اگه الان اینجا بودی
میبردمت میشوندمت رو صندلی پارک
میگفتم این منم
يه حجم خستگی
يه لبخند واقعی
اگه یه روز تموم شم چیکا میکنی؟
میبردمت میشوندمت رو صندلی پارک
میگفتم این منم
يه حجم خستگی
يه لبخند واقعی
اگه یه روز تموم شم چیکا میکنی؟
اگه الان اینجا بودی
اگه اینجا بودی
اینجا
پیشه من...
اگه اینجا بودی
اینجا
پیشه من...
درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود
رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند
گفت : من تورو نداشتم چیکار میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..
همین
#پویان_اوحدی
@Deep_Mo
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود
رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند
گفت : من تورو نداشتم چیکار میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ..
همین
#پویان_اوحدی
@Deep_Mo
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
@moozikestan_bot – U Turn Lili - Aaron.wmp
Now there's still a place for people like us ❤️
حس میکردم بعد از مدت ها پیداش کردم
درست با یه سری تضاد شخصیتی نسبت به من ولی دوست داشتنی ؛
هر چقدر که زمان میگذره میفهمم بیشتر دوس دارم عقربه های ساعتم باهاش ، شروع یه شورش توو من باشن ؛
»تو« درست همون پر محصول ترین درخت باغی که من حاضرم کُل بُعد زمانمُ بهت هدیه بدم تا مسافرم شی ...
@Deep_Mo ✨
#دالومین
درست با یه سری تضاد شخصیتی نسبت به من ولی دوست داشتنی ؛
هر چقدر که زمان میگذره میفهمم بیشتر دوس دارم عقربه های ساعتم باهاش ، شروع یه شورش توو من باشن ؛
»تو« درست همون پر محصول ترین درخت باغی که من حاضرم کُل بُعد زمانمُ بهت هدیه بدم تا مسافرم شی ...
@Deep_Mo ✨
#دالومین
آخه یعنی چی ؟
یکی برام توضیح بده چرا تا ٱخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند و حالمون خوب میشه ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم خوب میشد ، و با هم بد...
صبح که بیدار میشدیم ، سراغِ همدیگه رو میگرفتیم ، همه چیزمونُ با هم تقسیم میکردیم ، راه رفتن بهانه میشد واسه حرف زدن ،حالا هرچقدر ، حالا تا هر وقت ، دلمون میگرفت و خاطرمون جمع بود یکی هست وسط گریه سیگار روشن کنه بده دستمون ، یکی هست که باهاش بشه یه آهنگُ صد بار گوش داد،
حق نبود به خدا ، حق نبود
اونقدر عادت کنیم و یهو راهمون جدا شه ، که یواش یواش یادمون بره ازخاطرِ همدیگه...
بعد یه روز آلبومُ ورق بزنیم و برسیم به عکس همدیگه ، دست بکشیم رو عکس و آه سرد و بگیم چقدر خوش بودیم با هم ، یعنی الان کجاست؟
داره چیکارمیکنه؟
یا اتفاقی تو تاکسی آهنگی پلی بشه، که ما رو ببره تا اون بودنا ، چشمامون پر اشک بشه و از تهِ تهِ دلمون بخوایم باز یه لحظه کنارشون باشیم ، با همون حس خوب...
یکی برام توضیح بده
آخه چـرا...؟
@Deep_Mo ✨
یکی برام توضیح بده چرا تا ٱخت میشیم با یکی و صدای خندمون بلند و حالمون خوب میشه ، تا داریم عادت میکنیم به بودنش ، یهو محو میشه ، تموم میشه ، یجوری میره از زندگیمون که انگار اصلا نبوده ، انگار نه انگار که حال دلمون با هم خوب میشد ، و با هم بد...
صبح که بیدار میشدیم ، سراغِ همدیگه رو میگرفتیم ، همه چیزمونُ با هم تقسیم میکردیم ، راه رفتن بهانه میشد واسه حرف زدن ،حالا هرچقدر ، حالا تا هر وقت ، دلمون میگرفت و خاطرمون جمع بود یکی هست وسط گریه سیگار روشن کنه بده دستمون ، یکی هست که باهاش بشه یه آهنگُ صد بار گوش داد،
حق نبود به خدا ، حق نبود
اونقدر عادت کنیم و یهو راهمون جدا شه ، که یواش یواش یادمون بره ازخاطرِ همدیگه...
بعد یه روز آلبومُ ورق بزنیم و برسیم به عکس همدیگه ، دست بکشیم رو عکس و آه سرد و بگیم چقدر خوش بودیم با هم ، یعنی الان کجاست؟
داره چیکارمیکنه؟
یا اتفاقی تو تاکسی آهنگی پلی بشه، که ما رو ببره تا اون بودنا ، چشمامون پر اشک بشه و از تهِ تهِ دلمون بخوایم باز یه لحظه کنارشون باشیم ، با همون حس خوب...
یکی برام توضیح بده
آخه چـرا...؟
@Deep_Mo ✨
نوجوان که بودم عاشق یک دختری بودم که سالها از من بزرگتر بود...
من در خیالم روز به روز به او نزدیکتر میشدم و او ... در خیال او اصلاً من جایی نداشتم...
من تلاشهای فراوانی میکردم | حتی شعر هم میگفتم | شعرهایم یکی از یکی افتضاحتر بود و اصلاً واژهی "چیز شعر" را از روی شعرهای من برداشتند...
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده | گفت تپل است | خوشتیپ است | بامزه است | یک وقتهایی شعر میگوید و ...
نمیدانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم... با ذوقِ فراوان پرسیدم:"من میشناسمش؟"
گفت:"بله... میشناسیش" | گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را میشناسد و ...
گفتم من؟ | خندید و گفت:"دیوونه"...
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم...
آنجا بود که من برای اولینبار در زندگیام کنار کشیدم...
کنار کشیدن حسِ بدیست..
فکر کنم برای همین بود که علی دایی کنار نمیکشید | یا مثلاً علی کریمی یکی دو سال دیر کنار کشید..
همین چند روز پیش فیلمِ کفشهایم کو را دیدم | با خودم گفتم چرا پوراحمد کنار نمیکشد؟ ولی بعد با خودم فکر کردم و دیدم کنار کشیدن مگر به همین راحتیهاست؟
طرف با خودش میگوید این همه سال زحمت کشیدم | این همه تلاش کردم | یعنی همهاش تمام؟ یعنی دیگر امیدی نیست؟
کنار کشیدن یعنی دیگر ارزشی نداری | یعنی دیگر به درد نمیخوری | یعنی دیگر دیده نمیشوی | شنیده نمیشوی | خواسته نمیشوی ....
کنار جای بدیست | تنگ است | تاریک است | خلوت است... هیچکس دلش نمیخواهد کنار بکشد | بس که آن وسط خوب است...ولی وقتی یکنفر کنار میکشد یعنی دیگر به ته خط رسیدهاست و قید تمام روزها و شبها و لحظههای خوب را زدهاست... یعنی تصمیم گرفتهاست به جای اینکه کنار کشیده شود | کنار برود...
رفتن سگش به کشیده شدن شرف دارد...
وقتی شنیدید یک نفر گفت:"کنار کشیدم" | فرقی ندارد چه فوتبال باشد و چه رابطه | هیچچیز نگویید | فقط یا دستش را بگیرید | یا بغلش کنید ... هیچ چیز دیگری نگویید...
@Deep_Mo ✨
من در خیالم روز به روز به او نزدیکتر میشدم و او ... در خیال او اصلاً من جایی نداشتم...
من تلاشهای فراوانی میکردم | حتی شعر هم میگفتم | شعرهایم یکی از یکی افتضاحتر بود و اصلاً واژهی "چیز شعر" را از روی شعرهای من برداشتند...
یک روز دختر بهم پیغام داد که از یکی خوشش آمده | گفت تپل است | خوشتیپ است | بامزه است | یک وقتهایی شعر میگوید و ...
نمیدانم چرا من یک لحظه به خودم گرفتم... با ذوقِ فراوان پرسیدم:"من میشناسمش؟"
گفت:"بله... میشناسیش" | گفتم شاید منظورش این است که آدم خودش را میشناسد و ...
گفتم من؟ | خندید و گفت:"دیوونه"...
بعد فهمیدم عاشقِ یکی از نزدیکانم شده و ازم خواست کمکش کنم...
آنجا بود که من برای اولینبار در زندگیام کنار کشیدم...
کنار کشیدن حسِ بدیست..
فکر کنم برای همین بود که علی دایی کنار نمیکشید | یا مثلاً علی کریمی یکی دو سال دیر کنار کشید..
همین چند روز پیش فیلمِ کفشهایم کو را دیدم | با خودم گفتم چرا پوراحمد کنار نمیکشد؟ ولی بعد با خودم فکر کردم و دیدم کنار کشیدن مگر به همین راحتیهاست؟
طرف با خودش میگوید این همه سال زحمت کشیدم | این همه تلاش کردم | یعنی همهاش تمام؟ یعنی دیگر امیدی نیست؟
کنار کشیدن یعنی دیگر ارزشی نداری | یعنی دیگر به درد نمیخوری | یعنی دیگر دیده نمیشوی | شنیده نمیشوی | خواسته نمیشوی ....
کنار جای بدیست | تنگ است | تاریک است | خلوت است... هیچکس دلش نمیخواهد کنار بکشد | بس که آن وسط خوب است...ولی وقتی یکنفر کنار میکشد یعنی دیگر به ته خط رسیدهاست و قید تمام روزها و شبها و لحظههای خوب را زدهاست... یعنی تصمیم گرفتهاست به جای اینکه کنار کشیده شود | کنار برود...
رفتن سگش به کشیده شدن شرف دارد...
وقتی شنیدید یک نفر گفت:"کنار کشیدم" | فرقی ندارد چه فوتبال باشد و چه رابطه | هیچچیز نگویید | فقط یا دستش را بگیرید | یا بغلش کنید ... هیچ چیز دیگری نگویید...
@Deep_Mo ✨