Train
Mohsen Chavoshi
مسافرا شعرن
تو برف و بارونی❄
قطار قلب منه
چشم تو پنجره هاش
تو برف و بارونی❄
قطار قلب منه
چشم تو پنجره هاش
Sussan - Yadet Miad
@moozikestan_bot
آرتیفیشل انیمالز رایدینگ آن نورلند🕊
Text Book
Lana Del Rey
آرتیفیشل انیمالز رایدینگ آن نورلند🕊
بعضی چیزها هیچوقت تکراری نمیشوند، اندوهها از بیشماری تکرارشان و لبخندهای واقعی از به ندرت بودن اتفاقشان.
از روزی که متوجه شدم زندهام و میبینم و میشنوم و لمس میکنم، رنجی بدون توقف همراهم بود. در شادترین لحظهها، در تولدها، در عروسیها و میهمانیها. در خانه، در تنهایی، در جمع، در بیداری، حتی در خواب...
ایستاده، نشسته، خوابیده، از این پهلو به پهلوی دیگر...
اصلا خوب که فکر میکنم میبینم از نطفه غمگین بودهام...
رنج مادرزادی که دائما همراهم بود...
عید ها خفه میشدم. مثل سبزهی عید گره میخوردم. گرهای که هیچوقت به دست هیچکس باز نشد.. سر کلاس، در جای دیگری بودم و جغرافی اهمیتی برایم نداشت؛
چه فرق میکرد کجا باشم و اصلا بدانم این کجاست و آن کجا؟! من!! که همه جا غمگین بودم!! اصلا گیریم که تاریخ راست میگفت و همه بر حق!!
آی ام بلک بورد...
مفتعلن مفتعلن کشت مرا و از ده بالاتر نگرفتم.
ریاضی بدونم که چیو در چی ضرب کنم؟؟! غم در غم میشه غم!! نهایتاً ماتم!!
چیو از چی کسر کنم؟ چیو تقسیم کنم و چیو به جهانم اضافه کنم؟؟؟!
آقای بوفه یه ساندویچ بده با سه تا نون اضافه!!!
بیاین بچه ها! تقسیم بر ۳...
کسری نوشابه رو هم فردا میدم.
ایستاده، نشسته، خوابیده، از این پهلو به پهلوی دیگر...
اصلا خوب که فکر میکنم میبینم از نطفه غمگین بودهام...
رنج مادرزادی که دائما همراهم بود...
عید ها خفه میشدم. مثل سبزهی عید گره میخوردم. گرهای که هیچوقت به دست هیچکس باز نشد.. سر کلاس، در جای دیگری بودم و جغرافی اهمیتی برایم نداشت؛
چه فرق میکرد کجا باشم و اصلا بدانم این کجاست و آن کجا؟! من!! که همه جا غمگین بودم!! اصلا گیریم که تاریخ راست میگفت و همه بر حق!!
آی ام بلک بورد...
مفتعلن مفتعلن کشت مرا و از ده بالاتر نگرفتم.
ریاضی بدونم که چیو در چی ضرب کنم؟؟! غم در غم میشه غم!! نهایتاً ماتم!!
چیو از چی کسر کنم؟ چیو تقسیم کنم و چیو به جهانم اضافه کنم؟؟؟!
آقای بوفه یه ساندویچ بده با سه تا نون اضافه!!!
بیاین بچه ها! تقسیم بر ۳...
کسری نوشابه رو هم فردا میدم.
ما بیشتر وقتها دیگر خودمان هم نمیدانیم که چه چیزی را میخواهیم و چه چیزی را نه، که همه چیز برایمان تبدیل میشود به امتحانی که نتیجهاش هنوز نیامده است و همیشه دلهرهی آمدن جوابش را داریم و از چیزی که در حال اتفاق افتادن است دیگر لذتی نمیبریم، دلهرهی نامعلوم یک روز سرد پاییزی که تمام نمیشود.