۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
@moozikestan_bot – U Turn Lili - Aaron.wmp
Now there's still a place for people like us ❤️
حس میکردم بعد از مدت ها پیداش کردم
درست با یه سری تضاد شخصیتی نسبت به من ولی دوست داشتنی ؛
هر چقدر که زمان میگذره میفهمم بیشتر دوس دارم عقربه های ساعتم باهاش ، شروع یه شورش توو من باشن ؛
»تو« درست همون پر محصول ترین درخت باغی که من حاضرم کُل بُعد زمانمُ بهت هدیه بدم تا مسافرم شی ...
@Deep_Mo ✨
#دالومین
درست با یه سری تضاد شخصیتی نسبت به من ولی دوست داشتنی ؛
هر چقدر که زمان میگذره میفهمم بیشتر دوس دارم عقربه های ساعتم باهاش ، شروع یه شورش توو من باشن ؛
»تو« درست همون پر محصول ترین درخت باغی که من حاضرم کُل بُعد زمانمُ بهت هدیه بدم تا مسافرم شی ...
@Deep_Mo ✨
#دالومین
آخه یعنی چی ؟
یکی برام توضیح بده چرا تا ٱخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند و حالمون خوب میشه ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم خوب میشد ، و با هم بد...
صبح که بیدار میشدیم ، سراغِ همدیگه رو میگرفتیم ، همه چیزمونُ با هم تقسیم میکردیم ، راه رفتن بهانه میشد واسه حرف زدن ،حالا هرچقدر ، حالا تا هر وقت ، دلمون میگرفت و خاطرمون جمع بود یکی هست وسط گریه سیگار روشن کنه بده دستمون ، یکی هست که باهاش بشه یه آهنگُ صد بار گوش داد،
حق نبود به خدا ، حق نبود
اونقدر عادت کنیم و یهو راهمون جدا شه ، که یواش یواش یادمون بره ازخاطرِ همدیگه...
بعد یه روز آلبومُ ورق بزنیم و برسیم به عکس همدیگه ، دست بکشیم رو عکس و آه سرد و بگیم چقدر خوش بودیم با هم ، یعنی الان کجاست؟
داره چیکارمیکنه؟
یا اتفاقی تو تاکسی آهنگی پلی بشه، که ما رو ببره تا اون بودنا ، چشمامون پر اشک بشه و از تهِ تهِ دلمون بخوایم باز یه لحظه کنارشون باشیم ، با همون حس خوب...
یکی برام توضیح بده
آخه چـرا...؟
@Deep_Mo ✨
یکی برام توضیح بده چرا تا ٱخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند و حالمون خوب میشه ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم خوب میشد ، و با هم بد...
صبح که بیدار میشدیم ، سراغِ همدیگه رو میگرفتیم ، همه چیزمونُ با هم تقسیم میکردیم ، راه رفتن بهانه میشد واسه حرف زدن ،حالا هرچقدر ، حالا تا هر وقت ، دلمون میگرفت و خاطرمون جمع بود یکی هست وسط گریه سیگار روشن کنه بده دستمون ، یکی هست که باهاش بشه یه آهنگُ صد بار گوش داد،
حق نبود به خدا ، حق نبود
اونقدر عادت کنیم و یهو راهمون جدا شه ، که یواش یواش یادمون بره ازخاطرِ همدیگه...
بعد یه روز آلبومُ ورق بزنیم و برسیم به عکس همدیگه ، دست بکشیم رو عکس و آه سرد و بگیم چقدر خوش بودیم با هم ، یعنی الان کجاست؟
داره چیکارمیکنه؟
یا اتفاقی تو تاکسی آهنگی پلی بشه، که ما رو ببره تا اون بودنا ، چشمامون پر اشک بشه و از تهِ تهِ دلمون بخوایم باز یه لحظه کنارشون باشیم ، با همون حس خوب...
یکی برام توضیح بده
آخه چـرا...؟
@Deep_Mo ✨
نوجوان که بودم عاشق یک دختری بودم که سالها از من بزرگتر بود...
من در خیالم روز به روز به او نزدیکتر میشدم و او ... در خیال او اصلاً من جایی نداشتم...
من تلاشهای فراوانی میکردم | حتی شعر هم میگفتم | شعرهایم یکی از یکی افتضاحتر بود و اصلاً واژهی "چیز شعر" را از روی شعرهای من برداشتند...
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده | گفت تپل است | خوشتیپ است | بامزه است | یک وقتهایی شعر میگوید و ...
نمیدانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم... با ذوقِ فراوان پرسیدم:"من میشناسمش؟"
گفت:"بله... میشناسیش" | گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را میشناسد و ...
گفتم من؟ | خندید و گفت:"دیوونه"...
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم...
آنجا بود که من برای اولینبار در زندگیام کنار کشیدم...
کنار کشیدن حسِ بدیست..
فکر کنم برای همین بود که علی دایی کنار نمیکشید | یا مثلاً علی کریمی یکی دو سال دیر کنار کشید..
همین چند روز پیش فیلمِ کفشهایم کو را دیدم | با خودم گفتم چرا پوراحمد کنار نمیکشد؟ ولی بعد با خودم فکر کردم و دیدم کنار کشیدن مگر به همین راحتیهاست؟
طرف با خودش میگوید این همه سال زحمت کشیدم | این همه تلاش کردم | یعنی همهاش تمام؟ یعنی دیگر امیدی نیست؟
کنار کشیدن یعنی دیگر ارزشی نداری | یعنی دیگر به درد نمیخوری | یعنی دیگر دیده نمیشوی | شنیده نمیشوی | خواسته نمیشوی ....
کنار جای بدیست | تنگ است | تاریک است | خلوت است... هیچکس دلش نمیخواهد کنار بکشد | بس که آن وسط خوب است...ولی وقتی یکنفر کنار میکشد یعنی دیگر به ته خط رسیدهاست و قید تمام روزها و شبها و لحظههای خوب را زدهاست... یعنی تصمیم گرفتهاست به جای اینکه کنار کشیده شود | کنار برود...
رفتن سگش به کشیده شدن شرف دارد...
وقتی شنیدید یک نفر گفت:"کنار کشیدم" | فرقی ندارد چه فوتبال باشد و چه رابطه | هیچچیز نگویید | فقط یا دستش را بگیرید | یا بغلش کنید ... هیچ چیز دیگری نگویید...
@Deep_Mo ✨
من در خیالم روز به روز به او نزدیکتر میشدم و او ... در خیال او اصلاً من جایی نداشتم...
من تلاشهای فراوانی میکردم | حتی شعر هم میگفتم | شعرهایم یکی از یکی افتضاحتر بود و اصلاً واژهی "چیز شعر" را از روی شعرهای من برداشتند...
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده | گفت تپل است | خوشتیپ است | بامزه است | یک وقتهایی شعر میگوید و ...
نمیدانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم... با ذوقِ فراوان پرسیدم:"من میشناسمش؟"
گفت:"بله... میشناسیش" | گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را میشناسد و ...
گفتم من؟ | خندید و گفت:"دیوونه"...
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم...
آنجا بود که من برای اولینبار در زندگیام کنار کشیدم...
کنار کشیدن حسِ بدیست..
فکر کنم برای همین بود که علی دایی کنار نمیکشید | یا مثلاً علی کریمی یکی دو سال دیر کنار کشید..
همین چند روز پیش فیلمِ کفشهایم کو را دیدم | با خودم گفتم چرا پوراحمد کنار نمیکشد؟ ولی بعد با خودم فکر کردم و دیدم کنار کشیدن مگر به همین راحتیهاست؟
طرف با خودش میگوید این همه سال زحمت کشیدم | این همه تلاش کردم | یعنی همهاش تمام؟ یعنی دیگر امیدی نیست؟
کنار کشیدن یعنی دیگر ارزشی نداری | یعنی دیگر به درد نمیخوری | یعنی دیگر دیده نمیشوی | شنیده نمیشوی | خواسته نمیشوی ....
کنار جای بدیست | تنگ است | تاریک است | خلوت است... هیچکس دلش نمیخواهد کنار بکشد | بس که آن وسط خوب است...ولی وقتی یکنفر کنار میکشد یعنی دیگر به ته خط رسیدهاست و قید تمام روزها و شبها و لحظههای خوب را زدهاست... یعنی تصمیم گرفتهاست به جای اینکه کنار کشیده شود | کنار برود...
رفتن سگش به کشیده شدن شرف دارد...
وقتی شنیدید یک نفر گفت:"کنار کشیدم" | فرقی ندارد چه فوتبال باشد و چه رابطه | هیچچیز نگویید | فقط یا دستش را بگیرید | یا بغلش کنید ... هیچ چیز دیگری نگویید...
@Deep_Mo ✨
[داخلي، خونه ي تو، اول مهر ١٤٠٩]:
با عجله ميري تو آشپزخونه، دوتا شكلات و يه شير كوچيك برميداري مي ذاري تو كوله پشتي آبيِ كوچيك روي كاناپه، يه دور همه چيو چك مي كني چيزي كم نباشه، حالا هفت سالي ميشه كه مادر شدي و امروز روز اول مدرسه ي پسرته. تا دم مدرسه ميبريش، تو چشماي قهوه اي درشتش نگاه مي كني، مي بوسيش و مي گي خداحافظ. پياده كه ميشه بغض مي كني، راه ميوفتي به سمت خيابوناي يوسف آباد، چند ساعتي گيج تو كوچه ها مي چرخي، تو منو نداري، اما يه پسر هم اسم من داري، خوشبختي، ميري كافه ي هميشگي، يه كيك شكلاتي با امريكانو سفارش مي دي به اون روزايي فكر مي كني كه مي گفتي مي خوام اسم باباي بچه هام اسم تو باشه، به اون روزا كه حالا خيلي دورن اما من هميشه به تو نزديك مي مونم، نزديك تر از قبل، يهو به خودت مياي بايد بري دنبالش، خوش به حالت، هر وقت دلت تنگ شد مي توني موهاي پسرتو شونه كني و به ياد من بخندي.
[داخلي، خونه ي من، اول مهر ١٤٠٩]:
با آرامش ميرم تو آشپزخونه، يه قهوه براي خودم ميريزم، يه اسلايس كيك شكلاتي از تو يخچال برميدارم بر مي گردم پشتِ ميزم، ادامه مي دم به نوشتن، حالا من يه مرد جا افتاده ام با چهره اي مسن تر از تاريخِ شناسنامم، به لطف چشمات هنوز هم مي نويسم، حالا ديگه خيليا بهم مي گن "آقاي نويسنده". من دختري ندارم كه هم اسم تو باشه، راستشو بخواي اصلن زني ندارم كه بخوام بچه داشته باشم، اصلن بعد تو نتونستم كه كسيو دوست داشته باشم كه بخوام زن داشته باشم كه يه دختر هم اسم تو داشته باشم. من هر وقت دلتنگت مي شم،
مي نويسم
تلخ،
مي كشم
زياد.
@Deep_Mo ✨
#ارشيا_جهانگيري
با عجله ميري تو آشپزخونه، دوتا شكلات و يه شير كوچيك برميداري مي ذاري تو كوله پشتي آبيِ كوچيك روي كاناپه، يه دور همه چيو چك مي كني چيزي كم نباشه، حالا هفت سالي ميشه كه مادر شدي و امروز روز اول مدرسه ي پسرته. تا دم مدرسه ميبريش، تو چشماي قهوه اي درشتش نگاه مي كني، مي بوسيش و مي گي خداحافظ. پياده كه ميشه بغض مي كني، راه ميوفتي به سمت خيابوناي يوسف آباد، چند ساعتي گيج تو كوچه ها مي چرخي، تو منو نداري، اما يه پسر هم اسم من داري، خوشبختي، ميري كافه ي هميشگي، يه كيك شكلاتي با امريكانو سفارش مي دي به اون روزايي فكر مي كني كه مي گفتي مي خوام اسم باباي بچه هام اسم تو باشه، به اون روزا كه حالا خيلي دورن اما من هميشه به تو نزديك مي مونم، نزديك تر از قبل، يهو به خودت مياي بايد بري دنبالش، خوش به حالت، هر وقت دلت تنگ شد مي توني موهاي پسرتو شونه كني و به ياد من بخندي.
[داخلي، خونه ي من، اول مهر ١٤٠٩]:
با آرامش ميرم تو آشپزخونه، يه قهوه براي خودم ميريزم، يه اسلايس كيك شكلاتي از تو يخچال برميدارم بر مي گردم پشتِ ميزم، ادامه مي دم به نوشتن، حالا من يه مرد جا افتاده ام با چهره اي مسن تر از تاريخِ شناسنامم، به لطف چشمات هنوز هم مي نويسم، حالا ديگه خيليا بهم مي گن "آقاي نويسنده". من دختري ندارم كه هم اسم تو باشه، راستشو بخواي اصلن زني ندارم كه بخوام بچه داشته باشم، اصلن بعد تو نتونستم كه كسيو دوست داشته باشم كه بخوام زن داشته باشم كه يه دختر هم اسم تو داشته باشم. من هر وقت دلتنگت مي شم،
مي نويسم
تلخ،
مي كشم
زياد.
@Deep_Mo ✨
#ارشيا_جهانگيري
اواخر پاییز بود ، هوا که رو به سردی میرفت دانشگاه زودتر خلوت میشد ، سلف غذاخوری در زمستان یک بوفه داشت که تا گرگ و میش غروب باز بود ، چیز زیادی هم نداشت ، برای ما همان چای و نسکافه اش می ارزید به کل دنیا. بین قسمت خانم ها و آقایان یک پرده ی پلاستیکی بزرگ نقش دیوار را ایفا میکرد. جلوی سلف مان کاملا شیشه بند بود و روبرویش یک باغچه ی زیبا با حصارهای چوبی.
وسط این باغچه یک درخت خرمالو بود ، نمیدانم چقدر تا به حال درخت خرمالو دیده اید اما بنظرم درخت خرمالو در هر حالتی غرور و زیبایی خودش را دارد ، چه در زمان طلوع و شکوفه دادنش و چه در زمان غروب و برگ ریزانش.
پنجشنبه ها کلاس اش دیر تمام میشد و من بهترین کار دنیا را میکردم ، انتهای سلف چسبیده به دیوار و بخاری با دو لیوان خالی که داخل اش یک چای کیسه ای بود مینشستم . صندلی ها را میچرخاندم به سمت شیشه بندی که روبرویش باغچه و درخت خرمالو بود .
آن روز کنارم نشسته بود و همانطور که دستانش را به لیوان مقوایی چای چسبانده بود درخت خرمالو را نشان داد و گفت ، چند ماه پیش اش چقدر فرق کرده است با الان اش ،
انگار پیر شده است ،
فکر میکنی چه چیز باعث پیری میشود ؟
بعد از این سوال نگاهم نکرد ، من هم نگاهش نکردم
و تنها سکوت بود که بین ما و درخت خرمالو حکمرانی میکرد.
میدانی گاهی اوقات ما آدم ها سوال هایی را از یکدیگر میپرسیم که به دنبال جوابش نیستیم ، انگار که جراتش را نداشته باشیم ، انگار که دلمان میخواهد آن سوال تا آخرین روزِ دنیا برایمان سوال بماند اما هرگز با جوابش روبرو نشویم ، انگار که میدانیم بعد از شنیدن جواب این سوال ها دیگر آدم سابق نمیشویم و هرگز نمیتوانیم مثل قبل به زندگی ادامه بدهیم .
انگار که دلمان میخواهد هیچکس در دنیا جواب این سوال ها را نداند حتی آنکس که عزیز تر از جانمان است . بنظرم وقتی آدم ها از کسی سوال میپرسند و بعدش جرات نگاه کردن به طرف مقابل را ندارند معنی اش آن است که برای آن سوال هرگز به دنبال جواب نبوده اند ،
و نخواهند بود.
تا مدت ها وقتِ چای گرفتن پول دو عدد چای را حساب میکردم ، به آن رقم عادت کرده بودم ، مدت ها همان رقم را به فروشنده داده بودم و انگار که ملکه ذهنم شده بود اما به مرور زمان همه چیز برگشت سر جای خودش و بالاخره نوبت آن روزهایی رسید که دیگر میدانستم تنهایم و تنهایی یعنی یک عدد چای و نه بیشتر .
مدت ها نمیتوانستم جلوی ویترین مغازه ها بایستم و چیزی را نگاه کنم حتی وقتی که صرفا برای خرید بیرون رفته بودم ، انگار که همیشه حضور و پیچش یک دست لابه لای بازوان و ساعدم را کم داشتم . یک روزی همه اینها هم برگشتند سرجای خودشان. این را آنجایی فهمیدم که جلوی آن مغازهِ سرِ میدان پانزده دقیقه به یک لیزر سه کاره چند هزار تومانی نگاه میکردم .
دیگر موقع خرید از سوپری آن دو برادر خوش اخلاق خوراکی ها را در اندازه های یکنفره میخریدم .
موقع بیرون رفتن برای کرایه تاکسی از کشوی میزم اندازه یکنفر پول خرد بر میداشتم .
دیگر دنده های ماشین را خودم عوض میکردم و شریکی رانندگی کردن را به دست فراموشی سپردم .
بعد از هجرت آدم ها از زندگیمان خیلی چیزها دیگر سر جای خودشان نیستند ، احساس کلافگی امانمان را میبرد ، کلافگی برای عادت به نوع دیگری از زندگی که دیگر نمیتوانی داشته باشی اش . اما گذر شلاقی زمان و روزها به مرور همه چیز را بر میگرداند سرجای خودش ، زمان آنقدر آرام و بیرحمانه این کار را انجام میدهد که آدمی در هیچکدام از این لحظات متوجه چیزی نخواهد شد.
میدانی به سوال ات فکر میکردم بَلامیسَر جان
همه چیز بعد از رفتن ات برگشت سر جای خودش
خرید چای و سرنوشت خالی کردن چای دوم درون باغچه
ناتوانی ایستادن در جلوی یک ویترین بی جان
حساب کردن کرایه تاکسی و نگاه راننده از آینه به چشمانم
میبینی ؟ همه چیزها برگشتند سر جای خودشان
همه ی چیزها به جز خودِ خودت
و این جای خالی توست که آدمی را پیر میکند
پیرتر و پیرتر
کاش که آن روز همین جواب را به تو میدادم..
کاش ..
@Deep_Mo ✨
#پويان_اوحدى
وسط این باغچه یک درخت خرمالو بود ، نمیدانم چقدر تا به حال درخت خرمالو دیده اید اما بنظرم درخت خرمالو در هر حالتی غرور و زیبایی خودش را دارد ، چه در زمان طلوع و شکوفه دادنش و چه در زمان غروب و برگ ریزانش.
پنجشنبه ها کلاس اش دیر تمام میشد و من بهترین کار دنیا را میکردم ، انتهای سلف چسبیده به دیوار و بخاری با دو لیوان خالی که داخل اش یک چای کیسه ای بود مینشستم . صندلی ها را میچرخاندم به سمت شیشه بندی که روبرویش باغچه و درخت خرمالو بود .
آن روز کنارم نشسته بود و همانطور که دستانش را به لیوان مقوایی چای چسبانده بود درخت خرمالو را نشان داد و گفت ، چند ماه پیش اش چقدر فرق کرده است با الان اش ،
انگار پیر شده است ،
فکر میکنی چه چیز باعث پیری میشود ؟
بعد از این سوال نگاهم نکرد ، من هم نگاهش نکردم
و تنها سکوت بود که بین ما و درخت خرمالو حکمرانی میکرد.
میدانی گاهی اوقات ما آدم ها سوال هایی را از یکدیگر میپرسیم که به دنبال جوابش نیستیم ، انگار که جراتش را نداشته باشیم ، انگار که دلمان میخواهد آن سوال تا آخرین روزِ دنیا برایمان سوال بماند اما هرگز با جوابش روبرو نشویم ، انگار که میدانیم بعد از شنیدن جواب این سوال ها دیگر آدم سابق نمیشویم و هرگز نمیتوانیم مثل قبل به زندگی ادامه بدهیم .
انگار که دلمان میخواهد هیچکس در دنیا جواب این سوال ها را نداند حتی آنکس که عزیز تر از جانمان است . بنظرم وقتی آدم ها از کسی سوال میپرسند و بعدش جرات نگاه کردن به طرف مقابل را ندارند معنی اش آن است که برای آن سوال هرگز به دنبال جواب نبوده اند ،
و نخواهند بود.
تا مدت ها وقتِ چای گرفتن پول دو عدد چای را حساب میکردم ، به آن رقم عادت کرده بودم ، مدت ها همان رقم را به فروشنده داده بودم و انگار که ملکه ذهنم شده بود اما به مرور زمان همه چیز برگشت سر جای خودش و بالاخره نوبت آن روزهایی رسید که دیگر میدانستم تنهایم و تنهایی یعنی یک عدد چای و نه بیشتر .
مدت ها نمیتوانستم جلوی ویترین مغازه ها بایستم و چیزی را نگاه کنم حتی وقتی که صرفا برای خرید بیرون رفته بودم ، انگار که همیشه حضور و پیچش یک دست لابه لای بازوان و ساعدم را کم داشتم . یک روزی همه اینها هم برگشتند سرجای خودشان. این را آنجایی فهمیدم که جلوی آن مغازهِ سرِ میدان پانزده دقیقه به یک لیزر سه کاره چند هزار تومانی نگاه میکردم .
دیگر موقع خرید از سوپری آن دو برادر خوش اخلاق خوراکی ها را در اندازه های یکنفره میخریدم .
موقع بیرون رفتن برای کرایه تاکسی از کشوی میزم اندازه یکنفر پول خرد بر میداشتم .
دیگر دنده های ماشین را خودم عوض میکردم و شریکی رانندگی کردن را به دست فراموشی سپردم .
بعد از هجرت آدم ها از زندگیمان خیلی چیزها دیگر سر جای خودشان نیستند ، احساس کلافگی امانمان را میبرد ، کلافگی برای عادت به نوع دیگری از زندگی که دیگر نمیتوانی داشته باشی اش . اما گذر شلاقی زمان و روزها به مرور همه چیز را بر میگرداند سرجای خودش ، زمان آنقدر آرام و بیرحمانه این کار را انجام میدهد که آدمی در هیچکدام از این لحظات متوجه چیزی نخواهد شد.
میدانی به سوال ات فکر میکردم بَلامیسَر جان
همه چیز بعد از رفتن ات برگشت سر جای خودش
خرید چای و سرنوشت خالی کردن چای دوم درون باغچه
ناتوانی ایستادن در جلوی یک ویترین بی جان
حساب کردن کرایه تاکسی و نگاه راننده از آینه به چشمانم
میبینی ؟ همه چیزها برگشتند سر جای خودشان
همه ی چیزها به جز خودِ خودت
و این جای خالی توست که آدمی را پیر میکند
پیرتر و پیرتر
کاش که آن روز همین جواب را به تو میدادم..
کاش ..
@Deep_Mo ✨
#پويان_اوحدى
اجازه میدهی آرزویت کنم؟
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم... بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم، دکمه های پیراهنت را ببندم، دستم را روی صورتت بکشم.. وای دستم را رویِ صورتت بکشم... یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب. من بدون دوست داشتنت می میرم در این خشکیِ مطلق ... اصلا من برایِ شعرهایم به تو نیاز دارم. باید هر موقع که کم می آورم لب هایت را زیر و رو کنم. شعر هایِ زیادی است لا به لای ِ صورتیِ شیرینش... . چشم هایت، چشم هایت که اصلا زندگی است نباید شعرش کرد باید کشید و از دور نگاه کرد و مست شد...
حالا اجازه دارم آرزویت کنم؟
@Deep_Mo ✨
#سحر_رستگار
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم... بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم، دکمه های پیراهنت را ببندم، دستم را روی صورتت بکشم.. وای دستم را رویِ صورتت بکشم... یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب. من بدون دوست داشتنت می میرم در این خشکیِ مطلق ... اصلا من برایِ شعرهایم به تو نیاز دارم. باید هر موقع که کم می آورم لب هایت را زیر و رو کنم. شعر هایِ زیادی است لا به لای ِ صورتیِ شیرینش... . چشم هایت، چشم هایت که اصلا زندگی است نباید شعرش کرد باید کشید و از دور نگاه کرد و مست شد...
حالا اجازه دارم آرزویت کنم؟
@Deep_Mo ✨
#سحر_رستگار
يه خونه كه با شهر كارى نداشت
يه كوچه كه آروم و بُن بست بود
يه گلدون سفالى پر از عطر ياس
هوايى كه از بوى گل مست بود
تو رد مى شدى خونه گُر مى گرفت
صداى قدم هات و تا مى شنيد
دل پنجره باز مى شد تو باد
غم از پشت شيشه سرك مى كشيد
غلط كردى عاشق شدى لعنتى !
غلط كردى اين پرده رو پس زدى
يه رويا ازت تو سرم داشتم
غلط كردى به روياهام دس زدى
من و پنجره حالمون خوب نيست
چه آرامشى پشت اين پرده بود
بگو خاطراتت از اينجا برَن
ببينم ! كسى دعوتت كرده بود ؟
خودت اومدى ، رفتنم حقته
با اصرار و خواهش نمى خوام تورو
همون حالِ خوبم گرفتى ازم
چه تصميم خوبى گرفتى ! برو
غلط كردى عاشق شدى لعنتى !
غلط كردى اين پرده رو پس زدى
يه رويا ازت تو سرم داشتم
غلط كردى به روياهام دس زدى
@Deep_Mo ✨ #RastaakHallaj
يه كوچه كه آروم و بُن بست بود
يه گلدون سفالى پر از عطر ياس
هوايى كه از بوى گل مست بود
تو رد مى شدى خونه گُر مى گرفت
صداى قدم هات و تا مى شنيد
دل پنجره باز مى شد تو باد
غم از پشت شيشه سرك مى كشيد
غلط كردى عاشق شدى لعنتى !
غلط كردى اين پرده رو پس زدى
يه رويا ازت تو سرم داشتم
غلط كردى به روياهام دس زدى
من و پنجره حالمون خوب نيست
چه آرامشى پشت اين پرده بود
بگو خاطراتت از اينجا برَن
ببينم ! كسى دعوتت كرده بود ؟
خودت اومدى ، رفتنم حقته
با اصرار و خواهش نمى خوام تورو
همون حالِ خوبم گرفتى ازم
چه تصميم خوبى گرفتى ! برو
غلط كردى عاشق شدى لعنتى !
غلط كردى اين پرده رو پس زدى
يه رويا ازت تو سرم داشتم
غلط كردى به روياهام دس زدى
@Deep_Mo ✨ #RastaakHallaj
صبح بود
بوسهای بر گونه هایت کاشتم
نان داغی چای لب سوزی
فراهم بود و من بودم و تو …
حیف بیداری رسید حال خوبم را چپاول کرد و رفت.
بوسهای بر گونه هایت کاشتم
نان داغی چای لب سوزی
فراهم بود و من بودم و تو …
حیف بیداری رسید حال خوبم را چپاول کرد و رفت.