میگن تا یه چیزو یاد نگیری، یا به اصطلاح امتیاز اون مرحله رو به دست نیاری، نمیری مرحله بعد؛
کاش حداقل میدونستم چیو نمیفهمم شاید اینهمه تکرار تموم میشد، شاید از این سیکل عبثیت خارج میشدم.
#محیکس
کاش حداقل میدونستم چیو نمیفهمم شاید اینهمه تکرار تموم میشد، شاید از این سیکل عبثیت خارج میشدم.
#محیکس
به غیر آینه، کس روبروی بستر نیست
و چشم آینه، جز ما به سوی دیگر نیست
چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت
که خود، تمیز تو و من، ز هم میسر نیست
هزار بار کتاب تن تو را خواندم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست
برای تو، همه از خوبی تو میگوید
اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی تو ز آینه چیزی مپرس، از من پرس
که او به راز تنت، از من آشناتر نیست
کدورتی است اگر، در میانۀ دلهاست!
وگرنه جسم من، از جسم تو، مکدر نیست
تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق
وگرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست
به انتهای جهان میرسیم در خلایی
که جز نفس نفس آنجا، صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظههای آخر نیست
وزآن عزیزترین لحظهها، چه خاطرهها
که در لفافۀ سیماب و شیشه، مضمر نیست
#حسین_منزوی
و چشم آینه، جز ما به سوی دیگر نیست
چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت
که خود، تمیز تو و من، ز هم میسر نیست
هزار بار کتاب تن تو را خواندم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست
برای تو، همه از خوبی تو میگوید
اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی تو ز آینه چیزی مپرس، از من پرس
که او به راز تنت، از من آشناتر نیست
کدورتی است اگر، در میانۀ دلهاست!
وگرنه جسم من، از جسم تو، مکدر نیست
تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق
وگرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست
به انتهای جهان میرسیم در خلایی
که جز نفس نفس آنجا، صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظههای آخر نیست
وزآن عزیزترین لحظهها، چه خاطرهها
که در لفافۀ سیماب و شیشه، مضمر نیست
#حسین_منزوی
❤2
خستهام، غمگینم، گریهتر از غم هستم
برف میبارد و من توی جهنّم هستم
اوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبم
برف میبارد و دنیام سیاه است، شبم!
نامههایی که ندادم به خودم، در دستم
برف میبارد و عمریست زمستان هستم
صبر در باور من مرده اگر درد کم است
شب بلند است، ولی طاقت این مرد کم است
دردها دارم و شاید که به درمان نرسد
شب بلند است و قرار است به پایان نرسد
بعد تو گم شدم از خانه و دنیا گم شد
رود سرگشته شدم، ساحل دریا گم شد
پنجره خسته شد از بازیِ بیهودهی خود
یک نفر با چمدان آنورِ درها گم شد
بعد تو شیشهی مشروب بغل کرد مرا
تا سحر یکسره نوشید کسی تا گم شد
عشق، چی بود؟ توهّم زده بودم انگار!
قرص را خوردم و امّیدِ به فردا گم شد
اشک من سیل شد و شُست جهان را شب و روز
بویت از خاطرهی خانه نمیرفت هنوز
وصل میکرد کسی زندگیام را به عقب
خوابم آشفتهی چشمان تو میشد هر شب
در سرم گریهی دلتنگترین آدم بود
قرص میخوردم و بدجور تو را یادم بود...
خستهام، غمگینم، گریهتر از دیروزم
خانه سرد است و من از شدّت تب میسوزم
برف میبارد و شب راه خودش را بلد است
هرچه انکار کنم آخر این قصّه بد است
مرد میمیرد و شب، نامهرسان خواهد شد
خانهام سردترین جای جهان خواهد شد
#فاطمه_اختصاری
برف میبارد و من توی جهنّم هستم
اوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبم
برف میبارد و دنیام سیاه است، شبم!
نامههایی که ندادم به خودم، در دستم
برف میبارد و عمریست زمستان هستم
صبر در باور من مرده اگر درد کم است
شب بلند است، ولی طاقت این مرد کم است
دردها دارم و شاید که به درمان نرسد
شب بلند است و قرار است به پایان نرسد
بعد تو گم شدم از خانه و دنیا گم شد
رود سرگشته شدم، ساحل دریا گم شد
پنجره خسته شد از بازیِ بیهودهی خود
یک نفر با چمدان آنورِ درها گم شد
بعد تو شیشهی مشروب بغل کرد مرا
تا سحر یکسره نوشید کسی تا گم شد
عشق، چی بود؟ توهّم زده بودم انگار!
قرص را خوردم و امّیدِ به فردا گم شد
اشک من سیل شد و شُست جهان را شب و روز
بویت از خاطرهی خانه نمیرفت هنوز
وصل میکرد کسی زندگیام را به عقب
خوابم آشفتهی چشمان تو میشد هر شب
در سرم گریهی دلتنگترین آدم بود
قرص میخوردم و بدجور تو را یادم بود...
خستهام، غمگینم، گریهتر از دیروزم
خانه سرد است و من از شدّت تب میسوزم
برف میبارد و شب راه خودش را بلد است
هرچه انکار کنم آخر این قصّه بد است
مرد میمیرد و شب، نامهرسان خواهد شد
خانهام سردترین جای جهان خواهد شد
#فاطمه_اختصاری
زمستان است،
دو میل و یک کاموا،
و من خیال میبافم.
خیال تو را.
و اندازه میزنم با دور بی تفاوتیات،
اندازه نمیشود،
میشکافم،
و دوباره از سر میگیرم،
میبافم،
و اندازه میزنم،
و باز میشکافم،
و دوباره از سر میگیرم،
و دوباره.
زمستان تمام میشود،
و خیال نیمه بافتهام،
بلاتکلیف میماند.
دو میل و یک کاموا،
و من خیال میبافم.
خیال تو را.
و اندازه میزنم با دور بی تفاوتیات،
اندازه نمیشود،
میشکافم،
و دوباره از سر میگیرم،
میبافم،
و اندازه میزنم،
و باز میشکافم،
و دوباره از سر میگیرم،
و دوباره.
زمستان تمام میشود،
و خیال نیمه بافتهام،
بلاتکلیف میماند.
تو که در بطن جهان گِرد سرم میگردی
تو که در باطن و جان، روی ز من میگردی
تو که با عشوه گری میل درین مدخله هی میکردی
آخر چه کنم چون که نخی در گِروَت بسته نگاهم
گاهی به نگاهی برهانم ز این خاموشی
گاهی به تماسی به لبانم روشنم کن ز درون
غلیانم به برون
حالتی کم به جنون
بجهانم به جهانی که تو باشی اندرون
#برای_تو
#محیکس
تو که در باطن و جان، روی ز من میگردی
تو که با عشوه گری میل درین مدخله هی میکردی
آخر چه کنم چون که نخی در گِروَت بسته نگاهم
گاهی به نگاهی برهانم ز این خاموشی
گاهی به تماسی به لبانم روشنم کن ز درون
غلیانم به برون
حالتی کم به جنون
بجهانم به جهانی که تو باشی اندرون
#برای_تو
#محیکس