۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Touch me, the way you making an illusion occur; and when you knew what just happened, this is deja vu.
Artificial Animals Riding on Neverland
بدی دانستن کلمه‌ها این است که میتوانی رفتن آدم‌ها را حتی قبل از آنکه خودشان هم درست دانسته باشندش و چیزی در موردش گفته باشند را از میان کلمه‌هایی که انتخاب می‌کنند فهیده باشی، که همینکه آدم‌ها شروع به انتخاب کردن از میان کلمه‌ها می‌کنند دیگر همه چیز به انتهای خودش رسیده است.
در قفس خیال تو
تکیه زنم به انتظار
تا که تو بشکنی قفس
پر بکشم به سوی تو
Artificial Animals Riding on Neverland
Forwarded from bitrait
این طور هم نیست که آدم یک روز صبح که چشمانش را باز می‌کند، همه چیز به طور ناگهانی برایش غریبه شده باشد و حس کند که به جایی ‌که هست تعلقی ندارد، بلکه تنها اینطور است که همه‌ی این‌ها از مدت‌ها پیش آرام آرام در حال اتفاق افتادن بوده‌اند و تنها صبح آن روز خاص یک دفعه تمام آن را فهمیده است و همین، که فهمیدن شهودیست ناگهانی که یک جا و یک دفعه آدم را دچار خودش می‌کند دیگر راهی برای دوباره ندانستنش وجود ندارد.
ترس یچی مثه بیرون رفتن بابات وقتی هنوز دو سالته و میدویی دنبالشه‌س!
تو لحظه خفه‌ت میکنه، یجور انگار که تازه از خواب عصرگاهیت بیدار شدی و تمام عالم و آدم مرده‌اند!
به خودت بیا. هیچی اونقدر پایدار نیست که بشه حفظش کرد.
آررره، اونایی که تونستن، افسانه شدن...
.
یه مدت از نبودنش میترسیدم، که‌ اگه نباشه ال، اگه بره بل و و و و.
یبار رفتم، واسه همیشه.
رفتم تو دلش،
دلِ ترسم.
الان دیگه رفتن هیشکی واسم مهم‌ نیست. قوی شدم. یچی مثه اچیومنته مرحله. دستاوردام از اون همه درد کافی بود. رضایت جلب کننده.

دلا تا کی چنین شوریده حالی؟
#محیکس
- فر کردی؟
+ شرجیه، شده.
- [موهایش را از ته زده تا شرجیه متفاوتی را تجربه کند][انزجار درونی خودخواسته]
[Seashore, sunshine, Sunglasses, shore cuddeling]
#محیکس
همونکه داستایوسکی گفت و چخوف توی دفترچه‌اش نوشت: «برای عاقلانه رفتار کردن، عاقل بودن کافی نیست.»
Forwarded from bitrait
Feeling is a sense that you can't control.
@Deep_Mo🤤
از یک جایی به بعد هم آدم شروع به آب رفتن می‌کند و انگار بادکنکی که درش را سفت نبسته باشند، هی کوچکتر و کوچکتر می شود و هی آدم‌های بیشتری دیگر درونش جا نمی‌شوند و هی بیشتر خودش برای خودش می‌ماند و خودش...
ای
گمشده
در من
کجایی؟
‏ای خوش آنکس‌که شبش
تکیه به پهلوی کسی ست...

دهلوی
گاهی هم تنها دلیلی که آدم‌ها برای ادامه دادن چیزی دارند این است که دیگر نمی‌توانند خودشان را قبل از آن چیز یا اتفاق به یاد بیاورند و دیگر جایی برای برگشتن به آن را به خاطر نمی‌آورند.