۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
صدا: عطیه
متن: ضحا کاظمی
@Deep_Mo
خميـازه‌های کش‌دار ،  سيـگار پشت سیگار

شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست

لعنت بـــه اين خودآزار ،  سيگار پشت سیگار

پای  چپ  جهــــــان  را ،  با  اره‌ای  بريدند

چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار

در انجمـاد يک تخت، این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام

این مرده ی کفن خــوار، سيگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند

مردی تکيده ، بیـــزار ،  سيگار پشت سیگار

تصعید ِ لاله ی گوش ، با جيغ‌های رنگی

شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار

مُردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست

انگارها نـــه انگار ،  سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد

در يک تنور نمدار ، سيگار پشت سیگار

صد لنزِ بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار

در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست

مردی بــه حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطــوره‌های خاعن ، در لابلای تاریـــخ

خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه ، قاب تو بـود و انکار

کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم،  این شکوه‌ها قديميست

تسليم ِ اصل تکـرار ، سيگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار ، تاریــــخ انقضاء خورد

سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگـار ،  سيگار پشت سیگار

خودکارِ من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد

یک مارک ِ بــی‌خریدار، سيگار پشت سیگار
@Deep_Mo
هم بسوزی
هم بسازی
هم بتابی
در جهان
آفتابی؟ماهتابی؟آتشی؟مومی؟
بگو...
@Deep_Mo
#مولانا
جای خالی بعضی ها را نمی توانی با هیچ چیز و هیچ کس پر کنی..
حتی اگر بروند.. حتی اگر هم بگویی دل کندی و گذشته ای..
یک روز با یک تلنگر همه چیز عوض میشود..
کافی است کسی بپرسد:
راستی از فلانی چه خبر؟
همین سوال‌ها هم زمان تو را می کشند و هزار خاطره را زنده می کنند!
اصلا تمام تلاش هایت برای فکرنکردن به او به یک باره‌ بی ارزش می شود!
جای هیچکس را با دیگری نمیتوانیم پُر کنیم! ما حتی به نداشتنش هم نمیتوانیم عادت کنیم.چون هزار خاطره در کمین اند تا تمامِ مارا را در غم نبودنش غرق کنند.به جای عادت کردن به نداشتنش بهتر ست با خیالش زندگی کنیم زیراهمیشه آن هایی که نیستند حضورشان در ثانیه به ثانیه زندگی مان پر رنگ تر می شود!
@Deep_Mo
دستهایت
بیماری سختی بود
شبی که گرفتم و
مبتلا شدم
@Deep_Mo
#امیر_پشنگ
اگه از چنل راضی هستین، بنر رو واسه دوستانتون هم ارسال کنین 😊
@Deep_Mo
@Deep_Mo
ظرفها تقریباً تمام است. فقط یک قابله مانده که تهش انگار یک لایه سنگ سیاه چسبانده اند. باید بگذارم خیس بخورد. شیشه چای خشک را بر می دارم . سه قاشق می ریزم توی قوری و می آیم شیشه را بگذارم سر جایش نمی دانم چه می شود که از دستم می افتد زمین، روی سرامیک های آشپزخانه. خودم هم از صدایش ترسیده ام و قلبم دارد توی گلویم می زند. خیره مانده ام به توده سیاه روی سرامیک های سفید و خرده شیشه هایی که همه جا پخش شده اند. زیر کتری را خاموش می کنم. آرام می نشینم کف زمین. فکر می کنم چای ها عین مورچه اند. یک عالمه مورچه ی سیاه که من بهشان خیره شدم. و بعد بدون اینکه بدانم چرا بغضم می ترکد.آدم یک وقت هایی مثل همین شیشه چای روحش تکه تکه می شود و کاری هم از دستش ساخته نیست.
_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی
باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟
دستامو دور لیوان چای
سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم،
_گفتم : هیچکدوم
_گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن!
گفتم : اگه ماشین زمان داشتم،
نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده.
گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟
گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ
تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای
همینجا پیش تو میموندم
@Deep_Mo
#بابک_زمانی
میدونی چیه گاهی بر خلاف منطقم تصمیم میگیرم جای یادگرفتن یه موضوع باهاش رو به رو شم اونوقت میتونه درک روشن تری رو بهم هدیه بده
ولی گاهی این رو به رو شدن با یه #تصادف شروع میشه
باعث میشه خون سریع تر توو بدنت بچرخه و میلِ ت به تباهی رو صفر کنه ...
#دالومین
@Deep_Mo
دخترها عاشق ميشوند زياد هم ميشوند، اولين بار در بدو بدو هاي عصر هاي تابستان است در لي لي و تيله بازي هاي پاييز در مشق نوشتن هاي با موهاي خرگوشي كنار بخاريِ زمستان است اين را در بهار كه محله شان را عوض كردند و ديگر كسي نيست كه با هم تيله بازي كنند و كارت بياندازند و مشق هاي يكديگر را خطي خطي كنند و براي هم شكلك در بياورند ميفهمند.

بعد از آن روزيست كه مادرشان به آنها ياد ميدهد كه چطور روسري رويِ سرشان را گره بزنند و موهايشان را بپوشانند ، تا چند وقت نامعلوم شرم خاصي از پسرعمويشان كه حدودا شونزده ، هفده ساله است پيدا مي كنند.

دوازده سيزده ساله كه شدند در كوله پشتي هر كدامشان يك دفترچه پر از عكس ها و تكه روزنامه ها و مجله هايي از بازيگر مورد علاقه و فوتباليست هاي تيم هاي اروپايي پيدا ميشود با انواع فال هاي من درآوريشان ، اين روز هايشان هم زود ميگذرد.

هفده سالشان كه شد فكر ميكنند كه خيلي بزرگ شده اند و جلوي آينه مي ايستند و يكي يكي موهاي زير ابروهايشان را تميز ميكنند و فقط به عشق استاد ديفرانسيل و حسابانشان رياضي كنكور را تا هفتاد درصد هم ميزنند بعد از آن دانشگاه قبول ميشوند و دست اول نه مي گذارند و نه برمي دارند با يكي از پسربچه هاي هم سن و سال خودشان جزوه رد و بدل ميكنند و تا مدت ها به همان يك نفر فكر ميكنند اما بعد از آن سر و كله ي يك نفر لعنتي پيدا ميشود كه دوست داشتنش انگار با همه ي آن قبلي ها فرق ميكند انگار كه نه راستي راستي عاشقش ميشوند دلشان گير ميكند پيش همان يك نفر و نگاهشان فرق ميكند دستشان عرق ميكند گرم و سردشان ميشوند اينبار يا مي رسند يا نمي رسند كه اگر دومي باشد بعداز آن چه بخواهند چه نخواهند عاشق پدر بچه هايشانند و تمام آنچه كه برايشان گذشته را فراموش ميكنند ، راحت نيست اما آنها ديگر يك زن اند كنار آمدن را بلدند صبوري را هرشب دوره ميكنند.

آن ها عاشق ميشوند زياد هم ميشوند اما يك بار براي هميشه يكجا همه چيز را فراموش ميكنند اما مرد ها يك بار عاشق ميشوند يك بار اعتماد ميكنند و بعد از آن اگر همان چيزي كه آن ها ميخواهند نشود همه چيز برایشان بی اهمیت میشود حتي همان زن ها.
اصلا همان هايند كه باعث همه ي اين نرسيدن ها مي شوند.
@Deep_Mo
#پريسا_چودار