این طور هم نیست که آدم یک روز صبح که چشمانش را باز میکند، همه چیز به طور ناگهانی برایش غریبه شده باشد و حس کند که به جایی که هست تعلقی ندارد، بلکه تنها اینطور است که همهی اینها از مدتها پیش آرام آرام در حال اتفاق افتادن بودهاند و تنها صبح آن روز خاص یک دفعه تمام آن را فهمیده است و همین، که فهمیدن شهودیست ناگهانی که یک جا و یک دفعه آدم را دچار خودش میکند دیگر راهی برای دوباره ندانستنش وجود ندارد.
ترس یچی مثه بیرون رفتن بابات وقتی هنوز دو سالته و میدویی دنبالشهس!
تو لحظه خفهت میکنه، یجور انگار که تازه از خواب عصرگاهیت بیدار شدی و تمام عالم و آدم مردهاند!
به خودت بیا. هیچی اونقدر پایدار نیست که بشه حفظش کرد.
آررره، اونایی که تونستن، افسانه شدن...
.
یه مدت از نبودنش میترسیدم، که اگه نباشه ال، اگه بره بل و و و و.
یبار رفتم، واسه همیشه.
رفتم تو دلش،
دلِ ترسم.
الان دیگه رفتن هیشکی واسم مهم نیست. قوی شدم. یچی مثه اچیومنته مرحله. دستاوردام از اون همه درد کافی بود. رضایت جلب کننده.
دلا تا کی چنین شوریده حالی؟
#محیکس
تو لحظه خفهت میکنه، یجور انگار که تازه از خواب عصرگاهیت بیدار شدی و تمام عالم و آدم مردهاند!
به خودت بیا. هیچی اونقدر پایدار نیست که بشه حفظش کرد.
آررره، اونایی که تونستن، افسانه شدن...
.
یه مدت از نبودنش میترسیدم، که اگه نباشه ال، اگه بره بل و و و و.
یبار رفتم، واسه همیشه.
رفتم تو دلش،
دلِ ترسم.
الان دیگه رفتن هیشکی واسم مهم نیست. قوی شدم. یچی مثه اچیومنته مرحله. دستاوردام از اون همه درد کافی بود. رضایت جلب کننده.
دلا تا کی چنین شوریده حالی؟
#محیکس
- فر کردی؟
+ شرجیه، شده.
- [موهایش را از ته زده تا شرجیه متفاوتی را تجربه کند][انزجار درونی خودخواسته]
[Seashore, sunshine, Sunglasses, shore cuddeling]
#محیکس
+ شرجیه، شده.
- [موهایش را از ته زده تا شرجیه متفاوتی را تجربه کند][انزجار درونی خودخواسته]
[Seashore, sunshine, Sunglasses, shore cuddeling]
#محیکس
همونکه داستایوسکی گفت و چخوف توی دفترچهاش نوشت: «برای عاقلانه رفتار کردن، عاقل بودن کافی نیست.»
از یک جایی به بعد هم آدم شروع به آب رفتن میکند و انگار بادکنکی که درش را سفت نبسته باشند، هی کوچکتر و کوچکتر می شود و هی آدمهای بیشتری دیگر درونش جا نمیشوند و هی بیشتر خودش برای خودش میماند و خودش...
ای خوش آنکسکه شبش
تکیه به پهلوی کسی ست...
دهلوی
تکیه به پهلوی کسی ست...
دهلوی
گاهی هم تنها دلیلی که آدمها برای ادامه دادن چیزی دارند این است که دیگر نمیتوانند خودشان را قبل از آن چیز یا اتفاق به یاد بیاورند و دیگر جایی برای برگشتن به آن را به خاطر نمیآورند.
{زندگی یعنی عاشقش بودن}
حالا با صدای امیر عظیمی دوباره بخونش...
حالا با صدای امیر عظیمی دوباره بخونش...
Jelveh-ye Ghamar
Mohsen Namjoo
صد آرزو در دل من، کشتی و پروا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی
بودی طبیب دل اما این دل مداوا نکردی
گاهی هم مشکلی این نیست که آدمها یک چیزی را تا آخرش ادامه نمیدهند، بلکه مشکل این است که آخر چیزها برای آدمهای مختلف جاها و معناهای متفاوتی دارد و بیشتر وقتها آدمها توجهی به این تفاوت بزرگ نمیکنند.