دقیقا
وقتی که انتظارش را نداری، دوباره سر و کله اش پیدا می شود
تمام تابستان را با هم در بلوار کاج های سبز قدم می زنید و می خندید و حال تان خوب است
اصلاً هم به این کاری ندارد که تو تازه داشتی به نبودنش عادت می کردی
آمده تا تو را باز به به خودش وابسته کند
و بعد یک روزی که سخت دلبسته می شوی، ترکَت می کند
و آن وقت است که تو عاشق می شوی
فقط در یک رفت و برگشت
به همین راحتی
گیج از آن آمدنِ بی دعوت
و مَنگ از این رفتنِ بی دلیل
دلت می خواهد تا ته این بلوار را تنها بدوی و از تمام سایه های شهر فرار کنی
از تمام سایه ها به جز سایه ی خودت که همیشه هست
تا آخر این بلواری که حالا دیگر هوایش فقط استخوان هایت را می سوزاند
@Deep_Mo ✨
#شیما_سبحانی
وقتی که انتظارش را نداری، دوباره سر و کله اش پیدا می شود
تمام تابستان را با هم در بلوار کاج های سبز قدم می زنید و می خندید و حال تان خوب است
اصلاً هم به این کاری ندارد که تو تازه داشتی به نبودنش عادت می کردی
آمده تا تو را باز به به خودش وابسته کند
و بعد یک روزی که سخت دلبسته می شوی، ترکَت می کند
و آن وقت است که تو عاشق می شوی
فقط در یک رفت و برگشت
به همین راحتی
گیج از آن آمدنِ بی دعوت
و مَنگ از این رفتنِ بی دلیل
دلت می خواهد تا ته این بلوار را تنها بدوی و از تمام سایه های شهر فرار کنی
از تمام سایه ها به جز سایه ی خودت که همیشه هست
تا آخر این بلواری که حالا دیگر هوایش فقط استخوان هایت را می سوزاند
@Deep_Mo ✨
#شیما_سبحانی
بعضی وقتا که بیکار میشین برین یه سر اسمتونو تو سرچ تلگرام بنویسین...
اگه اسم تایپ شدتونو تو پیویش دیدینو اشکتون در نیومد با من :'))
@Deep_Mo ✨
اگه اسم تایپ شدتونو تو پیویش دیدینو اشکتون در نیومد با من :'))
@Deep_Mo ✨
یا فکرش را بکن که صبحها از خواب بیدار میشوم، خوابی که پیشِ تو بوده، در اتاقی که بوی موهای تو را میدهد، با آینههایی که ذره ذره صورتِ تو را حفظند، ملافهای که روی آن میغلتی، و بالشی که شاید حتی آبِ دهانت را رویش میریزی، حتماً که هر شب جای بالشهایمان را عوض میکنم. و چه خوابی... دستی که روی تنِ تو بوده، انگشتهایی که نصفِ شب حتماً لای پیچِ موهایت گیر کرده، بیدار شدیم، همدیگر را کورمال کورمال نگاه کردیم، شاید که لبخندی زدیم و دوباره خوابیدیم، کمری که به شکمِ من چسباندی، پاهایی که نصفِ شب بر سرِ زیر و رو بودن دعوایشان شده، و خیالی که هیچ جایی بیرون از تختی که رویش خوابیدهایم نرفته... چقدر شاهانه میشود کنارِ تو خوابید، وقتی که شب که چشمهایم را میبندم، میدانم که هیچ جا و هیچ آدمِ دیگری، کسی شبیهِ تو را ندارد!
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
به دنیا نمیدم، تک تک [ خنده هاتُ ]
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
Forwarded from سید مهدی موسوی
به دیدنم که می آیی
هندوانه بیاور
با پوستی سبز و تویی سفید
قرمزی اش
خون داغ که در توالت بازداشتگاه پایین می رود
پرچم من
شعری ست
که پشت بسته ی سیگاری نوشته ام
به دیدنم که می آیی
کمپوت سیب بیاور
که تبعیدمان کنند از بهشتی که
به هیچ آدمی سجده نخواهم کرد
که بگویی: سیب!
در عکس عروسی مردی
که خودش در زندان است و روحش در زندان و دلش پیش تو
که بگویی سیب در عکسی سوخته
که با تخت جمشید آتش زدند
به دیدنم که می آیی
بچه ها را بیاور
که یادشان نرود چرا تلویزیون نداریم
و دستبندشان را
از هیچ امامزاده ای نخریده ایم
که بابا نه رفته بود نان بیاورد و نه آب!
که دیگر هیچ وقت نیامد!
که هیچ مردی با داس و اسب نمی آید
و آنکه مادر
در سجده صدایش می زند
تنها
اسم میدانی ست در تهران
به دیدنم که می آیی
خودت را بیاور
که نگهبان ها ببینند
زیبایی از آزادی بزرگ تر است
و دیوانگی
نام مشترک همه ی ماست
که دندان های شکسته ام را نشانت دهم
و بگویی: سیب!
برای لبخندی
که با اشک هاشور خواهد خورد
به دیدنم که می آیی
چمدانی بیاور
شاید اینبار جای من
لباس هایم را تحویلت دادند...
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
هندوانه بیاور
با پوستی سبز و تویی سفید
قرمزی اش
خون داغ که در توالت بازداشتگاه پایین می رود
پرچم من
شعری ست
که پشت بسته ی سیگاری نوشته ام
به دیدنم که می آیی
کمپوت سیب بیاور
که تبعیدمان کنند از بهشتی که
به هیچ آدمی سجده نخواهم کرد
که بگویی: سیب!
در عکس عروسی مردی
که خودش در زندان است و روحش در زندان و دلش پیش تو
که بگویی سیب در عکسی سوخته
که با تخت جمشید آتش زدند
به دیدنم که می آیی
بچه ها را بیاور
که یادشان نرود چرا تلویزیون نداریم
و دستبندشان را
از هیچ امامزاده ای نخریده ایم
که بابا نه رفته بود نان بیاورد و نه آب!
که دیگر هیچ وقت نیامد!
که هیچ مردی با داس و اسب نمی آید
و آنکه مادر
در سجده صدایش می زند
تنها
اسم میدانی ست در تهران
به دیدنم که می آیی
خودت را بیاور
که نگهبان ها ببینند
زیبایی از آزادی بزرگ تر است
و دیوانگی
نام مشترک همه ی ماست
که دندان های شکسته ام را نشانت دهم
و بگویی: سیب!
برای لبخندی
که با اشک هاشور خواهد خورد
به دیدنم که می آیی
چمدانی بیاور
شاید اینبار جای من
لباس هایم را تحویلت دادند...
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
نرو، تورو خدا بذار صدات کنم.... ❤️
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
من عاشـقانه دوسـتش دارم و
اوعاقـلانه طـردم می کند،
منـطق او، حتی از حماقت من هم، احمـقانه تر است!
@Deep_Mo ✨ #S
#احمدشاملو
اوعاقـلانه طـردم می کند،
منـطق او، حتی از حماقت من هم، احمـقانه تر است!
@Deep_Mo ✨ #S
#احمدشاملو
هفت یا هشت سالم بود ..
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
@Deep_Mo ✨
"پرویز پرستویی"
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
@Deep_Mo ✨
"پرویز پرستویی"