باختم!
صادقانه میگویم،
شرمم رابه چشمهایش،
قلبم رابه حرفهایش
و عمرم رابه وعده هایش
اوکه ترکم کرد ناگهان خودم راهم باختم
منِ مال باخته ی دلباخته ی خودباخته،
شایدباورتان نشود،
دوستش دارم هنوز...
#لیلا_فرهمند
صادقانه میگویم،
شرمم رابه چشمهایش،
قلبم رابه حرفهایش
و عمرم رابه وعده هایش
اوکه ترکم کرد ناگهان خودم راهم باختم
منِ مال باخته ی دلباخته ی خودباخته،
شایدباورتان نشود،
دوستش دارم هنوز...
#لیلا_فرهمند
جواب ما به آیندگان دربارهی این روزگار، این حرفهای شاملو هست:
«فقط سعی کردیم سرمون رو از توی این باتلاق بیرون بیاریم که بتونیم نفس بکشیم و نفس بکشیم برای اینکه بتونیم بجنگیم و بجنگیم برای اینکه بتونیم نفس بکشیم...»
«فقط سعی کردیم سرمون رو از توی این باتلاق بیرون بیاریم که بتونیم نفس بکشیم و نفس بکشیم برای اینکه بتونیم بجنگیم و بجنگیم برای اینکه بتونیم نفس بکشیم...»
خدا نکنه ک این کله رو بدنت بخاد همه دنیا رو درک کنه
چون عذاب کشیدنش بیشتر از حجم این دنیاس
چون عذاب کشیدنش بیشتر از حجم این دنیاس
یکی از اولین چیزایی که تو بخشِ اورژانس ازتون میپرسن این هست که 'دردتون بینِ یک تا ۱۰ چه اندازهایِ؟'
این سوال صدها بار ازم پرسیدهشد و من یادممیاد که یکبار نمیتونستم نفس بکشم و احساس میکردم سینهم داره آتیش میگیره. پرستار ازم خواست که به درد غلبهکنم. من نمیتونستم حرف بزنم، با انگشتام عددِ ۹ رو بهش نشون دادم.
بعدش که حالم بهتر شد، پرستار اومد تو اتاق و بهم یه لقب داد. "مبارز"
گفت میدونی چرا بهت اینو گفتم؟ برای اینکه تو دردی رو که در حدِ ۱۰ بود،، ۹ نشون دادی. اما این حقیقت نداشت. من ۹ رو نشون دادم اما نه به خاطرِ اینکه شجاع بودم. دلیلم برای نشون دادنِ ۹ این بود که میخواستم ۱۰ رو نگهدارم. این شماره ۱۰ وحشتناکِ من رفتنِ تو بود.
-The fault in our stars
این سوال صدها بار ازم پرسیدهشد و من یادممیاد که یکبار نمیتونستم نفس بکشم و احساس میکردم سینهم داره آتیش میگیره. پرستار ازم خواست که به درد غلبهکنم. من نمیتونستم حرف بزنم، با انگشتام عددِ ۹ رو بهش نشون دادم.
بعدش که حالم بهتر شد، پرستار اومد تو اتاق و بهم یه لقب داد. "مبارز"
گفت میدونی چرا بهت اینو گفتم؟ برای اینکه تو دردی رو که در حدِ ۱۰ بود،، ۹ نشون دادی. اما این حقیقت نداشت. من ۹ رو نشون دادم اما نه به خاطرِ اینکه شجاع بودم. دلیلم برای نشون دادنِ ۹ این بود که میخواستم ۱۰ رو نگهدارم. این شماره ۱۰ وحشتناکِ من رفتنِ تو بود.
-The fault in our stars
مگر آدم چقدر وقت دارد كه بچسبد به دوست داشتنهاى نيمه كاره. نه جانم، آدمهاى گذرا فقط مى شوند حال خراب و يك دل سير پشيمانى! آدم بايد يك جور يكى را بخواهد كه انگار بدون او هيچ روزى روزش بخير نشودو هميشه كنارش باشد...
#امیروجود
#امیروجود
Forwarded from 𝖉𝖎𝖆𝖟𝖕𝖆𝖜 ((:♡:))
بهش گفتم : میدونی ماه چرا تنهاست ؟
گف نه.
گفتم : برای اینکه ماه زمانی عاشق یه نفر به اسم کویکواتسو بود و باهم تو دنیای ارواح زندگی میکردن. هرشب اونا باهم به اسمون نگاه میکردن ولی یه روح به اسم تریک استر حسود بود و ماه رو برای خودش میخاست پس به کویکواتسو گفت که ماه عاشق گله ، بهش گفت که به دنیای ادما بیاد و چنتا گل وحشی بچینه . کویکواتسو شکل گرگ گرفت و نمیدونست که اگه دنیای ارواح رو ترک کنه دیگ نمتونه برگرده پس هرشب به ماه نگاه میکرد و اسمشو زوزه میکشید ولی دیگه نمتونست ماه رو لمس کنه.
*دلبر*
گف نه.
گفتم : برای اینکه ماه زمانی عاشق یه نفر به اسم کویکواتسو بود و باهم تو دنیای ارواح زندگی میکردن. هرشب اونا باهم به اسمون نگاه میکردن ولی یه روح به اسم تریک استر حسود بود و ماه رو برای خودش میخاست پس به کویکواتسو گفت که ماه عاشق گله ، بهش گفت که به دنیای ادما بیاد و چنتا گل وحشی بچینه . کویکواتسو شکل گرگ گرفت و نمیدونست که اگه دنیای ارواح رو ترک کنه دیگ نمتونه برگرده پس هرشب به ماه نگاه میکرد و اسمشو زوزه میکشید ولی دیگه نمتونست ماه رو لمس کنه.
*دلبر*
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟
من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!
گرچه ما با همه هستیم، کسی با ما نیست
هیچ کس بیشتر از آینهها تنها نیست
آن قدر آینه را تیرگی آه گرفت
ماه اگر جلوه کند نیز در او پیدا نیست
غم دوری، غم بینانی و بی سامانی
همه هستند، ولی غصه من اینها نیست
نفرت صخره و ساحل ز تو شایسته توست
هیچکس شیفته سرزنش دریا نیست
ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ
بیش از این حوصله مشغله در دنیا نیست
#هادی_محمدحسنی
هیچ کس بیشتر از آینهها تنها نیست
آن قدر آینه را تیرگی آه گرفت
ماه اگر جلوه کند نیز در او پیدا نیست
غم دوری، غم بینانی و بی سامانی
همه هستند، ولی غصه من اینها نیست
نفرت صخره و ساحل ز تو شایسته توست
هیچکس شیفته سرزنش دریا نیست
ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ
بیش از این حوصله مشغله در دنیا نیست
#هادی_محمدحسنی
-احساس میکنم تموم خالی دنیا توی من خلاصه شده، پوچِ پوچِ پوچ! هیچوقت هیچیو نمیدونمو همزمان کاملترین نظرو راجبش دارم! راجب هرررموضوعی! میخواد مکانیک کوانتوم باشه یا گلویی شدن توی ماخهای بالا یام دلیل گرونی کملایی که از وقتی برگشتم روزی دو پاکت میگیرم.
پُرم از خالی... [pans labrinth]
وقتی یه نفر تموم وجودتو پر میکنه، تک تک خلاهای درونتو، تموم تارو پودتو با دقت و حوصلهای باورنکردنی کنارهم قرار میده و تبدیلت میکنه به یه آدم! با رفتنش تو محو میشی! تو کسری از ثانیه جوری توی خودت گم میشی که با سندم نمیتونن درت بیارن و میشی کمحرفترین موجود دنیا، در حالی که تو ذهنت پره از حرفای نزده، بقول توییتریا دِرَفتت پُره و نوتیفم خالی!
مزخرفترین حسای دنیا میان سراغت و جای قشنگتریناش رو میگیرن. قشنگترینایی که بهترینای دنیاتن، دنیایی که ساختی با تموم آدماش( خیالت، یادت و من ).
خیلی وقته که دستام لمست نکردن، کِروای صورتت که میخندیو یادم رفته، از خرمایی موهات فقط دکلرهش یادمه و از چشمات اون لنز مسخره. نمیدونم لباسات چجورین. نمیدونم ستن و بهَم میان یا بد سلیقه شدی و تیپای جلف میزنی. نمیدونم هنوز لپات تو سرما گُل میندازه یا پوست کلفت شدیو دستات دیگه یخ نمیزنه!
نمیدونم هنوز از آب میترسی یا غرق شدن توی سونامیِ خاطراتو یاد گرفتی.
نمیدونم دس فرمونت خوب شده یا هنوز با پراید تمرین میکنی تا اگه جایی زدی بگه فدا سرت!
نمیدونم هنوزم زود باوری یا باید اونروز میکُشتنم اون سه تا ماشین آدم تا باورم میکردی!
نمیدونم دستات کیو گرم میکنه یا بغلت به کی آرامش میده.
نمیدونم تهِ داستانِ تیریون و آریاعه کتاب چی شد! ولی درستش این بود فیلمشم مثه کتاب باشه! اونی که باااید عاشقش میشد تیریون بود نه گِندری!
ولی خب درستش اونجاس که ابی میگه: همین خوبه که تو چنتا خاطره باهم مشترک هستیم... [ موزیکش پلی میشه ]
.
بعضی موقع ها که هوا سرد میشه، یادت گرمم میکنه، یادت همیشه باهامه، زیر قلبمه، سه سانت چپتر، لمسش که میکنم مثه اون شیرکاکائوآیی که وسط زمستونِ محرم تو شلوغیِ طالقانی میدادنه. همونقد میچسبه. همونقد میارزه که بری تو صف، دوباره و دوباره و دوباره.
یادآوریِ گذشته مثه نُشخوار کردنه گاو میمونه. باید دوتا معده داشته باشی. تا سر فرصت با یادآوریشون بتونی اتفاقاتو هضم کنی، واقعیتو لمس کنی. والا نداشتم دوتا معده! مجبور شدم قلبمو بفروشم تا یکی بخرم. الان دارم لمس میکنم واقعیتو با رزولوشن super amoled 4k. واقعیت، واقعیتی که تو توش نیستی. واقعیتی که تو ازدواج کردی، واقعیتی که عاشق یه نفر دیگه ای، واقعیتی که من توش یه آشغالِ عوضیِ هَوَلَم.
.
اکثر آدما تو همچین مواقعی برمیگردن به اون آدمی که قبلا بودن، ینی حذف کردن کامل اون شخص و برگشتن به صفر و دوباره ساختن و دوباره یه سیکل مسخره با اتفاقای تکراری. ولی خب من آدم نبودم قبلش. ینی اینکارو وقتی تو اومدی کردم. صفر بودم. دقیقا مثه یه سمندِ خشک که دستِ یه خانوم دکتر بوده! تو اومدیو دنیام شکل گرفت. درست نیست حالا که رفتی این آدم متلاشی شه. این آدم ادامه میده، این آدم زندگی میکنه، این آدم بزرگ میشه، مثه الانکه شده بیستو چار سالش.
تولدم مبارک.....
#محیکس
پُرم از خالی... [pans labrinth]
وقتی یه نفر تموم وجودتو پر میکنه، تک تک خلاهای درونتو، تموم تارو پودتو با دقت و حوصلهای باورنکردنی کنارهم قرار میده و تبدیلت میکنه به یه آدم! با رفتنش تو محو میشی! تو کسری از ثانیه جوری توی خودت گم میشی که با سندم نمیتونن درت بیارن و میشی کمحرفترین موجود دنیا، در حالی که تو ذهنت پره از حرفای نزده، بقول توییتریا دِرَفتت پُره و نوتیفم خالی!
مزخرفترین حسای دنیا میان سراغت و جای قشنگتریناش رو میگیرن. قشنگترینایی که بهترینای دنیاتن، دنیایی که ساختی با تموم آدماش( خیالت، یادت و من ).
خیلی وقته که دستام لمست نکردن، کِروای صورتت که میخندیو یادم رفته، از خرمایی موهات فقط دکلرهش یادمه و از چشمات اون لنز مسخره. نمیدونم لباسات چجورین. نمیدونم ستن و بهَم میان یا بد سلیقه شدی و تیپای جلف میزنی. نمیدونم هنوز لپات تو سرما گُل میندازه یا پوست کلفت شدیو دستات دیگه یخ نمیزنه!
نمیدونم هنوز از آب میترسی یا غرق شدن توی سونامیِ خاطراتو یاد گرفتی.
نمیدونم دس فرمونت خوب شده یا هنوز با پراید تمرین میکنی تا اگه جایی زدی بگه فدا سرت!
نمیدونم هنوزم زود باوری یا باید اونروز میکُشتنم اون سه تا ماشین آدم تا باورم میکردی!
نمیدونم دستات کیو گرم میکنه یا بغلت به کی آرامش میده.
نمیدونم تهِ داستانِ تیریون و آریاعه کتاب چی شد! ولی درستش این بود فیلمشم مثه کتاب باشه! اونی که باااید عاشقش میشد تیریون بود نه گِندری!
ولی خب درستش اونجاس که ابی میگه: همین خوبه که تو چنتا خاطره باهم مشترک هستیم... [ موزیکش پلی میشه ]
.
بعضی موقع ها که هوا سرد میشه، یادت گرمم میکنه، یادت همیشه باهامه، زیر قلبمه، سه سانت چپتر، لمسش که میکنم مثه اون شیرکاکائوآیی که وسط زمستونِ محرم تو شلوغیِ طالقانی میدادنه. همونقد میچسبه. همونقد میارزه که بری تو صف، دوباره و دوباره و دوباره.
یادآوریِ گذشته مثه نُشخوار کردنه گاو میمونه. باید دوتا معده داشته باشی. تا سر فرصت با یادآوریشون بتونی اتفاقاتو هضم کنی، واقعیتو لمس کنی. والا نداشتم دوتا معده! مجبور شدم قلبمو بفروشم تا یکی بخرم. الان دارم لمس میکنم واقعیتو با رزولوشن super amoled 4k. واقعیت، واقعیتی که تو توش نیستی. واقعیتی که تو ازدواج کردی، واقعیتی که عاشق یه نفر دیگه ای، واقعیتی که من توش یه آشغالِ عوضیِ هَوَلَم.
.
اکثر آدما تو همچین مواقعی برمیگردن به اون آدمی که قبلا بودن، ینی حذف کردن کامل اون شخص و برگشتن به صفر و دوباره ساختن و دوباره یه سیکل مسخره با اتفاقای تکراری. ولی خب من آدم نبودم قبلش. ینی اینکارو وقتی تو اومدی کردم. صفر بودم. دقیقا مثه یه سمندِ خشک که دستِ یه خانوم دکتر بوده! تو اومدیو دنیام شکل گرفت. درست نیست حالا که رفتی این آدم متلاشی شه. این آدم ادامه میده، این آدم زندگی میکنه، این آدم بزرگ میشه، مثه الانکه شده بیستو چار سالش.
تولدم مبارک.....
#محیکس
