“People change.
Feelings change.
It doesn't mean that the love once shared wasn't true or real.
It simply means that sometimes when people grow, they grow apart.”
@Deep_Mo✨
Feelings change.
It doesn't mean that the love once shared wasn't true or real.
It simply means that sometimes when people grow, they grow apart.”
@Deep_Mo✨
برای دیدن تو، اگر رودخانه بودم، بر میگشتم، اگر کوه بودم، میدویدم، اگر باد بودم، میایستادم، اما انسانم، و بارها برای دیدنت، برگشته، دویده و ایستادهام.
- [چه بی گدار در قلبم، زبانه میکِشی خود را]
تو را نگاه میکنم؛ که «دیدنیترین»، تویی.
بسی گفتند:
دل از عشق برگیر،
که نیرنگ است و افسون است و جادوست؛
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است
اما نوشداروست...
#فریدون_مشیری
دل از عشق برگیر،
که نیرنگ است و افسون است و جادوست؛
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است
اما نوشداروست...
#فریدون_مشیری
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
هر کسی شاید یکجوری باشد و من آدم نگهداشتن همه چیز هستم، که لای صفحههای سررسیدهایم را که باز میکنم چیزهایی پیدا میکنم که حتی هیچ وقت یادشان هم نبودهام دیگر، عکسی از دوستی قدیمی، کارت کتابخانهی صدسال پیش، کارت ورود به جلسهی نمیدانم فلان امتحان چندم راهنمایی و هزار تا چیز ریز و درشت دیگری که دیگر نباید وجود داشته باشند و باز هم هنوز هستند و در بُعدی دیگر از فراموشی ادامه دارند که یک روزی بالاخره خود آدم هم جزئی از آنها خواهد شد، آهنگی فراموش شده در هزارتوی فولدرهایی که دیگر کسی از پیدا کردنش ذوقی نمیکند.
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
هر کسی شاید یکجوری باشد و من آدم نگهداشتن همه چیز هستم، که لای صفحههای سررسیدهایم را که باز میکنم چیزهایی پیدا میکنم که حتی هیچ وقت یادشان هم نبودهام دیگر، عکسی از دوستی قدیمی، کارت کتابخانهی صدسال پیش، کارت ورود به جلسهی نمیدانم فلان امتحان چندم راهنمایی…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از مزیتای دو بعدی بودن اینه که، وقتی سر دوراهی قرار میگیری، اون بعد دیگهت میتونه اوت آو دِ باکس(out of the box) باشه و از دور انتخابتو ببینه. وقتی این اتفاق توی طولانی مدت میفته، به یه مرحلهای میرسی که دیگه هیچوقت وارد مسیرای دو راهی منتهی به پارادوکس نمیشی؛ بلکه وارد مسیرایی میشی که دوسر برده! این ینی ساختن:
و من عاشق ساختنم.
#محیکس
و من عاشق ساختنم.
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
مگر دوست داشتن، وابسته بودن بدون هرگونه نیاز به هم نبود؟
تو را چه شده بود کینگونه مرا وابسته خود گرداندی ونگار سالهاست متروک ساختهای! چگونه نیازیست که ورای بودن ها، جایگاهی فراسوی مکان؛ در آستانهی قلبی آشفته حال، تمنای وصال میکند؟
#محیکس
تو را چه شده بود کینگونه مرا وابسته خود گرداندی ونگار سالهاست متروک ساختهای! چگونه نیازیست که ورای بودن ها، جایگاهی فراسوی مکان؛ در آستانهی قلبی آشفته حال، تمنای وصال میکند؟
#محیکس
دیوانه بود آدم ساده، میخواست با کلمه تو را ببوسد. میخواست چشم درشت تیره تو را شعر کند، و برف شود روی گرمای دستانت، و سایه باشد در تاریکی پشت سر تو جامانده. دیوانه بود. درست و حسابی دیوانه بود.
لبهایت را دوست داشت بنویسد. لبهایت را وقتی شعر میخوانند. لبهایت را وقتی حرفهای ساده روزمره را شعر میکنند. لبهایت را وقتی اسم هر آدمی را که صدا میزنی، درخت سیب میشود و شکوفه میدهد در چلهی سرد زمستان حتی.
نه این که عاشقت شده باشد، نه. میت رنجوری بود که از معاشرت تو زنده شدهبود، و میخواست این اعجاز بزرگ معاصر را در کلماتش ثبت کند. میخواست برنگردد به دلمردگی، به حرف نزدن، ننوشتن، نوازش نکردن، به درد نخوردن. میخواست در تو بماند، در تماشای تو، در نور تو، درتمنای تو، در این که از تو خورشید ببافد گوشهی جاجیم زمخت سیاه جهانش.
نشد که برایت درست بنویسد، یعنی شاملو نبود که کلماتش در خور آیدا باشد، یا سعدی نبود که از کلمهی "دلبر" کهکشان بسازد و بیندازد گوشهی آسمان. چاپلین نبود که تو را بخنداند و عاشقان خندههایت را بیشتر کند. آدم سادهای بود، که همیشه دیر میرسید، یا نمیرسید، یا اهمیت نداشت که رسیدهاست.
یکجا روی یک دیوار نامرئی نوشتهبود: "چقدر چشمهای تو شعرند دختر. " هر وقت دلش میگرفت، به همان دیوار برمیگشت و به شعر چشمهای زنی فکر میکرد که از آوازهای نهنگ عاصی بیخبر بود، و از رنج تماشای آدم دلخواه از دور بیخبر بود، و هیچ شبی قبل از خواب باد را نبوسیدهبود به نیت او. بوسیدن ندارند آدمهای ساده.
این سرنوشت اوست. پذیرفته. تا زندهاست به کلمهها احترام خواهدگذاشت و وقتی مرد، تنها کلمهها برایش سوگواری خواهندکرد، بس که تنهاست آدم مطرود. با اینهمه، ای نور صبح اردیبهشت که در زمستان دستان هر مرد رنجور جای نوازش تو خالی است، برایت باید بنویسد آدم ساده که دیدن تو، مرور تاریخ زن است، و دیدن زخمهای زن، و تماشای مرهمبودن مادرزاد زنهایی که بلدند مهربان باشند وقتی غمگینند.
حالا دوباره به نیت کف دستانت روی ماه باد را خواهدبوسید، و کنار کلمات خودش خواهدنشست به تماشای شب دریا. میداند اگر یخ نزند، عاقبت خورشید به آسمان بازخواهدگشت. و میداند نور، مرگ تاریکی است. و نمیداند فقط در تاریکی است که تنهاییش پیدا نیست. بیخبر است آدم ساده. بسیار بیخبر است.
#حمیدسلیمی
لبهایت را دوست داشت بنویسد. لبهایت را وقتی شعر میخوانند. لبهایت را وقتی حرفهای ساده روزمره را شعر میکنند. لبهایت را وقتی اسم هر آدمی را که صدا میزنی، درخت سیب میشود و شکوفه میدهد در چلهی سرد زمستان حتی.
نه این که عاشقت شده باشد، نه. میت رنجوری بود که از معاشرت تو زنده شدهبود، و میخواست این اعجاز بزرگ معاصر را در کلماتش ثبت کند. میخواست برنگردد به دلمردگی، به حرف نزدن، ننوشتن، نوازش نکردن، به درد نخوردن. میخواست در تو بماند، در تماشای تو، در نور تو، درتمنای تو، در این که از تو خورشید ببافد گوشهی جاجیم زمخت سیاه جهانش.
نشد که برایت درست بنویسد، یعنی شاملو نبود که کلماتش در خور آیدا باشد، یا سعدی نبود که از کلمهی "دلبر" کهکشان بسازد و بیندازد گوشهی آسمان. چاپلین نبود که تو را بخنداند و عاشقان خندههایت را بیشتر کند. آدم سادهای بود، که همیشه دیر میرسید، یا نمیرسید، یا اهمیت نداشت که رسیدهاست.
یکجا روی یک دیوار نامرئی نوشتهبود: "چقدر چشمهای تو شعرند دختر. " هر وقت دلش میگرفت، به همان دیوار برمیگشت و به شعر چشمهای زنی فکر میکرد که از آوازهای نهنگ عاصی بیخبر بود، و از رنج تماشای آدم دلخواه از دور بیخبر بود، و هیچ شبی قبل از خواب باد را نبوسیدهبود به نیت او. بوسیدن ندارند آدمهای ساده.
این سرنوشت اوست. پذیرفته. تا زندهاست به کلمهها احترام خواهدگذاشت و وقتی مرد، تنها کلمهها برایش سوگواری خواهندکرد، بس که تنهاست آدم مطرود. با اینهمه، ای نور صبح اردیبهشت که در زمستان دستان هر مرد رنجور جای نوازش تو خالی است، برایت باید بنویسد آدم ساده که دیدن تو، مرور تاریخ زن است، و دیدن زخمهای زن، و تماشای مرهمبودن مادرزاد زنهایی که بلدند مهربان باشند وقتی غمگینند.
حالا دوباره به نیت کف دستانت روی ماه باد را خواهدبوسید، و کنار کلمات خودش خواهدنشست به تماشای شب دریا. میداند اگر یخ نزند، عاقبت خورشید به آسمان بازخواهدگشت. و میداند نور، مرگ تاریکی است. و نمیداند فقط در تاریکی است که تنهاییش پیدا نیست. بیخبر است آدم ساده. بسیار بیخبر است.
#حمیدسلیمی