Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
شایَد نِمیخواهی
بدانی حال و روزَم را،
من هم
نِمیخواهم
بگویم بی تو میمیرَم ..
#سعید_خاکسار
@pegah_saniee
بدانی حال و روزَم را،
من هم
نِمیخواهم
بگویم بی تو میمیرَم ..
#سعید_خاکسار
@pegah_saniee
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (• pegahsaniee)
- خودم خواستم كه با تَمامِ وجود با تويى كه نَبود عاشقانه بمانَم .
Forwarded from 😷Marlboro 8 🚬 (Malihe)
-آدم چیزا رو با خاطرات به یاد میاره، با مربوط کردنشون به یه چیز دیگه، نه با خودشون تنها، انگار اون آهنگی که توی تاکسی پخش میشد و داشتی باهاش مسخره بازی درمیاوردی براش و لبخندش ربط دهندهترین چیز دنیا بود که هر چیز نامطلوب و بیربطی رو برای آدم خاطرهای خوشایند میکرد که آدم تا میومد بفهمه چی شده، دیگه ازش گذشته بود و همهی چیزی که مونده بود ازش، لبخندی بود و فراموشیی مزمن برای چیزهایی که نباید دیگه به یادشون میآوردی.
Forwarded from HollyWeed (Haniyeh)
'اگه دوستت داشته باشه دنبالت میاد"
و هر دوشون همین فکرو میکنن!
و هر دوشون همین فکرو میکنن!
- هرگاه شخصی به شخص دیگر عشق بورزد، شخص دوم عشقی با همان اندازه و در جهت مخالف به شخص سوم وارد ميكند.
ریک:گوش کن مورتی، متنفرم از اینکه مسائل رو واست بشکافم ولی چیزی که مردم بهش میگن "عشق" همون واکنش شیمیاییه که حیوانها رو مجبور به جفتگیری میکنه اولش سفت و سخت شروع میشه مورتی، ولی آروم آروم محو میشه و تو رو تو یه ازدواج شکست خورده ولت میکنه. رشد کن! رو علم تمرکز کن...!
#rickandmorty
#rickandmorty
فقط اونجایی که توی سریال وایکینگز میگه: من جنگجوی خوبی هستم، اما تو هدف با ارزشی برای جنگیدن نیستی!!!
#vikings
#vikings
هر شب در آینه با صدای زنان و مردان اندوهگین اطرافش از خودش می پرسید: "چرا چرا چرا دیگه هیچی چندان خوشحالم نمی کنه؟ چرا حتا دیگه چیزی درست و حسابی غمگینم نمی کنه؟ چرا رمقی و شوقی برای معاشرت با هیچکس ندارم؟ کودک درونم کجای بازار شلوغ گم شد؟"
و بعد، پوست از تن می درید و برهنه به آغوش شب می خزید. شب عزیز، که به رنج ها آغشته بود، همیشه. سپس همانطور که میان ناکامی و سرخوشی معلق بود، سلامی گرم می کرد به تراوش پاییز از پنجره ها، و پیش از این که مرگ عزیز خواب چشمهایش را برباید، بوسه ای از دور برای پریزاد غمگینی می فرستاد که در اتاقی آن طرف آسایشگاه پلاک پانزده، شعری از فروغ را می خواند: ای یار، ای یگانه ترین، چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی...."
#حمید_سلیمی
و بعد، پوست از تن می درید و برهنه به آغوش شب می خزید. شب عزیز، که به رنج ها آغشته بود، همیشه. سپس همانطور که میان ناکامی و سرخوشی معلق بود، سلامی گرم می کرد به تراوش پاییز از پنجره ها، و پیش از این که مرگ عزیز خواب چشمهایش را برباید، بوسه ای از دور برای پریزاد غمگینی می فرستاد که در اتاقی آن طرف آسایشگاه پلاک پانزده، شعری از فروغ را می خواند: ای یار، ای یگانه ترین، چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی...."
#حمید_سلیمی