گاهی آدم خیالهایی میکند که اگر وارد آنها شود دیگر راه برگشتی برایش از آنها وجود نخواهد داشت، روزنهای کوچک و روشن بر تاریکی پردهی سیاهی که فیلم زندگیش هر روز بر آن پخش میشود و بعد از آن دیگر هیچ چیز از آن را نخواهد فهمید، که تمام حواسش پرت همان نقطهی کوچک نورانی خواهد ماند.
درد از دست دادن...
وقتی اون دل میکنه ازت...
خیل خیلی بیشتره
وقتی اون دل میکنه ازت...
خیل خیلی بیشتره
•دلمون برات تنگ میشه، بهت عادت کرده بودیم...به اخمُ تَخمات، اولدرم بُلدُرمات، سگ محليات ! ولی گورِ پدرِ دلِ ما....دلِ تو شاد!
آن کلمهء دردناک را گفت
ساکت شدم
از اتاق بیرون رفتم
سهسال بعد
برگشتم
مهمانها رفته بودند
کلمه
آنجا بود
#سارا_محمدیاردهالی
ساکت شدم
از اتاق بیرون رفتم
سهسال بعد
برگشتم
مهمانها رفته بودند
کلمه
آنجا بود
#سارا_محمدیاردهالی
یک سری از آدما هستن که به محض اینکه میفهمن دوستشون داری و براشون ارزش قائلی ، بیشتر ازت فاصله میگیرن ، عجیب نیست ؟
گاهی یادم میره که تو برای من یک مخاطب خاصی و من برای تو یکی از چندین مخاطب نه چندان خاص :)
[بهانهای باش برای مرهم این دلِ بی قرارِ مغروق]
همیشه هم نمیشود که آدم برای هرچیزی دنبال دلیلی بگردد، که بعضی از چیزها در ذات خودشان تا وقتی که بیدلیل باشند زیبا هستند و همینکه که شروع به گشتن به دنبال دلیلشان بکنیم، همه چیز ناگهان به انتهای خودش میرسد، که انگار که دستمان لرزیده باشد و قطعهی نادرستی از جِنگا را برداشته باشیم و ناگهان تمام چوبها فروریخته باشند و بازی تمام شده باشد دیگر
شب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشستهام شش ماه انتظار یک عُمر است ــ شمع را روشن کن. شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن. و قانع نشو به نورِ حقیرِ حباب. و بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. آه، اینها کلیشه است، مانندِ مُهرِ لاستیکی است، تکراری است، فرسوده است، اینها به دردِ شاعرانِ خانهی فرهنگ میخورد. مانندِ اینکه آفتاب درخواهد آمد. ما در کتاب اوّل خواندیم که ماه سی روز است، یعنی سی بار صبح در هر ماه، سی بار آفتاب زدن. بس نیست؟ این دیگر وعده نمیخواهد. این دیگر انتظار ندارد. اصلاً انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانندِ مستی خوش آغازِ بادهپیماییست. بعد بالا میآوری. در انتظار بودن، یعنی نبودن در وقت.
#ابراهیم_گلستان
#ابراهیم_گلستان
اینکه خودتو توی تاثیری که روی بقیه میزاری پیدا کنی ینی راهو درست رفتی.
#محیکس
#محیکس