مـن دربارهى تو به آنها نگفتم
اما تـو را ديدهاند كه در چشمانم
شنا مىكنی ...
مـن دربارهى تـو به آنها نگفتم
اما تـو را در كلمات نوشته شدهام ديدهاند
«عطـر عشـق»
نمىتواند پنهـان بمـاند !
#نزار_قبانی
اما تـو را ديدهاند كه در چشمانم
شنا مىكنی ...
مـن دربارهى تـو به آنها نگفتم
اما تـو را در كلمات نوشته شدهام ديدهاند
«عطـر عشـق»
نمىتواند پنهـان بمـاند !
#نزار_قبانی
و بالاخره روزی
در سال های دور
اين را ميفهمى
كه فرق بسيار زيادی است
بين اينكه
خاطرات در شما حل شوند يا ته نشين...!
#پويان_اوحدی
در سال های دور
اين را ميفهمى
كه فرق بسيار زيادی است
بين اينكه
خاطرات در شما حل شوند يا ته نشين...!
#پويان_اوحدی
- میبینی صنم، آدم همیشه به نوعی مغبون است.
در را باز کرد: چرا دیگر مغبون؟
- آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر
آینههای در دار
#هوشنگ_گلشیری
در را باز کرد: چرا دیگر مغبون؟
- آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر
آینههای در دار
#هوشنگ_گلشیری
آدم...
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد
غرق میشود در خاطراتش
#میلان_کوندرا
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد
غرق میشود در خاطراتش
#میلان_کوندرا
باید هربار همه چیز را چک میکردیم که چیزی را جا نگذاشته باشیم که اگر دیگر برگشتی برایش نبود، لااقل دلمان برایش تنگ نشود و بخواهیم برای برداشتنش برگشته باشیم، و همیشه هم تکههایی از خودمان جا میماند و بین برگشتن و برداشتن و برنگشتن و بیخیالش شدن، فراموشش میکردیم، و روزی دیگر هیچ تکه ای از خودمان هم برای جاگذاشتن باقی نمانده بود دیگر که به خاطرش بخواهیم برگشته باشیم، تنها لنگههای جورابمان جا میماند و گم میشد که آن هم که دیگر کار جن زیر تخت بود و چیز تازهای برای برگشتن نداشت.