۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
کل تو را ریختم توی کیسه ی عزاداری
انداختم زیر پای مترویی که تازه آمده بود، سلام میداد
تو عربده زدی !
صدایت را دوست داشتم
صدای ته مانده ی احساس بود
که در گوشهایم ته نشین میشد ..
صدای هر شب دختری بود که در زندان آینه
حبس ابد میگذراند
سه ساعتی هست دیگر صدایت نمی آید
سه ساعتی هست اینجا نشسته ام میخندم ..!
#د_لایت
.
من به درد تو دچارم
تو به درمان كسی ديگر

ساناز یوسفی
فقط اونجاش که میگه
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه..؟
رفيقام دونهِ دونهِ دارن سيگارو تَرك ميكُنن منم تصميمو گرفتم،
رفيقاي جديد پيدا ميكنم
خواب دیدم که تو مردی ..
و نه مردن به طریقی که بمیری ؛
بلکه مردن به طریقی که از آن آدم احساسی در آینه ی خانه ی خود ، دست کشیدی
و تمام برگهای گل روی تاقچه ات زرد شده ..
و کمد پر شده از ساز و تمام یادگاری هایم ..!
و به دیوار اتاقت که از پنجره اش شبهای سخت ،
ماه می آید و گیتار برایت میزند ،
نت کبودی های سختی
رنگ آبی میزند ..
خواب دیدم که تو مردی..
خواب دیدم که تو مردی..
خواب دیدم ؛
خواب دختر ،
حکم تعبیرش چیست ؟
"تاکسی درررررر بست بیا بالا..
..آره بعدم به من گفت هشصد تومن یه لباس ؟
..خاله یه فال بخر !
[صدای خمیازه ی بی آر تیا ]
الوووو ! گوشیت چرا خاموشه !
..آلبالو دارم آلبالووو !
..ببخشید انقلاب از کدوم سمت برم ؟
مامان بستنیم داره آب میشههه ! "
نه ؛
دیوانه نشدم .
همینطور که راه میرفتم و گوش میدادم در امتداد ولیعصر ، با خودم گفتم هر کسی این صداها را نمیشنود .
صدای همهمه ی جمعیت ، مخصوص آدم بیکار تنهاییست
که گمشده اش را فراموش کرده است ؛
و این خیابان هنوز داد میزند در گوشم .
پا به پایم درخت ها راه می آیند ؛
عصر خوبیست .
و کمی شلوغ تر میشود در این لحظات راه رفتن کنار جمعیت ،
خلوت تنهایی م .
و چهار شنبه ای می آید که بعد از نیمه شبش چهارشنبه ای دیگر است
پنج شنبه در هفته ی تنهایان که جایی ندارد ، اما
تا دلت بخواهد جمعه داریم ... تا دلت بخواهد !
‏و من
روبه‌روی تو
می‌توانم تمام شعرهای نگفته‌ی دنیا را یک‌جا بگویم...
غمگین تر از آن لحظه در زندگی ام پیدا نمیشد .
با خودم گفتم : باید بنویسم !
خودکار در دستم این پا و آن پا می کرد ..
گفتم : معطل چه هستی !
هیچکس در من به من جوابی نداد . انگار که همه ی من رفته بودند کنار پنجره ای سیگار بکشند و هیچ کس حواسش به اینهمه غم ناب و تر و تازه نبود که آدم را وسوسه میکرد گریه کندش بین دو ورق کاهی و شعر بگوید و شعر بگوید و شهر بگوید ...

#د_لایت
از آن که با دلِ ما کرده‌ای
پشیمان باش...

‎حافظ
عاشق تر از زوج چای و سیگار تو این کره خاکی ندیدم