۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
[بخوابه کاشکی؛]
Forwarded from bitrait
[تو روزا یادم میره یادم میره
اون شبا یادم میاد یادم میاد
اون روزا یادم میره یادم میره
تو شبا یادم میاد یادم میاد]
@Deep_Mo
آدمی كه از يه جايی به بعد فقط سكوت ميكنه، تبديل به يه آدم آروم نشده؛ فقط خسته شده از جنگيدن!
اونجايی كه منتظر جنگيدنش بودی ولی ديدی فقط يه لبخند بهت زد بدون روزِ رفتنش نزديكه!
بعضی از آدما وقتی باهات ميجنگن يعنی براشون مهمی و وقتی هم ديگه نسبت بهت بی تفاوت ميشن يعنی دارن زندگی كردن بدون تو رو به خودشون ياد ميدن!
از هر جنگی نترس!
بعضی از سكوتا از جنگ هم ترسناک ترن!
چندین‌هزارسال آن‌طرف‌تر از این دقیقۀ دیوانه
هنوز عاشق توأم
و هنوز خرسند به اینکه شبی
با قلبی که برای تو می‌زد،
چهل‌ساله شدم

سی‌وچند سال با برگ انجیر
قلبم را چون عضوی گناهکار پوشاندم،
سی‌وچند سال در خانه‌تکانیِ اسفند
غلط‌های املایی‌اش را مخفیانه گرفتم،
سی‌وچند سال منتظر ماندم
تا خودش بلند شد از جایش
آمد روی پیشانی‌ام تپید
آنقدر دیوانه و رسوا
که کم مانده بود نامت را حتی
در شعری عاشقانه بیاورم

سی‌وچند سال
گوش خوابانده بودم به محکمۀ درونم
به معارضۀ طرفینِ متخاصمِ عشق و عقل
و اینکه روزی ذکر جمیلِ نام تو تبرئه‌ام کند،
خوابش را هم نمی‌دیدم!

خوابش را هم نمی‌دیدم امّا
آغوشم، این سرزمینِ در خود مچاله را
خیال دست‌های تو باز کرد از هم
با همان شدتی که آفتاب مرداد
قیر و سنگ‌ریزه را تفکیک می‌کند از هم
در جاده‌های کویری
و بارها با شدتی به خوابم آمدی
که زمستانِ دندان‌هایت مجابم ‌کردند
در ظهر تموز، یقه‌اسکی بپوشم
چون مزرعه‌ای که در کرت‌های پنهانش
شاهدانه کاشته باشند؛
همانقدر سرخوش و رسوا
همانقدر راضی و پنهانکار

چندین‌هزارسال آن‌طرف‌تر از این دقیقۀ دیوانه
هنوز قلبم را به دندان گرفته‌ام
و از شعری به شعر دیگری می‌کشانمش
چون بازیگری که زمانی در نقشی کوتاه،
با لبخندی شگفت درخشیده،
و بعد از آن هیچ کارگردانی نتوانسته آن وصلۀ ناهمگون را
حذف کند از چهره‌اش...

یک بازیگرِ آماتور
که اصرار دارد با خاطرۀ یک لبخند،
بر جلد مجلات سینماییِ دنیا
جاودانه شود.

#لیلا_کردبچه
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «چندین‌هزارسال آن‌طرف‌تر از این دقیقۀ دیوانه هنوز عاشق توأم و هنوز خرسند به اینکه شبی با قلبی که برای تو می‌زد، چهل‌ساله شدم سی‌وچند سال با برگ انجیر قلبم را چون عضوی گناهکار پوشاندم، سی‌وچند سال در خانه‌تکانیِ اسفند غلط‌های املایی‌اش را مخفیانه گرفتم، سی‌وچند…»
و آدم گاهی از خودش میپرسد که مرز به یاد آوردن کجاست، مرز فراموش کردن، مرز آنجایی که دیگر درست یادت نمی‌آید که همه چیز تنها خیالی بوده است که هیچگاه واقع نشده است و از یاد رفته است، یا خاطراتی هستند در زمانی نامعلوم و دور که حالا دیگر رنگ و رویشان رفته است و تنها تصویری محو از آن مانده است، که اصلا مرز خیال و خاطره و فراموشی کجاست، که باید هنوز به یاد بیاوریم و زندگی نکنیم، یا به یاد نیاورده باشیم و زندگی کرده باشیم دیگر، و اصلا مرز خود زندگی کردن و نکردن کجاست، اصلا خود مرز کجاست، که آدم قوطی رنگش را بردارد و همه چیز را یک تکه و یک رنگ کند و دیگر نه مرزی مانده باشد و نه خیالی و نه فراموشیی و نه هیچ چیز دیگری.
از تو میخواهم خودت را، مثل باران از بهار...
[من برای شهر دلتنگی باران خواستم]
#علیرضا_قربانی- پل
ما آدم‌های فراموش کاری هستیم، و همین فکر کردن به اینکه چقدر فراموش کاریم هم آدم را غمگین میکند، همچون صدای مویه‌ای دور در باد که از ناکجا به گوش آدم رسیده باشد و آدم دائم در تلاشی بیهوده برای فراموش کردن، فراموش کردنش است.
هنوز تو دیال پد گوشیم 0 میزنم تو میای...
ینی بلا استثنا به هر شماره‌ای که بخوام زنگ بزنم، عکسه تو اون بالا به عنوان پیشنهاد اول میاد.

- من باورم‌ نمیشه که بدون من سخت بگذره بهت و عصن به یه جاییتم باشه!
#محیکس
+یار؟
-جونم
(کوتاه و‌عاشقانه)
این دیالوگ آرزوی خیلی هاست...
-دله دیگه، دل!
Forwarded from bitrait