۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «چندینهزارسال آنطرفتر از این دقیقۀ دیوانه هنوز عاشق توأم و هنوز خرسند به اینکه شبی با قلبی که برای تو میزد، چهلساله شدم سیوچند سال با برگ انجیر قلبم را چون عضوی گناهکار پوشاندم، سیوچند سال در خانهتکانیِ اسفند غلطهای املاییاش را مخفیانه گرفتم، سیوچند…»
و آدم گاهی از خودش میپرسد که مرز به یاد آوردن کجاست، مرز فراموش کردن، مرز آنجایی که دیگر درست یادت نمیآید که همه چیز تنها خیالی بوده است که هیچگاه واقع نشده است و از یاد رفته است، یا خاطراتی هستند در زمانی نامعلوم و دور که حالا دیگر رنگ و رویشان رفته است و تنها تصویری محو از آن مانده است، که اصلا مرز خیال و خاطره و فراموشی کجاست، که باید هنوز به یاد بیاوریم و زندگی نکنیم، یا به یاد نیاورده باشیم و زندگی کرده باشیم دیگر، و اصلا مرز خود زندگی کردن و نکردن کجاست، اصلا خود مرز کجاست، که آدم قوطی رنگش را بردارد و همه چیز را یک تکه و یک رنگ کند و دیگر نه مرزی مانده باشد و نه خیالی و نه فراموشیی و نه هیچ چیز دیگری.
ما آدمهای فراموش کاری هستیم، و همین فکر کردن به اینکه چقدر فراموش کاریم هم آدم را غمگین میکند، همچون صدای مویهای دور در باد که از ناکجا به گوش آدم رسیده باشد و آدم دائم در تلاشی بیهوده برای فراموش کردن، فراموش کردنش است.
هنوز تو دیال پد گوشیم 0 میزنم تو میای...
ینی بلا استثنا به هر شمارهای که بخوام زنگ بزنم، عکسه تو اون بالا به عنوان پیشنهاد اول میاد.
- من باورم نمیشه که بدون من سخت بگذره بهت و عصن به یه جاییتم باشه!
#محیکس
ینی بلا استثنا به هر شمارهای که بخوام زنگ بزنم، عکسه تو اون بالا به عنوان پیشنهاد اول میاد.
- من باورم نمیشه که بدون من سخت بگذره بهت و عصن به یه جاییتم باشه!
#محیکس
در آينه نگاه كن، پشت تو عاشقيست بي اهميت، عكس درون كيف پولت را نيز.
خودت را در پسِ معشوق بي اهميت خواهي يافت.
در نبردي برابر فراموش شدهاي از بابت كسي و فراموش كرده اي كسي را.
اين زنجيرهي ناخواسته همه ي مارا خواهد بلعيد، همانطور كه پيشتر.
خودت را در پسِ معشوق بي اهميت خواهي يافت.
در نبردي برابر فراموش شدهاي از بابت كسي و فراموش كرده اي كسي را.
اين زنجيرهي ناخواسته همه ي مارا خواهد بلعيد، همانطور كه پيشتر.
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من