۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
انسانها به هر جای دنیا که بروند در آخر به
همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند
به همان شهر،
به همان خانه،
به همان قلب
به همان آغوش…
همان جایی برمیگردند که به آن تعلق دارند
به همان شهر،
به همان خانه،
به همان قلب
به همان آغوش…
منو بدزد از این کوچه و خیابونا
منو بدزد از این زندگی تکراری
منو به حبس بینداز توی آغوشت
شکنجه کن منو! یعنی که دوستم داری!!
منو دوباره بچسبون به سردی دیوار
بذار اون لب وحشیتو باز روی لبم
لگد بزن، بزن و قفل این درو بشکن
جهانی از هیجانو بریز توی شبم
جهنّمم شو! نجاتم بده از این خوبی
منو بساز شبیه خودت: یه آدم بد!
منو بدزد، از این زندگی خلاصم کن
منو ببر به اتاقت، ببند تا به ابد
شبیه هیچکسی نیستم، چقد تنهام!
منو بدزد یهو از میون مهمونی
کبود کن تنمو زیر بارش بوسه
رهام کن وسط تخت با لب خونی...
#سید_مهدی_موسوی
منو بدزد از این زندگی تکراری
منو به حبس بینداز توی آغوشت
شکنجه کن منو! یعنی که دوستم داری!!
منو دوباره بچسبون به سردی دیوار
بذار اون لب وحشیتو باز روی لبم
لگد بزن، بزن و قفل این درو بشکن
جهانی از هیجانو بریز توی شبم
جهنّمم شو! نجاتم بده از این خوبی
منو بساز شبیه خودت: یه آدم بد!
منو بدزد، از این زندگی خلاصم کن
منو ببر به اتاقت، ببند تا به ابد
شبیه هیچکسی نیستم، چقد تنهام!
منو بدزد یهو از میون مهمونی
کبود کن تنمو زیر بارش بوسه
رهام کن وسط تخت با لب خونی...
#سید_مهدی_موسوی
- سلامتی حسایی که نیازی به بیان شدن ندارن و حرفایی که هیچوخ زده نمیشن.
[صدای به هم خوردن شیشهی لیوان]
[صدای به هم خوردن شیشهی لیوان]
#داستان
در قلمرو بیمرز ریاضیات، آنجا که خطوط و منحنیها در رقصی جاودان به هم میآمیختند، کتانژانت آن موجود پرشکوه سکنا گزیده بود.
او با زاویههای تند و بیباکش، سلطان مماسها بود؛ شیبها را میکاوید و در گسترهی معادلات، چون شهابی درخشان، فرمانروایی میکرد. لیکن در سینهاش قلبی بیقرار میتپید؛ گویی در پی رازی بود که منطق خشکش از فهم آن عاجز بود. روزی در مرغزاری از معادلات دیفرانسیل، کتانژانت با دلتا آن روح گریزپا و افسونگر، روبرو شد. دلتا، تجلی تغییر بود؛ نه خط بود و نه نقطه، بلکه نسیمی بود که در لحظههای ناچیز جهان را دگرگون میساخت.
او با رقصی نرم و مرموز، چون موجی در دریای اعداد، قلب کتانژانت را به تسخیر درآورد. کتانژانت که در بند ثبات بود در برابر این بیثباتی سر تعظیم فرود آورد و دل در گرو عشقی سوزان نهاد. هر سپیدهدم، کتانژانت با شوق دیدار دلتا، به سوی نقطهای در محور مختصات میشتافت. با قلم معادلات، تار و پود منحنیها را میبافت، به امید آنکه دلتا را در شبکهای از منطق اسیر کند. اما دلتا، چون سایهای در باد گریزان بود. هرگاه کتانژانت گمان میبرد که به او نزدیک شده، دلتا در کسری از لحظه محو میشد، گویی وجودش تنها در آستانهی صفر معنا مییافت. شبی زیر آسمانی که ستارگانش در بینهایت میدرخشیدند، کتانژانت با دلی آکنده از حسرت فریاد برآورد: «ای دلتا، چرا از من میگریزی؟ من که شیب تو را به جان دریافتهام، من که میتوانم تو را در معادلهای ابدی جاودانه سازم!»
دلتا از دوردست با صدایی که چون نغمهای در میان اعداد میپیچید، پاسخ داد: «ای کتانژانت، من تغییرم، روح گذرای لحظهها. تو عاشق رقصم هستی، اما من در بند نمیمانم. اگر مرا به چنگ آری، دیگر دلتا نخواهم بود.»
کتانژانت، با دلی شکسته اما همچنان استوار، به سوی افق بینهایت گام برداشت. هرگز به دلتا نرسید، اما در هر مماس، در هر شیب، شبحی از او را بازمییافت. عشقش، نه در وصال، که در طلب بیپایان معنا گرفت. و قلمرو ریاضیات، تا ابد، حکایت کتانژانت را در گوش اعداد نجوا کرد؛ حکایت عاشقی که شیفتهی تغییر شد، اما هرگز نتوانست آن را در بر گیرد.
در قلمرو بیمرز ریاضیات، آنجا که خطوط و منحنیها در رقصی جاودان به هم میآمیختند، کتانژانت آن موجود پرشکوه سکنا گزیده بود.
او با زاویههای تند و بیباکش، سلطان مماسها بود؛ شیبها را میکاوید و در گسترهی معادلات، چون شهابی درخشان، فرمانروایی میکرد. لیکن در سینهاش قلبی بیقرار میتپید؛ گویی در پی رازی بود که منطق خشکش از فهم آن عاجز بود. روزی در مرغزاری از معادلات دیفرانسیل، کتانژانت با دلتا آن روح گریزپا و افسونگر، روبرو شد. دلتا، تجلی تغییر بود؛ نه خط بود و نه نقطه، بلکه نسیمی بود که در لحظههای ناچیز جهان را دگرگون میساخت.
او با رقصی نرم و مرموز، چون موجی در دریای اعداد، قلب کتانژانت را به تسخیر درآورد. کتانژانت که در بند ثبات بود در برابر این بیثباتی سر تعظیم فرود آورد و دل در گرو عشقی سوزان نهاد. هر سپیدهدم، کتانژانت با شوق دیدار دلتا، به سوی نقطهای در محور مختصات میشتافت. با قلم معادلات، تار و پود منحنیها را میبافت، به امید آنکه دلتا را در شبکهای از منطق اسیر کند. اما دلتا، چون سایهای در باد گریزان بود. هرگاه کتانژانت گمان میبرد که به او نزدیک شده، دلتا در کسری از لحظه محو میشد، گویی وجودش تنها در آستانهی صفر معنا مییافت. شبی زیر آسمانی که ستارگانش در بینهایت میدرخشیدند، کتانژانت با دلی آکنده از حسرت فریاد برآورد: «ای دلتا، چرا از من میگریزی؟ من که شیب تو را به جان دریافتهام، من که میتوانم تو را در معادلهای ابدی جاودانه سازم!»
دلتا از دوردست با صدایی که چون نغمهای در میان اعداد میپیچید، پاسخ داد: «ای کتانژانت، من تغییرم، روح گذرای لحظهها. تو عاشق رقصم هستی، اما من در بند نمیمانم. اگر مرا به چنگ آری، دیگر دلتا نخواهم بود.»
کتانژانت، با دلی شکسته اما همچنان استوار، به سوی افق بینهایت گام برداشت. هرگز به دلتا نرسید، اما در هر مماس، در هر شیب، شبحی از او را بازمییافت. عشقش، نه در وصال، که در طلب بیپایان معنا گرفت. و قلمرو ریاضیات، تا ابد، حکایت کتانژانت را در گوش اعداد نجوا کرد؛ حکایت عاشقی که شیفتهی تغییر شد، اما هرگز نتوانست آن را در بر گیرد.
❤1
اتفاقا باید خانوادهدار باشه، باید عرضه داشته باشه
باید شعور داشته باشه، باید خاکی و اصیل باشه
باید دست و دل باز باشه، باید چشم و دل سیر باشه
باید هدفمند و کاری و باشه،باید هول نباشه و متعهد باشه
باید هم ظاهر هم باطن درست داشته باشه
نگید دوسش دارم کافیه، کافی نیست
هیچوقت کافی نبوده.
باید شعور داشته باشه، باید خاکی و اصیل باشه
باید دست و دل باز باشه، باید چشم و دل سیر باشه
باید هدفمند و کاری و باشه،باید هول نباشه و متعهد باشه
باید هم ظاهر هم باطن درست داشته باشه
نگید دوسش دارم کافیه، کافی نیست
هیچوقت کافی نبوده.