تو معنی زیبایی محضی عزیزم
تو فراتر از رویا و فرضی عزیزم
تو عطر عجیب خاک و بارونی عزیزم
مگه میشه بزارم تو نمونی؟❤️
تو فراتر از رویا و فرضی عزیزم
تو عطر عجیب خاک و بارونی عزیزم
مگه میشه بزارم تو نمونی؟❤️
من مغزم دستاي كارگره
اين دستا يه روز كار دستت ميده
اين دستا يه روز كار دستت ميده
بي هوا داريم تا بي هوا !
اين بي هوا كه ميروي
كه ماسك اكسيژن از سقف پايين بايد بيافتد
كه نمي افتد
كه نميافتي از سرم
...
يا آن بي هوا كه ببوسي ام
بي هوا كه بگويي: شام كتلت درست ميكني برايم؟
بي هوا كه صدايم كني
كه برگردم
كه نمي كني
كه نمي گردم
اين بي هوا ها را چه به آن بي هوا ها!؟
ها!؟
...
اين بي هوا ماندن
بلاتكليف و بي چيزي كه از سقف پايين بيافتد
با آن بي هوا كه ببوسي ام
كجايش يكي ست !؟؟
مهديه لطيفي
اين بي هوا كه ميروي
كه ماسك اكسيژن از سقف پايين بايد بيافتد
كه نمي افتد
كه نميافتي از سرم
...
يا آن بي هوا كه ببوسي ام
بي هوا كه بگويي: شام كتلت درست ميكني برايم؟
بي هوا كه صدايم كني
كه برگردم
كه نمي كني
كه نمي گردم
اين بي هوا ها را چه به آن بي هوا ها!؟
ها!؟
...
اين بي هوا ماندن
بلاتكليف و بي چيزي كه از سقف پايين بيافتد
با آن بي هوا كه ببوسي ام
كجايش يكي ست !؟؟
مهديه لطيفي
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر با شکمی گنده و دمپایی لا انگشتی
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟
.
#علی_سلطانی
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر با شکمی گنده و دمپایی لا انگشتی
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟
.
#علی_سلطانی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
بده به من قول که اگه بیام پیشه تو
کنارت
میدی به من بهشتتو فقط با یه نیم نگاهت ❤️
کنارت
میدی به من بهشتتو فقط با یه نیم نگاهت ❤️
اینکه میگن باید جفتتون بخواین تا بشه الکیه
فقط حرفه...
به این موهای سفید نگاه نکن،این چروکارم ندیده بگیر...
جوون که بودم خاطرخواه یکی از دخترای فامیل بودم،
از خنده های ریزش موقع مهمونیای سالی یه بار،
میفهمیدم اونم بی میل نیست...
پشت لبم که سبز شد رفتم نشستم جلوی مادرمو گفتم حاج خانوم؛
مهر فلانی افتاده به دلم...
حاج خانومم یه لبخند زد و گفت چشم
به موقعش...
موقعش بالاخره رسید سه چهار تا تار سفید کردیم تا موقعش رسید،
ولی رسید...
بابای دلبر از این بدقلقا بود،
همون اول گفت نه و به اشک تو چشای دلبرِ ما حتی نیم نگاهم نکرد...
یه نه گفت و ده سال اسیرمون کرد ده سالی که جز به عمر من و دلبر به تارای سفیدمونم اضافه شد...
ده سالی که نتیجش نشد رسیدن،نتیجش شد عروس شدن دلبر...
به سن و سالم نگاه نکن،به اون حاج خانومی که داره چاییم میریزه نگاه نکن،
به خودتم نگاه نکن که برام یه نوه آوردی،
همه آدما عاشق میشن،ولی فقط یه بار...
جون میکنن برسن به همون یه باره،
ولی نه از این خبرا نیست که تو بخوای دلبرم بخواد همه چی حل شه...
بدترین جای این زندگی اونجاست که زندگی تواِ،ولی دیگران براش تصمیم میگیرن،
زندگی تواِ ولی یکی دیگه میزنه نابودش میکنه، و پیش خودشم نمیگه که بابا من چیکارم این وسط،
چیکارم که دارم سنگ میندازم میون خوشبختیشون...
هنوزم جمع میشیم کنار هم،
هنوزم میخنده مثل اون موقع ها ولی غم تو چشاش پیرم کرد،
خوشبخت نشدنمون باهم نه،
ولی خوشبخت نشدنِ دلبر بدجور پیرم کرد...
#فاطمه_جوادی
فقط حرفه...
به این موهای سفید نگاه نکن،این چروکارم ندیده بگیر...
جوون که بودم خاطرخواه یکی از دخترای فامیل بودم،
از خنده های ریزش موقع مهمونیای سالی یه بار،
میفهمیدم اونم بی میل نیست...
پشت لبم که سبز شد رفتم نشستم جلوی مادرمو گفتم حاج خانوم؛
مهر فلانی افتاده به دلم...
حاج خانومم یه لبخند زد و گفت چشم
به موقعش...
موقعش بالاخره رسید سه چهار تا تار سفید کردیم تا موقعش رسید،
ولی رسید...
بابای دلبر از این بدقلقا بود،
همون اول گفت نه و به اشک تو چشای دلبرِ ما حتی نیم نگاهم نکرد...
یه نه گفت و ده سال اسیرمون کرد ده سالی که جز به عمر من و دلبر به تارای سفیدمونم اضافه شد...
ده سالی که نتیجش نشد رسیدن،نتیجش شد عروس شدن دلبر...
به سن و سالم نگاه نکن،به اون حاج خانومی که داره چاییم میریزه نگاه نکن،
به خودتم نگاه نکن که برام یه نوه آوردی،
همه آدما عاشق میشن،ولی فقط یه بار...
جون میکنن برسن به همون یه باره،
ولی نه از این خبرا نیست که تو بخوای دلبرم بخواد همه چی حل شه...
بدترین جای این زندگی اونجاست که زندگی تواِ،ولی دیگران براش تصمیم میگیرن،
زندگی تواِ ولی یکی دیگه میزنه نابودش میکنه، و پیش خودشم نمیگه که بابا من چیکارم این وسط،
چیکارم که دارم سنگ میندازم میون خوشبختیشون...
هنوزم جمع میشیم کنار هم،
هنوزم میخنده مثل اون موقع ها ولی غم تو چشاش پیرم کرد،
خوشبخت نشدنمون باهم نه،
ولی خوشبخت نشدنِ دلبر بدجور پیرم کرد...
#فاطمه_جوادی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
@radiorango – Shahrzad_Episode 6
هميشه يه چيزي از وجود معشوق تو قلب عاشق ته نشين ميشه براي هميشه حتي اگر همديگرو ترك كنن! اما اين فقط يه طرف سكه پسرم !
+و اون طرف سكه؟
اينكه اگه دنيات اندازه ي يه نفر كوچيك بشه يا اون يه نفر اندازه خدا واست بزرگ بشه ! اگه يه روزي تركت كنه و بره اونوقت دين و دنيات با هم ميبازي ...
#پادكست_شهرزاد
تهيه شده در #راديو_رنگو
+و اون طرف سكه؟
اينكه اگه دنيات اندازه ي يه نفر كوچيك بشه يا اون يه نفر اندازه خدا واست بزرگ بشه ! اگه يه روزي تركت كنه و بره اونوقت دين و دنيات با هم ميبازي ...
#پادكست_شهرزاد
تهيه شده در #راديو_رنگو
یه صنمی هم نداریم بغل دسمون باشه تو اتوبوس،سرش بذاره رو شونمون،دستمون دورش،حرف بزنیم براش،راهو نفهمیم...
تنهايي مثل ته كفش مي ماند؛ يكباره نگاه مي كني و مي بيني سوراخ شده.
يكباره مي فهمي يك چيزي ديگر نيست.
خيلي ها فكر مي كنند سلامتي بزرگترين نعمت است، ولي سخت در اشتباهند. وقتي سالم باشي و در تنهايي دست و پابزني،
آني مريض مي شوي،
بدترين نحوست ها مي آيد سراغت،
غم از در و ديوارت مي بارد،
كپك مي زني.
كاش مريض باشي ولي تنها نباشي.
عباس معروفي
يكباره مي فهمي يك چيزي ديگر نيست.
خيلي ها فكر مي كنند سلامتي بزرگترين نعمت است، ولي سخت در اشتباهند. وقتي سالم باشي و در تنهايي دست و پابزني،
آني مريض مي شوي،
بدترين نحوست ها مي آيد سراغت،
غم از در و ديوارت مي بارد،
كپك مي زني.
كاش مريض باشي ولي تنها نباشي.
عباس معروفي
تئوری شن
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند...موضوع اصلیه روبچسبید😜
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند...موضوع اصلیه روبچسبید😜