۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
-من بهتون میگم تعداد مژههای پایین سمت چپش ۵۸ تاست، بعد شما میپرسی عاشقشی؟؟؟
_ «بهت یک نَصیحت میکنم؛ شایدم یک وصیت!»
+ «آن چیست؟»
_ «روز شماری مکن . حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود . طبیعت شب آن است که بِرود رو به صبح . نمیتواند یک جا بماند . مجبور است بگذرد . اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سَنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود!»
#محمود_دولت_آبادی
-طریق بسمل شدن
+ «آن چیست؟»
_ «روز شماری مکن . حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود . طبیعت شب آن است که بِرود رو به صبح . نمیتواند یک جا بماند . مجبور است بگذرد . اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سَنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود!»
#محمود_دولت_آبادی
-طریق بسمل شدن
رویا: «علی من به حرفهای دیشبت فکر کردم. یه چیزهایی میخوام بهت بگم که خودت باعثش شدی. من با یه آقایی آشنا شدم کنسرتِ دیشبم با اون رفتم. فقط وقتی قرار بود بیاد دنبالم... دست و پامو گم کرده بودم، یه حسی بود... یه حسی که... یه حسی که سال ها دیگه نداشتم. همین. فکر کردم باید بدونی...»
- برف روی کاجها
- برف روی کاجها
وقتی ناگهان بغلم میکند، کمی غافلگیر میشوم، ولی حس خوبی دارد . احساس امنیت میکنم . من به آدمهای اشتباهی اعتماد کرده و آدمهای درستی را از خود راندهام و به همین دلیل به چیزهایی که درباره خودم میدانستم، شک کردهام .
#ریچل_کین
-دریاچهی مه آلود
#ریچل_کین
-دریاچهی مه آلود
من اهل تغییر و حتی نظم دادن و بهتر بگم،نصیحت کردن نیستم
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
هوای ابری یه جوریه که آدم همش منتظره که کسی که منتظرش نیستی بیاد و هیچ وقتم نمیاد، که انگار که تا پشت در رسیده باشه و دستشو به طرف زنگ در برده باشه و یه دفعه چیزی یادش اومده باشه و دستشو توی کیفش برده باشه و پیداش نکرده باشه و دور و برشو نگاه کرده باشه و نبوده باشه و برگشته باشه تا توی ماشین و اونجا هم نبوده باشه و رفته باشه دنبالش بگرده و یادش رفته باشه که اومده بوده پشت در و، نبوده باشه دیگه وقتی که درو باز میکنی و فقط عطر ملایمش جا مونده باشه و فراموشیش و فراموشیت که هیچ وقت سراغت نمیاد...
همیشه هم که نمیشود رفت، آدم است دیگر، یک جایی خسته میشود و مینشیند و استکان چایش را مینوشد و ریشه میزند و میماند و حرفهایش را درون خودش انبار میکند، کتابخانهای فراموش شده که دری برای ورود ندارد و کتابهایی که چندین بار روی هم نوشته شدهاند و دیگر هیچ کسی از آنها سر در نخواهد آورد، پر از کلماتی برای فراموش شدن و فراموش کردن.