رفتنت را هر شب در ذهنم مرور میکنم،
رویِ دورِ آهسته، اما ؛
با جزییات،
با دقت،
مثلا زوم ميكنم رویِ لب هات؛
که تو اون سرما زیرِ شال گردنِ یشمی ـت پنهون کرده بودیش، لب هایی که همون چند لحظه قبل داشتن میگفتن که ازم متنفری،
یا زوم ميكنم رو اون چشمات؛
چشایی که هیچ نشوني از اون برقِ همیشگی توشون نبود، در عوض پُر بود از نفرت، اونقد خشم بود تو چشمات که سنگُ آب میکرد،
یا مثلا استایل ایستادنت ؛
استرس داشتی، نِروِس بودی، هعی پُشتتُ میکردی سمتم، خوب ناراحت بودی دیگه...
ولی آخه مهربونم، تو که گفته بودی همه چیُ میبخشم... ولی اونروز، تو اون پارکِ لعنتی، همه چی فرق داشت.. هـــمـــه چی...
فقط منتظرِ يه حرف بودی ازم ؛
-حرفتو بزن دیگه، مگه نگفتی بیا، کارت دارم؟ دِ حرفتو بزن دیگه، یخ زدم...
+حرفی ندارم
-نبایدم داشته باشی، چیزی نداری که بخوای بگی... میخام برم؟!
+ برو
فقط منتظرِ شنیدنِ همین کلمه بودی "برو"،
رفتی، رفتیُ با رفتنت دنیام بود که داشت نابود میشد، روياهام بود که داشت خاکستر میشد.
هنوز صدایِ پاهاتو یادمه که از شدت عصبانیت محکم میکوبیدی رو زمین...
.
اون برگشتنت تو وسطِ راه... :)
.
دیدی؟؟ دیدی آخرشم کاری کردی که دیگه عاشق #هیچ دختری نشم؟؟
#یار_قدیمی ❤️
رویِ دورِ آهسته، اما ؛
با جزییات،
با دقت،
مثلا زوم ميكنم رویِ لب هات؛
که تو اون سرما زیرِ شال گردنِ یشمی ـت پنهون کرده بودیش، لب هایی که همون چند لحظه قبل داشتن میگفتن که ازم متنفری،
یا زوم ميكنم رو اون چشمات؛
چشایی که هیچ نشوني از اون برقِ همیشگی توشون نبود، در عوض پُر بود از نفرت، اونقد خشم بود تو چشمات که سنگُ آب میکرد،
یا مثلا استایل ایستادنت ؛
استرس داشتی، نِروِس بودی، هعی پُشتتُ میکردی سمتم، خوب ناراحت بودی دیگه...
ولی آخه مهربونم، تو که گفته بودی همه چیُ میبخشم... ولی اونروز، تو اون پارکِ لعنتی، همه چی فرق داشت.. هـــمـــه چی...
فقط منتظرِ يه حرف بودی ازم ؛
-حرفتو بزن دیگه، مگه نگفتی بیا، کارت دارم؟ دِ حرفتو بزن دیگه، یخ زدم...
+حرفی ندارم
-نبایدم داشته باشی، چیزی نداری که بخوای بگی... میخام برم؟!
+ برو
فقط منتظرِ شنیدنِ همین کلمه بودی "برو"،
رفتی، رفتیُ با رفتنت دنیام بود که داشت نابود میشد، روياهام بود که داشت خاکستر میشد.
هنوز صدایِ پاهاتو یادمه که از شدت عصبانیت محکم میکوبیدی رو زمین...
.
اون برگشتنت تو وسطِ راه... :)
.
دیدی؟؟ دیدی آخرشم کاری کردی که دیگه عاشق #هیچ دختری نشم؟؟
#یار_قدیمی ❤️
اگر میخواهید اخلاق کسی را امتحان کنید
به او قدرت بدهید
🕴 Abraham Lincoln
به او قدرت بدهید
🕴 Abraham Lincoln
- نخوابیدی هنوز که !
+ نه بابا خوابم ما رو ول کرده رفته.
- کجا..؟
+ چه میدونم، همونجا که آدما وقتی کسی رو ترک میکنن میرن، هیچوقت هم برنمیگردن.
- اما این یکی برمیگرده نه؟
+ شاید، ولی اگه بخواد برگرده باید با یکی برگرده.
- با کی؟
+ با همونی که خوابم رو با خودش برده...
#علی_سید_صالحی
+ نه بابا خوابم ما رو ول کرده رفته.
- کجا..؟
+ چه میدونم، همونجا که آدما وقتی کسی رو ترک میکنن میرن، هیچوقت هم برنمیگردن.
- اما این یکی برمیگرده نه؟
+ شاید، ولی اگه بخواد برگرده باید با یکی برگرده.
- با کی؟
+ با همونی که خوابم رو با خودش برده...
#علی_سید_صالحی
شبی که آماده می شدم برای آن جراحی معروف؛ پزشک جراح کنارم نشست و با صورتی عبوس و نگران و لحنی آرام ساعتی برایم از عوارض عمل گفت، از این که باید منتظر چه اتفاقاتی باشم و اگر زنده بمانم چه چیزهایی را دارم برای همیشه از دست می دهم.
گفت و گفت و گفت و بعد آخر حرفهاش پرسید تو چرا میخندی؟ چرا نمیترسی؟ گفتم من همیشه هروقت خیلی می ترسم میخندم. بعد هم دوتایی خندیدیم.
خندیدم، که باور کنم چاره ای نیست و باید همه این عوارض را و ان جراحی دوازده ساعته را تحمل کنم و زمزمه کنم از پسش بر خواهم آمد. از پسش برآمدم؟ نمی دانم. نه. راستش را اگر بگویم، نه.
هنوز هم خیلی شبها خواب می بینم که برگشته ام به قبل از آن شب سرد آبان ماه هشتاد و هشت. اما هنوز بلدم بخندم. هیولای اندوه که حمله می کند، بلدم بازویم را بگذارم لای دندانهای تیزش و بگذارم استخوانم را خرد کند ولی کم نیاورم و باز بخندم و بخندانم و هرکس که از دور دید دلش غنج برود و بگوید چه دیوانه سرخوشی. مخصوصا وقتهایی که دیوانه سرخوش دیگری را پیدا کنم و با هم بخندیم به ریش دنیا.
یک بار دوازده ساعت در این دنیا نبوده ام، مرده بودم. بعد از آن فهمیدم من ممکن است در این دنیا نباشم و عقربه ها به هیچ جایشان نیست و می چرخند و می روند و تمام می شوند روزها و شبها و هفته ها و ماه ها و سالها و قرن ها. یک بار که می میری، یاد می گیری زندگی آنقدرها هم جدی نیست که بتوانی سوگوار ثانیه هایش باشی. یاد می گیری تلخی و شیرینی را با هم در یک ظرف بریزی - ظرف کهربایی رنگ دلت- و همانطور که ابرهای دنیا در جانت جمع شده اند، لبخند گشادت را نمایش بدهی به سمت دنیا که در آروزی شکستنت بمیرد. و با دردهات رفاقت کنی که امنند و وفادار.
من همیشه هروقت می ترسم می خندم. هروقت غمگینم میخندم. هروقت عاشقم میخندم. هروقت ترکم میکنند میخندم. هروقت کسی را ترک میکنم می خندم. هروقت میمیرم میخندم. سالهاست یاد گرفته ام زندگی سیرک قشنگی است که هم دلقکش منم، هم تماشاگرش، هم مدیر سیرک.
میخندم، نه که بخندم که گریه نکنم، نه. گریه که آداب مقدس آدمیت است.
هروقت میترسم میخندم، میخندم که زنده بمانم.
با من بخند، محزون لعنتی..... :))🖐🏽
#حمید_سلیمی
گفت و گفت و گفت و بعد آخر حرفهاش پرسید تو چرا میخندی؟ چرا نمیترسی؟ گفتم من همیشه هروقت خیلی می ترسم میخندم. بعد هم دوتایی خندیدیم.
خندیدم، که باور کنم چاره ای نیست و باید همه این عوارض را و ان جراحی دوازده ساعته را تحمل کنم و زمزمه کنم از پسش بر خواهم آمد. از پسش برآمدم؟ نمی دانم. نه. راستش را اگر بگویم، نه.
هنوز هم خیلی شبها خواب می بینم که برگشته ام به قبل از آن شب سرد آبان ماه هشتاد و هشت. اما هنوز بلدم بخندم. هیولای اندوه که حمله می کند، بلدم بازویم را بگذارم لای دندانهای تیزش و بگذارم استخوانم را خرد کند ولی کم نیاورم و باز بخندم و بخندانم و هرکس که از دور دید دلش غنج برود و بگوید چه دیوانه سرخوشی. مخصوصا وقتهایی که دیوانه سرخوش دیگری را پیدا کنم و با هم بخندیم به ریش دنیا.
یک بار دوازده ساعت در این دنیا نبوده ام، مرده بودم. بعد از آن فهمیدم من ممکن است در این دنیا نباشم و عقربه ها به هیچ جایشان نیست و می چرخند و می روند و تمام می شوند روزها و شبها و هفته ها و ماه ها و سالها و قرن ها. یک بار که می میری، یاد می گیری زندگی آنقدرها هم جدی نیست که بتوانی سوگوار ثانیه هایش باشی. یاد می گیری تلخی و شیرینی را با هم در یک ظرف بریزی - ظرف کهربایی رنگ دلت- و همانطور که ابرهای دنیا در جانت جمع شده اند، لبخند گشادت را نمایش بدهی به سمت دنیا که در آروزی شکستنت بمیرد. و با دردهات رفاقت کنی که امنند و وفادار.
من همیشه هروقت می ترسم می خندم. هروقت غمگینم میخندم. هروقت عاشقم میخندم. هروقت ترکم میکنند میخندم. هروقت کسی را ترک میکنم می خندم. هروقت میمیرم میخندم. سالهاست یاد گرفته ام زندگی سیرک قشنگی است که هم دلقکش منم، هم تماشاگرش، هم مدیر سیرک.
میخندم، نه که بخندم که گریه نکنم، نه. گریه که آداب مقدس آدمیت است.
هروقت میترسم میخندم، میخندم که زنده بمانم.
با من بخند، محزون لعنتی..... :))🖐🏽
#حمید_سلیمی
_میدونی چیه ؟من از دوس داشته شدن می ترسم ، شاید باورت نشه ولی وقتی یکی بهممیگه دوست دارم ، چارستون بدنم میلرزه
+ دِ نَ دِ بلد نیستی دیگه ، باید نفرت انگیز بشی ، اونجوزی چارستون بدنت هم آروممی گیره ...
_بدیش اینجاس که آدم های منفور عم یه وقتایی عجیب دوس داشتنی میشن
+عجیبه ها .تو از دوس داشته شدن میترسی . منم از منفور بودن
ولی میشه یه چیز بگم :
_آره . راحت باش
+تو به طرز نفرت انگیزی دوس داشتنی ای ...!
#سيانور
+ دِ نَ دِ بلد نیستی دیگه ، باید نفرت انگیز بشی ، اونجوزی چارستون بدنت هم آروممی گیره ...
_بدیش اینجاس که آدم های منفور عم یه وقتایی عجیب دوس داشتنی میشن
+عجیبه ها .تو از دوس داشته شدن میترسی . منم از منفور بودن
ولی میشه یه چیز بگم :
_آره . راحت باش
+تو به طرز نفرت انگیزی دوس داشتنی ای ...!
#سيانور
خودت که کلمات میشناسی،تو میشی فاحشه،بچه هم میشه حرومزاده؛ ولی هیچ کلمه ای برای مردی که بر نمی گرده نیست
@Deep_Mo ✨
#Dialogue #Peaks_Blinders ❤️
@Deep_Mo ✨
#Dialogue #Peaks_Blinders ❤️
شخصیت یه چی مثله اعضای بدن میمونه
باید از اول داشته باشی
بعدا نمیشه کاریش کرد
باید از اول داشته باشی
بعدا نمیشه کاریش کرد
حال بد کن ترین افراد اونایی ان که وقتی راجب مشکلت باهاشون حرف میزنی در جواب یه مشکل بدتر خودشونو میکوبن تو روت
اون لحظهاي كه داري فيلم ميبيني موس رو تكون ميدي تا بفهمي چقدش مونده، يه همچين آپشنيو نسبت به يه تعداد از اونايي كه باهام حرف ميزنن ميخوام !
بانو جان
يكي بايد بيايد
زشت و زيبا بداند
بفهمد
تصويرِ تنهاييِ
نيمه شب هاي يك زن
با تلفني در دست
كه صدايش در نمي آيد
منظره ى قشنگي نيست...
#فريد_صارمي
يكي بايد بيايد
زشت و زيبا بداند
بفهمد
تصويرِ تنهاييِ
نيمه شب هاي يك زن
با تلفني در دست
كه صدايش در نمي آيد
منظره ى قشنگي نيست...
#فريد_صارمي