۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
mage darim ide awl tar Az in?❤️🙄🙊
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود
رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند
گفت : من تورو نداشتم چیکار میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..
همین
#پویان_اوحدی
@Deep_Mo
دلم تنگ شده بود، واسه #پاپ_آپ ـِت رو گوشیم ❤️
پیشه کی میکنی دلبری بی من؟ 🙄
@Deep_Mo
حس میکردم بعد از مدت ها پیداش کردم
درست با یه سری تضاد شخصیتی نسبت به من ولی دوست داشتنی ؛
هر چقدر که زمان میگذره میفهمم بیشتر دوس دارم عقربه های ساعتم باهاش ، شروع یه شورش توو من باشن ؛
»تو« درست همون پر محصول ترین درخت باغی که من حاضرم کُل بُعد زمانمُ بهت هدیه بدم تا مسافرم شی ...
@Deep_Mo
#دالومین
آخه یعنی چی ؟
یکی برام توضیح بده چرا تا ٱخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند و حالمون خوب میشه ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم خوب میشد ، و با هم بد...
صبح که بیدار میشدیم ، سراغِ همدیگه رو میگرفتیم ، همه چیزمونُ با هم تقسیم میکردیم ، راه رفتن بهانه میشد واسه حرف زدن ،حالا هرچقدر ، حالا تا هر وقت ، دلمون میگرفت و خاطرمون جمع بود یکی هست وسط گریه سیگار روشن کنه بده دستمون ، یکی هست که باهاش بشه یه آهنگُ صد بار گوش داد،
حق نبود به خدا ، حق نبود
اونقدر عادت کنیم و یهو راهمون جدا شه ، که یواش یواش یادمون بره ازخاطرِ همدیگه...
بعد یه روز آلبومُ ورق بزنیم و برسیم به عکس همدیگه ، دست بکشیم رو عکس و آه سرد و بگیم چقدر خوش بودیم با هم ، یعنی الان کجاست؟
داره‌ چیکارمیکنه؟
یا اتفاقی تو تاکسی آهنگی پلی بشه، که ما رو ببره تا اون بودنا ، چشمامون پر اشک بشه و از تهِ تهِ دلمون بخوایم باز یه لحظه کنارشون باشیم ، با همون حس خوب...
یکی برام توضیح بده
آخه چـرا...؟
@Deep_Mo
Sometimes when I miss you ;
I CRY
‏گفتی چه کسی؟
در چه خیالی؟
به کجایی؟

بی‌تاب تواَم
محو تواَم
خانه‌خرابم..
@Deep_Mo
# بیدل_دهلوی
گفتم آباد توان ساخت دلم را گفتا
حسن این خانه همین است که ویران ماند..

#فروغي_بسطامي


@Deep_Mo
حبیب؟
از این پنش تومنی زردا نداری؟
میخام به دلبر زنگ بزنم ☺️😍
#چهرازي
@Deep_Mo
نوجوان که بودم عاشق یک دختری بودم که سال‌ها از من بزرگ‌تر بود...
من در خیالم روز به روز به او نزدیک‌تر می‌شدم و او ... در خیال او اصلاً من جایی نداشتم...
من تلاش‌های فراوانی می‌کردم | حتی شعر هم می‌گفتم | شعرهایم یکی از یکی افتضاح‌تر بود و اصلاً واژه‌ی "چیز شعر" را از روی شعرهای من برداشتند...
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده | گفت تپل است | خوشتیپ است | بامزه است | یک وقت‌هایی شعر می‌گوید و ...
نمی‌دانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم... با ذوقِ فراوان پرسیدم:"من می‌شناسمش؟"
گفت:"بله... می‌شناسیش" | گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را می‌شناسد و ...
گفتم من؟ | خندید و گفت:"دیوونه"...
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم...
آن‌جا بود که من برای اولین‌بار در زندگی‌ام کنار کشیدم...

کنار کشیدن حسِ بدی‌ست..
فکر کنم برای همین بود که علی دایی کنار نمی‌کشید | یا مثلاً علی کریمی یکی دو سال دیر کنار کشید..
همین چند روز پیش فیلمِ کفش‌هایم کو را دیدم | با خودم گفتم چرا پوراحمد کنار نمی‌کشد؟ ولی بعد با خودم فکر کردم و دیدم کنار کشیدن مگر به همین راحتی‌هاست؟

طرف با خودش می‌گوید این همه سال زحمت کشیدم | این همه تلاش کردم | یعنی همه‌اش تمام؟ یعنی دیگر امیدی نیست؟

کنار کشیدن یعنی دیگر ارزشی نداری | یعنی دیگر به درد نمی‌خوری | یعنی دیگر دیده نمی‌شوی | شنیده نمی‌شوی | خواسته نمی‌شوی ....

کنار جای بدی‌ست | تنگ است | تاریک است | خلوت است... هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد کنار بکشد | بس که آن وسط خوب است...ولی وقتی یک‌نفر کنار می‌کشد یعنی دیگر به ته خط رسیده‌است و قید تمام روزها و شب‌ها و لحظه‌های خوب را زده‌است... یعنی تصمیم گرفته‌است به جای اینکه کنار کشیده شود | کنار برود...
رفتن سگش به کشیده شدن شرف دارد...

وقتی شنیدید یک نفر گفت:"کنار کشیدم" | فرقی ندارد چه فوتبال باشد و چه رابطه | هیچ‌چیز نگویید | فقط یا دستش را بگیرید | یا بغلش کنید ... هیچ چیز دیگری نگویید...
@Deep_Mo
[داخلي، خونه ي تو، اول مهر ١٤٠٩]:
با عجله ميري تو آشپزخونه، دوتا شكلات و يه شير كوچيك برميداري مي ذاري تو كوله پشتي آبيِ كوچيك روي كاناپه، يه دور همه چيو چك مي كني چيزي كم نباشه، حالا هفت سالي ميشه كه مادر شدي و امروز روز اول مدرسه ي پسرته. تا دم مدرسه ميبريش، تو چشماي قهوه اي درشتش نگاه مي كني، مي بوسيش و مي گي خداحافظ. پياده كه ميشه بغض مي كني، راه ميوفتي به سمت خيابوناي يوسف آباد، چند ساعتي گيج تو كوچه ها مي چرخي، تو منو نداري، اما يه پسر هم اسم من داري، خوشبختي، ميري كافه ي هميشگي، يه كيك شكلاتي با امريكانو سفارش مي دي به اون روزايي فكر مي كني كه مي گفتي مي خوام اسم باباي بچه هام اسم تو باشه، به اون روزا كه حالا خيلي دورن اما من هميشه به تو نزديك مي مونم، نزديك تر از قبل، يهو به خودت مياي بايد بري دنبالش، خوش به حالت، هر وقت دلت تنگ شد مي توني موهاي پسرتو شونه كني و به ياد من بخندي.

[داخلي، خونه ي من، اول مهر ١٤٠٩]:
با آرامش ميرم تو آشپزخونه، يه قهوه براي خودم ميريزم، يه اسلايس كيك شكلاتي از تو يخچال برميدارم بر مي گردم پشتِ ميزم، ادامه مي دم به نوشتن، حالا من يه مرد جا افتاده ام با چهره اي مسن تر از تاريخِ شناسنامم، به لطف چشمات هنوز هم مي نويسم، حالا ديگه خيليا بهم مي گن "آقاي نويسنده". من دختري ندارم كه هم اسم تو باشه، راستشو بخواي اصلن زني ندارم كه بخوام بچه داشته باشم، اصلن بعد تو نتونستم كه كسيو دوست داشته باشم كه بخوام زن داشته باشم كه يه دختر هم اسم تو داشته باشم. من هر وقت دلتنگت مي شم،
مي نويسم
تلخ،
مي كشم
زياد.
@Deep_Mo
#ارشيا_جهانگيري
اواخر پاییز بود ، هوا که رو به سردی میرفت دانشگاه زودتر خلوت میشد ، سلف غذاخوری در زمستان یک بوفه داشت که تا گرگ و میش غروب باز بود ، چیز زیادی هم نداشت ، برای ما همان چای و نسکافه اش می ارزید به کل دنیا. بین قسمت خانم ها و آقایان یک پرده ی پلاستیکی بزرگ نقش دیوار را ایفا میکرد. جلوی سلف مان کاملا شیشه بند بود و روبرویش یک باغچه ی زیبا با حصارهای چوبی.
وسط این باغچه یک درخت خرمالو بود ، نمیدانم چقدر تا به حال درخت خرمالو دیده اید اما بنظرم درخت خرمالو در هر حالتی غرور و زیبایی خودش را دارد ، چه در زمان طلوع و شکوفه دادنش و چه در زمان غروب و برگ ریزانش.

پنجشنبه ها کلاس اش دیر تمام میشد و من بهترین کار دنیا را میکردم ، انتهای سلف چسبیده به دیوار و بخاری با دو لیوان خالی که داخل اش یک چای کیسه ای بود مینشستم . صندلی ها را میچرخاندم به سمت شیشه بندی که روبرویش باغچه و درخت خرمالو بود .

آن روز کنارم نشسته بود و همانطور که دستانش را به لیوان مقوایی چای چسبانده بود درخت خرمالو را نشان داد و گفت ، چند ماه پیش اش چقدر فرق کرده است با الان اش ،
انگار پیر شده است ،
فکر میکنی چه چیز باعث پیری میشود ؟
بعد از این سوال نگاهم نکرد ، من هم نگاهش نکردم
و تنها سکوت بود که بین ما و درخت خرمالو حکمرانی میکرد.

میدانی گاهی اوقات ما آدم ها سوال هایی را از یکدیگر میپرسیم که به دنبال جوابش نیستیم ، انگار که جراتش را نداشته باشیم ، انگار که دلمان میخواهد آن سوال تا آخرین روزِ دنیا برایمان سوال بماند اما هرگز با جوابش روبرو نشویم ، انگار که میدانیم بعد از شنیدن جواب این سوال ها دیگر آدم سابق نمیشویم و هرگز نمیتوانیم مثل قبل به زندگی ادامه بدهیم .
انگار که دلمان میخواهد هیچکس در دنیا جواب این سوال ها را نداند حتی آنکس که عزیز تر از جانمان است . بنظرم وقتی آدم ها از کسی سوال میپرسند و بعدش جرات نگاه کردن به طرف مقابل را ندارند معنی اش آن است که برای آن سوال هرگز به دنبال جواب نبوده اند ،
و نخواهند بود.

تا مدت ها وقتِ چای گرفتن پول دو عدد چای را حساب میکردم ، به آن رقم عادت کرده بودم ، مدت ها همان رقم را به فروشنده داده بودم و انگار که ملکه ذهنم شده بود اما به مرور زمان همه چیز برگشت سر جای خودش و بالاخره نوبت آن روزهایی رسید که دیگر میدانستم تنهایم و تنهایی یعنی یک عدد چای و نه بیشتر .
مدت ها نمیتوانستم جلوی ویترین مغازه ها بایستم و چیزی را نگاه کنم حتی وقتی که صرفا برای خرید بیرون رفته بودم ، انگار که همیشه حضور و پیچش یک دست لابه لای بازوان و ساعدم را کم داشتم . یک روزی همه اینها هم برگشتند سرجای خودشان. این را آنجایی فهمیدم که جلوی آن مغازهِ سرِ میدان پانزده دقیقه به یک لیزر سه کاره چند هزار تومانی نگاه میکردم .

دیگر موقع خرید از سوپری آن دو برادر خوش اخلاق خوراکی ها را در اندازه های یکنفره میخریدم .
موقع بیرون رفتن برای کرایه تاکسی از کشوی میزم اندازه یکنفر پول خرد بر میداشتم .
دیگر دنده های ماشین را خودم عوض میکردم و شریکی رانندگی کردن را به دست فراموشی سپردم .

بعد از هجرت آدم ها از زندگیمان خیلی چیزها دیگر سر جای خودشان نیستند ، احساس کلافگی امانمان را میبرد ، کلافگی برای عادت به نوع دیگری از زندگی که دیگر نمیتوانی داشته باشی اش . اما گذر شلاقی زمان و روزها به مرور همه چیز را بر میگرداند سرجای خودش ، زمان آنقدر آرام و بیرحمانه این کار را انجام میدهد که آدمی در هیچکدام از این لحظات متوجه چیزی نخواهد شد.

میدانی به سوال ات فکر میکردم بَلامیسَر جان
همه چیز بعد از رفتن ات برگشت سر جای خودش
خرید چای و سرنوشت خالی کردن چای دوم درون باغچه
ناتوانی ایستادن در جلوی یک ویترین بی جان
حساب کردن کرایه تاکسی و نگاه راننده از آینه به چشمانم
میبینی ؟ همه چیزها برگشتند سر جای خودشان
همه ی چیزها به جز خودِ خودت
و این جای خالی توست که آدمی را پیر میکند
پیرتر و پیرتر

کاش که آن روز همین جواب را به تو میدادم..
کاش ..
@Deep_Mo
#پويان_اوحدى