حس:
تو واسم مثه اون لحظهای که داری باهاش حرف میزنی، یه تبسم ناخواسته گوشهی لبته، جوریکه هر کسی ببینتت میفهمی داری دوس داشته میشی.
من واست مثه اون لحظهایم که با کلی اشتها چشاتو تیز کردی واسه لقمهی آخر پیتزات که با ذوق نگهش داشتی واسه آخرین لقمهت، یهو یکی میخورتش. همونقد حرص درآر، همونقد تو ذوقزن، همونقد منزجر کننده!
بعضی وقتا فکر میکنم به اتفاقا، که هیچی نمیتونه اینقد اتفاقی باشه، که چرا داره اینجوری میشه! که چی شد که اینجوری شد! که چی قراره بشه! ولی خب ته هر سناریو، این منم که بزهکارم و تویی که بدهکار.
بدهکار زمانیکه صرف من شد، نخواستی؛ ولی شد.
منم طبق معمول بزهکار ندونم کاریایی که تجربه کردنشون یه دیو پنجسَر ساخته ازم.
یادته میگفتم از من تا دنیایی که باهات ساختم یه تو فاصلهس؟
حالا میگم از من تا تو یه دنیا فاصلهس...
یه دنیا قد تموم فکرایی که تو هر ثانیه نبودنت از تو پنجتا سَرَم میگذره! خیلیه نه؟
#محیکس
تو واسم مثه اون لحظهای که داری باهاش حرف میزنی، یه تبسم ناخواسته گوشهی لبته، جوریکه هر کسی ببینتت میفهمی داری دوس داشته میشی.
من واست مثه اون لحظهایم که با کلی اشتها چشاتو تیز کردی واسه لقمهی آخر پیتزات که با ذوق نگهش داشتی واسه آخرین لقمهت، یهو یکی میخورتش. همونقد حرص درآر، همونقد تو ذوقزن، همونقد منزجر کننده!
بعضی وقتا فکر میکنم به اتفاقا، که هیچی نمیتونه اینقد اتفاقی باشه، که چرا داره اینجوری میشه! که چی شد که اینجوری شد! که چی قراره بشه! ولی خب ته هر سناریو، این منم که بزهکارم و تویی که بدهکار.
بدهکار زمانیکه صرف من شد، نخواستی؛ ولی شد.
منم طبق معمول بزهکار ندونم کاریایی که تجربه کردنشون یه دیو پنجسَر ساخته ازم.
یادته میگفتم از من تا دنیایی که باهات ساختم یه تو فاصلهس؟
حالا میگم از من تا تو یه دنیا فاصلهس...
یه دنیا قد تموم فکرایی که تو هر ثانیه نبودنت از تو پنجتا سَرَم میگذره! خیلیه نه؟
#محیکس
Forwarded from bitrait
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
صد نامه فرستادم
صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی
یا نامه نمیخوانی!
#مولانا
هم راه بلد هست و
هم نامه ی ما خوانده
اما دل او حتماً
یک جای دگر مانده
#محبوبه_عباسی
صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی
یا نامه نمیخوانی!
#مولانا
هم راه بلد هست و
هم نامه ی ما خوانده
اما دل او حتماً
یک جای دگر مانده
#محبوبه_عباسی
دوستت دارم
بی آنکه بدانم چطور
کجا ، یا چه وقت ؟!
چه آسان دوستت دارم،
بی هیچ غرور یا دشواری
_تو_ را اینگونه دوست دارم
چون طریقی دیگر برایش نمیدانم.
آن چنان به هم نزدیکیم که
دست های تو بر گردنم،
گوئی دست های من است!
و آن طور در هم تنیده ایم که
وقتی چشمانت را می بندی
من به خواب می روم...!
#پابلو_نرودا
بی آنکه بدانم چطور
کجا ، یا چه وقت ؟!
چه آسان دوستت دارم،
بی هیچ غرور یا دشواری
_تو_ را اینگونه دوست دارم
چون طریقی دیگر برایش نمیدانم.
آن چنان به هم نزدیکیم که
دست های تو بر گردنم،
گوئی دست های من است!
و آن طور در هم تنیده ایم که
وقتی چشمانت را می بندی
من به خواب می روم...!
#پابلو_نرودا
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
توی یه دنیای دیگه، یه پیرزن هفتاد و خوردهای سالهام تو خانهی سالمندان کهریزک. که منتظرم؛ ولی یادم نمیاد منتظر چی. شمسیِ اتاق بغلی که تازه موهاشو حنا گذاشته، میخنده و میگه: «انقدر منتظر موندی یادت رفته.» منم میخندم باهاش که مثل هفتهی پیش دوباره پاپیچم نشه. عادت کردم به اینجوری خندیدن. یه وقتایی میگم خوبه که واسه شمسی مهمه که بخندم. یه وقتایی هم کلافهم میکنه. انگار دختر بیست سالهست. مگه همیشه دنیا اینجوری نبوده که آدمهای هفتادساله بشینن پشت پنجره منتظر، و برف روی موهاشون اتاق رو جوری سرد کنه که بخاری از خودش خجالت بکشه؟
من یادم نمیاد ولی شمسی بافتنی میبافه. شالگردن سفید. میگه: «اونی که منتظرشی اگه بیاد حتما سردش میشه تو این هوا. تو که به فکر نیستی؛ فقط شاملو میخونی و حرفهای گنده گنده میزنی. با حرف کی گرمش شده تا حالا؟» میخواستم بگم من، ولی یادم نمیومد.
دیروز پرسید: «مهتاب حالا شاملو کی هست؟» میدونستم ولی یادم نمیومد. گفتم: «نمیدونم ولی قشنگ مینویسه.» خندید گفت: «منتظر شاملویی؟» خندیدم گفتم: «نه بابا؛ منتظر بهارم...»
#مهسا_جلال
من یادم نمیاد ولی شمسی بافتنی میبافه. شالگردن سفید. میگه: «اونی که منتظرشی اگه بیاد حتما سردش میشه تو این هوا. تو که به فکر نیستی؛ فقط شاملو میخونی و حرفهای گنده گنده میزنی. با حرف کی گرمش شده تا حالا؟» میخواستم بگم من، ولی یادم نمیومد.
دیروز پرسید: «مهتاب حالا شاملو کی هست؟» میدونستم ولی یادم نمیومد. گفتم: «نمیدونم ولی قشنگ مینویسه.» خندید گفت: «منتظر شاملویی؟» خندیدم گفتم: «نه بابا؛ منتظر بهارم...»
#مهسا_جلال