وقتی ناگهان بغلم میکند، کمی غافلگیر میشوم، ولی حس خوبی دارد . احساس امنیت میکنم . من به آدمهای اشتباهی اعتماد کرده و آدمهای درستی را از خود راندهام و به همین دلیل به چیزهایی که درباره خودم میدانستم، شک کردهام .
#ریچل_کین
-دریاچهی مه آلود
#ریچل_کین
-دریاچهی مه آلود
من اهل تغییر و حتی نظم دادن و بهتر بگم،نصیحت کردن نیستم
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
هوای ابری یه جوریه که آدم همش منتظره که کسی که منتظرش نیستی بیاد و هیچ وقتم نمیاد، که انگار که تا پشت در رسیده باشه و دستشو به طرف زنگ در برده باشه و یه دفعه چیزی یادش اومده باشه و دستشو توی کیفش برده باشه و پیداش نکرده باشه و دور و برشو نگاه کرده باشه و نبوده باشه و برگشته باشه تا توی ماشین و اونجا هم نبوده باشه و رفته باشه دنبالش بگرده و یادش رفته باشه که اومده بوده پشت در و، نبوده باشه دیگه وقتی که درو باز میکنی و فقط عطر ملایمش جا مونده باشه و فراموشیش و فراموشیت که هیچ وقت سراغت نمیاد...
همیشه هم که نمیشود رفت، آدم است دیگر، یک جایی خسته میشود و مینشیند و استکان چایش را مینوشد و ریشه میزند و میماند و حرفهایش را درون خودش انبار میکند، کتابخانهای فراموش شده که دری برای ورود ندارد و کتابهایی که چندین بار روی هم نوشته شدهاند و دیگر هیچ کسی از آنها سر در نخواهد آورد، پر از کلماتی برای فراموش شدن و فراموش کردن.
-وای؛
اگر آخرِ این قصهی پائیز،
آذر اش بی تو به یلدا برسد.
اگر آخرِ این قصهی پائیز،
آذر اش بی تو به یلدا برسد.