۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
حرکتی هست در تکواندو - اگر اشتباه نکنم به نام «داچیم‌سه» - که طرفی از مبارزه که پیاپی در حال ضربه خوردن است و دیگر نمی‌تواند کاری بکند، خودش را به حریف می‌چسباند. این‌جور بگویم: خودش را در آغوش حریف می‌اندازد. آن‌قدر به او نزدیک می‌شود و او را در بغل می‌گیرد که حریف دیگر نمی‌تواند - و طبق قوانین، نباید - به او ضربه‌ای بزند. داور جداشان می‌کند و مبارزه از سر گرفته می‌شود.

گاهی، آن که خودش را به تو چسبانده، یاری که خودش را به تو نزدیک کرده و در بغل گرفته، نه از سر محبت، که از بی‌پناهی به آغوش تو افتاده است. شاید آن‌قدر به او ضربه زده‌ای و آن‌قدر آزارش داده‌ای که جز این راهی برایش نمانده است: خیلی دور، خیلی نزدیک.
-It could be us!
-چرا آدما گریه می‌کنن؟ تو نمی‌دونی؟ تو هیچوقت گریه نکردی؟
+فقط یه بار خیلی وقت پیش.
-وقتی که اونا ولت کردن رفتن؟
+مردم به دلایل مختلفی گریه می‌کنن. وقتی کسی می‌میره، وقتی تنها می‌شن، وقتی که دیگه تحمل ندارن..
-تحمل چیو؟
+تحمل زندگی کردنو، وقتی که درد می‌کشن.
-می‌شه بر درد غلبه کرد؟
+یه بار مارتین دندون درد داشت، اتو رو زد به برق و صبر کرد، بعد اونو گذاشت روی شونش و دندون دردشو فراموش کرد..

#کریستوف_کیشلوفسکی
باختم!
صادقانه میگویم،
شرمم رابه چشمهایش،
قلبم رابه حرفهایش
و عمرم رابه وعده هایش
اوکه ترکم کرد ناگهان خودم راهم باختم
منِ مال باخته ی دلباخته ی خودباخته،
شایدباورتان نشود،
دوستش دارم هنوز...

#لیلا_فرهمند
جواب ما به آیندگان درباره‌ی این روزگار، این حرف‌های شاملو هست:
«فقط سعی کردیم سرمون رو از توی این باتلاق بیرون بیاریم که بتونیم نفس بکشیم و نفس بکشیم برای اینکه بتونیم بجنگیم و بجنگیم برای اینکه بتونیم نفس بکشیم...»
خدا نکنه ک این کله رو بدنت بخاد همه دنیا رو درک کنه
چون عذاب کشیدنش بیشتر از حجم این دنیاس
یکی از اولین چیزایی که تو بخشِ اورژانس ازتون میپرسن این هست که 'دردتون بینِ یک تا ۱۰ چه اندازه‌ایِ؟'
این سوال صد‌ها بار ازم پرسیده‌شد و من یادم‌میاد که یکبار نمیتونستم نفس بکشم و احساس میکردم سینه‌م داره آتیش میگیره. پرستار ازم خواست که به درد غلبه‌کنم. من نمیتونستم حرف بزنم، با انگشتام عددِ ۹ رو بهش نشون دادم.
بعدش که حالم بهتر شد، پرستار اومد تو اتاق و بهم یه لقب داد. "مبارز"
گفت میدونی چرا بهت اینو گفتم؟ برای اینکه تو دردی رو که در حدِ ۱۰ بود،، ۹ نشون دادی. اما این حقیقت نداشت. من ۹ رو نشون دادم اما نه به خاطرِ اینکه شجاع بودم. دلیلم برای نشون دادنِ ۹ این بود که میخواستم ۱۰ رو نگه‌دارم. این شماره ۱۰ وحشت‌ناکِ من رفتنِ تو بود.
-The fault in our stars
مگر آدم چقدر وقت دارد كه بچسبد به دوست داشتنهاى نيمه كاره. نه جانم، آدمهاى گذرا فقط مى شوند حال خراب و يك دل سير پشيمانى! آدم بايد يك جور يكى را بخواهد كه انگار بدون او هيچ روزى روزش بخير نشودو هميشه كنارش باشد...

#امیروجود