به تو می اندیشیدم؛
به همان قرار ساعت جفتهایی که تصاحب کرده بودی و چه بسا خوب متصاحب شدن رو بلد بودی؛
به سکوت خفهکنندهی دیدار آخر روی ولوم آخر، آنجا که میدانستی و نمیدانستم که...
با علم به اینکه میدونستی عاشق انحنام، کِروای موهاتو بیشتر میکردی تا غرق شم تو اقیانوس عسل، حان؟
به عاشق اسپنیش شدنت و ذوق کودکانهای که چشمانت را مُرَوح میکرد و چقدرر با تو بیشتر بود، رشد!
اونجا که غش کردی تو ماشین،
اونجا که چک زدم تو صورتت،
اون کوچه که لوکیشن کیسمون بود،
اون ۱۲ ساعت توضیح؟ اون ۱۲ ساعت توجیح؟ اون ۱۲ ساعت رکورد؟
گرین ثرزدِیز؟
به سوپر(مارکت) آنا؟
و
رمین
و
رمین
و
رمین.
[دوربین به بالا میرود، و میرود، و میرود.]
هنوز دارم توی همین لوکیشنا زندگی میکنم، مأمن گرفتم و عادت به تکرار مکررات انکار ناپذیر شده... توام هستی، همینجایی.
#محیکس
به همان قرار ساعت جفتهایی که تصاحب کرده بودی و چه بسا خوب متصاحب شدن رو بلد بودی؛
به سکوت خفهکنندهی دیدار آخر روی ولوم آخر، آنجا که میدانستی و نمیدانستم که...
با علم به اینکه میدونستی عاشق انحنام، کِروای موهاتو بیشتر میکردی تا غرق شم تو اقیانوس عسل، حان؟
به عاشق اسپنیش شدنت و ذوق کودکانهای که چشمانت را مُرَوح میکرد و چقدرر با تو بیشتر بود، رشد!
اونجا که غش کردی تو ماشین،
اونجا که چک زدم تو صورتت،
اون کوچه که لوکیشن کیسمون بود،
اون ۱۲ ساعت توضیح؟ اون ۱۲ ساعت توجیح؟ اون ۱۲ ساعت رکورد؟
گرین ثرزدِیز؟
به سوپر(مارکت) آنا؟
و
رمین
و
رمین
و
رمین.
[دوربین به بالا میرود، و میرود، و میرود.]
هنوز دارم توی همین لوکیشنا زندگی میکنم، مأمن گرفتم و عادت به تکرار مکررات انکار ناپذیر شده... توام هستی، همینجایی.
#محیکس
زندگی کن.
نه تضمینی به اومدنِ فرداست
نه امکانی واسهیِ تغییرِ هرچی گذشت.
اما، در «اکنون» میشه حضور داشت.
نه تضمینی به اومدنِ فرداست
نه امکانی واسهیِ تغییرِ هرچی گذشت.
اما، در «اکنون» میشه حضور داشت.
پیدایم کن میان این همه دوری
لابلای انزوای قرص های مجبوری
انتهای دلبستگی های دلبرانه
جایی میان وابستگی های عاشقانه
پیدایم کن که گم کرده ام خویش را
فراموش کردهام دزهای بالای فیش را
چراغی باش در انتهای خیالم که
چو مهتاب راهی نماید در این کوری
#محیکس
لابلای انزوای قرص های مجبوری
انتهای دلبستگی های دلبرانه
جایی میان وابستگی های عاشقانه
پیدایم کن که گم کرده ام خویش را
فراموش کردهام دزهای بالای فیش را
چراغی باش در انتهای خیالم که
چو مهتاب راهی نماید در این کوری
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
چرا من در یاد هیچکس نیستم ولی از آدم ها یادی به تمامی درازای شب در خاطرم نقش بسته؟
غرق میشم توی سریال هام و وقتی تمومشون میکنم، دوباره شروع میشی! دوباره انگار وسط جنگ با خودمم و تموم خاطراتت حکم تیرهایی نامریی بر پیکرهی روحم رو دارن، از هر طرف! با هماهنگی و نظم خاصی بهمم میریزن، انگار نه انگار از وقتی نیستی این هزارو چندمین قسمت سریالم بود و انگار نه انگار که این خاطرات قدمتی طولانی تر از زمان دارند و ژرفای زخم هایش عمیق تر از سکوتت!
بهای بهبودی از این غم کهنه اندوهی بود که پرداختم و این رنج ارزشیست افزوده برای کیفیت حسی که نمیمیرد!
احساسش میکنم در لابلای روزمرگی ها،
احساست میکند در انزوای بی کسی ها؟
#محیکس
غرق میشم توی سریال هام و وقتی تمومشون میکنم، دوباره شروع میشی! دوباره انگار وسط جنگ با خودمم و تموم خاطراتت حکم تیرهایی نامریی بر پیکرهی روحم رو دارن، از هر طرف! با هماهنگی و نظم خاصی بهمم میریزن، انگار نه انگار از وقتی نیستی این هزارو چندمین قسمت سریالم بود و انگار نه انگار که این خاطرات قدمتی طولانی تر از زمان دارند و ژرفای زخم هایش عمیق تر از سکوتت!
بهای بهبودی از این غم کهنه اندوهی بود که پرداختم و این رنج ارزشیست افزوده برای کیفیت حسی که نمیمیرد!
احساسش میکنم در لابلای روزمرگی ها،
احساست میکند در انزوای بی کسی ها؟
#محیکس
❤3
به چینش خدا اعتماد کن!
به اینکه کِی چیو بهت میده و چیو ازت میگیره...
و مطمن باش اگر داری چیزیو تجربه میکنی
که باب میلت نیست!
حتما یه درس بزرگ پشتشه
و هرچقدر غم داشته باشی
قلبت یهو لبخند میزنه درست جایی که فکر میکنی احساساتت خاموش شدن
به اینکه کِی چیو بهت میده و چیو ازت میگیره...
و مطمن باش اگر داری چیزیو تجربه میکنی
که باب میلت نیست!
حتما یه درس بزرگ پشتشه
و هرچقدر غم داشته باشی
قلبت یهو لبخند میزنه درست جایی که فکر میکنی احساساتت خاموش شدن
👍2