-یه کاری واسه من بکن.
+چی مثلا؟
-هرچی،چه میدونم...
مثلا ساعتتو باز کن بذار رو میز بگو برا تو کردم! آدم گاهی واقعا احتیاح داره به یه حرف محبتآمیز.
#قایقهای_من
+چی مثلا؟
-هرچی،چه میدونم...
مثلا ساعتتو باز کن بذار رو میز بگو برا تو کردم! آدم گاهی واقعا احتیاح داره به یه حرف محبتآمیز.
#قایقهای_من
Forwarded from بزرگوار :)
بزرگوار ادم باید متعلق باشه،
به جایی
به محیطی
به رویایی
ومهمتر از همه
به آدمی
آدمی
آدمی
در غیر این صورت معلقه معقل((:
به جایی
به محیطی
به رویایی
ومهمتر از همه
به آدمی
آدمی
آدمی
در غیر این صورت معلقه معقل((:
bitrait
Voice message
- و مایی که غرق شدیم تو دنیای خاطرات....
«هوس سیگار کردم. ابلهانه بود. سال ها بود سیگار نمی کشیدم. بله اما حالا دلم می خواست، زندگی همین است… ارادهی راسختان را در ترک سیگار تحسین میکنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی در مییابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد.» / «چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟» / «باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.» / «روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. فکر کردم کاش میتوانستم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. آن را روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم تا آن جا که ممکن است دور و دورتر برود. آن قدر دور که دیگر نتوان پیدایش کرد. اما من حتی شوت زدن بلد نیستم. حتمن سرم همان کنار میافتاد.»
#آنا_گاوالدا
#آنا_گاوالدا
-در کویِ تو معروفم وُ از روی تو محروم
گرگِ دهن آلوده یوسف ندریده...
گرگِ دهن آلوده یوسف ندریده...
-Sometimes your silences is not from having nothing to say. Sometimes you have a lot to say but you tell yourself I've said a lot, what changed?
بعضی وقتها سکوتت از حرف نداشتن نیست. بعضی وقتها خیلی حرف داری ولی پیش خودت میگی مگه اون همه که گفتم چی شد؟
بعضی وقتها سکوتت از حرف نداشتن نیست. بعضی وقتها خیلی حرف داری ولی پیش خودت میگی مگه اون همه که گفتم چی شد؟
-And if you call me at 3 am, too sad to even say hello.
I will listen to your silence until you fall asleep.
و اگر 3 صبح به من زنگ بزنی اما اونقدر ناراحت باشی که نتونی حرف بزنی؛
انقدر به سکوتت گوش میدم تا خوابت ببره...
#خیال
I will listen to your silence until you fall asleep.
و اگر 3 صبح به من زنگ بزنی اما اونقدر ناراحت باشی که نتونی حرف بزنی؛
انقدر به سکوتت گوش میدم تا خوابت ببره...
#خیال
-فکرِ سه سال با لحظه هاش
چرا نیومدیم باهم کنار؟
چرا نیومدیم باهم کنار؟
-همه جا، هر طرف تویی
تو همه کس و همه چیز تورو میبینم
مغازه های شهر پره از اسم تو
حتی آدمایه رندومیم که برخورد میکنم باهاشون یجورایی تداعی کنندهی توان واسم. هر کس به یه طریقی تورو یادم میاره...
یه حرف، یه کلمه، یه لحظه، یه ایموجی، یه لبخند، یه بغل...
چطور تورو از یادم ببرم وقتی هنوز توی خیالم زندهای و قابل لمس؟ هنوزم آخر شبا این صدایِ توعه که میشه ریتم ضربانم!
لحظه لحظهی باتو بودن رو حفظم، اونم منی که یه ساعت پیشمو یادم نیست!
خب اگه اینا دوس داشتن نیست چیه پس؟
دارم کلافه میشم و نمیرسم به ته این کلاف سردرگم!
تمومِ دنیام شده تو! پس کی میخواد اتفاق بیفته؟ الان؟ اگه الان نه پس کی؟
اگه الان که بیشتر از هر وقت دیگهای شوق رسیدن دارم و اتفاق نیفتی، میخوای بشی نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟ میخوای بشی مثه اون اسکارِ دیکاپریو که گذاشته بودش زیر پاش؟
یا نه، قراره همینجوری کشش بدیم؟ همینجوری مثه دو تا خط متنافر بریم تو موازاتِ هم و هیچوقت برخورد نکنیم؟ مگه نمیگن هدف گذاری کن؟ برو تو مسیر؟ اتفاق میفته ولو با تموم شکستاش؟ منتها دیگه مسیری نیست که منو برسونه بهت! هر کدومشو هزار بار رفتم و هر بار تو دورتر شدی! رسیدیم جایی که فاصلهمون بشه ۷۷ روز!!!
شدم مثه جنگ هاردهوم تو ارباب حلقه ها! یا جنگ وینترفل تو گات! یا بارسایی که باید ۶ تا به پاریس میزد و تا دیقه ۸۹ سه تا گل کم داشت!
دنبال جرعهای امیدم که جریان بده به خونِ تو رگام
دنبال باریکهی نورم که بتابه به کرختیِ قلب سیاهم...
دنبال سرخی روبرتوعه وجودمم که بشه ناجیه من!
اما تو نیستی... نبودن بدتره از ندیدنش. اینجوری دلتنگشی ولی نیس که رفعش کنه. نیس که باورش کنه. نیست و جاش خالیه، یه جای خاص، یه حفره که با هیچی پر نمیشه! حتی با یه کامیون بغل!!!
#محیکس
تو همه کس و همه چیز تورو میبینم
مغازه های شهر پره از اسم تو
حتی آدمایه رندومیم که برخورد میکنم باهاشون یجورایی تداعی کنندهی توان واسم. هر کس به یه طریقی تورو یادم میاره...
یه حرف، یه کلمه، یه لحظه، یه ایموجی، یه لبخند، یه بغل...
چطور تورو از یادم ببرم وقتی هنوز توی خیالم زندهای و قابل لمس؟ هنوزم آخر شبا این صدایِ توعه که میشه ریتم ضربانم!
لحظه لحظهی باتو بودن رو حفظم، اونم منی که یه ساعت پیشمو یادم نیست!
خب اگه اینا دوس داشتن نیست چیه پس؟
دارم کلافه میشم و نمیرسم به ته این کلاف سردرگم!
تمومِ دنیام شده تو! پس کی میخواد اتفاق بیفته؟ الان؟ اگه الان نه پس کی؟
اگه الان که بیشتر از هر وقت دیگهای شوق رسیدن دارم و اتفاق نیفتی، میخوای بشی نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟ میخوای بشی مثه اون اسکارِ دیکاپریو که گذاشته بودش زیر پاش؟
یا نه، قراره همینجوری کشش بدیم؟ همینجوری مثه دو تا خط متنافر بریم تو موازاتِ هم و هیچوقت برخورد نکنیم؟ مگه نمیگن هدف گذاری کن؟ برو تو مسیر؟ اتفاق میفته ولو با تموم شکستاش؟ منتها دیگه مسیری نیست که منو برسونه بهت! هر کدومشو هزار بار رفتم و هر بار تو دورتر شدی! رسیدیم جایی که فاصلهمون بشه ۷۷ روز!!!
شدم مثه جنگ هاردهوم تو ارباب حلقه ها! یا جنگ وینترفل تو گات! یا بارسایی که باید ۶ تا به پاریس میزد و تا دیقه ۸۹ سه تا گل کم داشت!
دنبال جرعهای امیدم که جریان بده به خونِ تو رگام
دنبال باریکهی نورم که بتابه به کرختیِ قلب سیاهم...
دنبال سرخی روبرتوعه وجودمم که بشه ناجیه من!
اما تو نیستی... نبودن بدتره از ندیدنش. اینجوری دلتنگشی ولی نیس که رفعش کنه. نیس که باورش کنه. نیست و جاش خالیه، یه جای خاص، یه حفره که با هیچی پر نمیشه! حتی با یه کامیون بغل!!!
#محیکس