از یک جایی به بعد هم آدم شروع به آب رفتن میکند و انگار بادکنکی که درش را سفت نبسته باشند، هی کوچکتر و کوچکتر می شود و هی آدمهای بیشتری دیگر درونش جا نمیشوند و هی بیشتر خودش برای خودش میماند و خودش...
ای خوش آنکسکه شبش
تکیه به پهلوی کسی ست...
دهلوی
تکیه به پهلوی کسی ست...
دهلوی
گاهی هم تنها دلیلی که آدمها برای ادامه دادن چیزی دارند این است که دیگر نمیتوانند خودشان را قبل از آن چیز یا اتفاق به یاد بیاورند و دیگر جایی برای برگشتن به آن را به خاطر نمیآورند.
{زندگی یعنی عاشقش بودن}
حالا با صدای امیر عظیمی دوباره بخونش...
حالا با صدای امیر عظیمی دوباره بخونش...
Jelveh-ye Ghamar
Mohsen Namjoo
صد آرزو در دل من، کشتی و پروا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی
گاهی هم مشکلی این نیست که آدمها یک چیزی را تا آخرش ادامه نمیدهند، بلکه مشکل این است که آخر چیزها برای آدمهای مختلف جاها و معناهای متفاوتی دارد و بیشتر وقتها آدمها توجهی به این تفاوت بزرگ نمیکنند.
بهش گفتم چیه هی خبرخبر، پاشو بریم کنسرت همایون. گفت کجاس؟ گفتم تو کلهی من. رفتیم. یهو دستم رو ول کرد. گم شد. حالا گاهی صدای گریهها و خندههاش از تو سرم میاد. صداش میاد که داره با همایون همخونی میکنه: خوب شد دردم دوا شد، خوب شد.
واسه ایناست که خوابم نمیبره آقای دکتر. صدای نبودنش بلند و نزدیکه. بله.
واسه ایناست که خوابم نمیبره آقای دکتر. صدای نبودنش بلند و نزدیکه. بله.