میدانی، خیلی از چیزها برای ندانستن هستند و همینکه دانسته باشییشان دیگر تمام میشوند، و تمام لذت مطلوبشان در همین گیجی ندانسته بودنشان خلاصه شده است، و شاید ظریفتر از آن باشند که بشود به زمختی آدم بودنمان درکش کرده باشیم، که تنها میشود از آن بیدلیل لذت برد و همین، که به قول سهراب، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
دیده ازبهر تو خونبارشد ای مردم چشم ؛
مردمی کن مشو ازدیده خونبار جدا
مردمی کن مشو ازدیده خونبار جدا