بعضی وقتا که بیکار میشین برین یه سر اسمتونو تو سرچ تلگرام بنویسین...
اگه اسم تایپ شدتونو تو پیویش دیدینو اشکتون در نیومد با من :'))
@Deep_Mo ✨
اگه اسم تایپ شدتونو تو پیویش دیدینو اشکتون در نیومد با من :'))
@Deep_Mo ✨
یا فکرش را بکن که صبحها از خواب بیدار میشوم، خوابی که پیشِ تو بوده، در اتاقی که بوی موهای تو را میدهد، با آینههایی که ذره ذره صورتِ تو را حفظند، ملافهای که روی آن میغلتی، و بالشی که شاید حتی آبِ دهانت را رویش میریزی، حتماً که هر شب جای بالشهایمان را عوض میکنم. و چه خوابی... دستی که روی تنِ تو بوده، انگشتهایی که نصفِ شب حتماً لای پیچِ موهایت گیر کرده، بیدار شدیم، همدیگر را کورمال کورمال نگاه کردیم، شاید که لبخندی زدیم و دوباره خوابیدیم، کمری که به شکمِ من چسباندی، پاهایی که نصفِ شب بر سرِ زیر و رو بودن دعوایشان شده، و خیالی که هیچ جایی بیرون از تختی که رویش خوابیدهایم نرفته... چقدر شاهانه میشود کنارِ تو خوابید، وقتی که شب که چشمهایم را میبندم، میدانم که هیچ جا و هیچ آدمِ دیگری، کسی شبیهِ تو را ندارد!
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
@Deep_Mo ✨
#حسام_ملکی
به دنیا نمیدم، تک تک [ خنده هاتُ ]
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
Forwarded from سید مهدی موسوی
به دیدنم که می آیی
هندوانه بیاور
با پوستی سبز و تویی سفید
قرمزی اش
خون داغ که در توالت بازداشتگاه پایین می رود
پرچم من
شعری ست
که پشت بسته ی سیگاری نوشته ام
به دیدنم که می آیی
کمپوت سیب بیاور
که تبعیدمان کنند از بهشتی که
به هیچ آدمی سجده نخواهم کرد
که بگویی: سیب!
در عکس عروسی مردی
که خودش در زندان است و روحش در زندان و دلش پیش تو
که بگویی سیب در عکسی سوخته
که با تخت جمشید آتش زدند
به دیدنم که می آیی
بچه ها را بیاور
که یادشان نرود چرا تلویزیون نداریم
و دستبندشان را
از هیچ امامزاده ای نخریده ایم
که بابا نه رفته بود نان بیاورد و نه آب!
که دیگر هیچ وقت نیامد!
که هیچ مردی با داس و اسب نمی آید
و آنکه مادر
در سجده صدایش می زند
تنها
اسم میدانی ست در تهران
به دیدنم که می آیی
خودت را بیاور
که نگهبان ها ببینند
زیبایی از آزادی بزرگ تر است
و دیوانگی
نام مشترک همه ی ماست
که دندان های شکسته ام را نشانت دهم
و بگویی: سیب!
برای لبخندی
که با اشک هاشور خواهد خورد
به دیدنم که می آیی
چمدانی بیاور
شاید اینبار جای من
لباس هایم را تحویلت دادند...
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
هندوانه بیاور
با پوستی سبز و تویی سفید
قرمزی اش
خون داغ که در توالت بازداشتگاه پایین می رود
پرچم من
شعری ست
که پشت بسته ی سیگاری نوشته ام
به دیدنم که می آیی
کمپوت سیب بیاور
که تبعیدمان کنند از بهشتی که
به هیچ آدمی سجده نخواهم کرد
که بگویی: سیب!
در عکس عروسی مردی
که خودش در زندان است و روحش در زندان و دلش پیش تو
که بگویی سیب در عکسی سوخته
که با تخت جمشید آتش زدند
به دیدنم که می آیی
بچه ها را بیاور
که یادشان نرود چرا تلویزیون نداریم
و دستبندشان را
از هیچ امامزاده ای نخریده ایم
که بابا نه رفته بود نان بیاورد و نه آب!
که دیگر هیچ وقت نیامد!
که هیچ مردی با داس و اسب نمی آید
و آنکه مادر
در سجده صدایش می زند
تنها
اسم میدانی ست در تهران
به دیدنم که می آیی
خودت را بیاور
که نگهبان ها ببینند
زیبایی از آزادی بزرگ تر است
و دیوانگی
نام مشترک همه ی ماست
که دندان های شکسته ام را نشانت دهم
و بگویی: سیب!
برای لبخندی
که با اشک هاشور خواهد خورد
به دیدنم که می آیی
چمدانی بیاور
شاید اینبار جای من
لباس هایم را تحویلت دادند...
سید مهدی موسوی
https://telegram.me/seyedmehdimoosavi2
@seyedmehdimoosavi2
نرو، تورو خدا بذار صدات کنم.... ❤️
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
من عاشـقانه دوسـتش دارم و
اوعاقـلانه طـردم می کند،
منـطق او، حتی از حماقت من هم، احمـقانه تر است!
@Deep_Mo ✨ #S
#احمدشاملو
اوعاقـلانه طـردم می کند،
منـطق او، حتی از حماقت من هم، احمـقانه تر است!
@Deep_Mo ✨ #S
#احمدشاملو
هفت یا هشت سالم بود ..
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
@Deep_Mo ✨
"پرویز پرستویی"
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور میکردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ میخورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روانشناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
@Deep_Mo ✨
"پرویز پرستویی"
با گفتنِ یک
عزیزم جایت خالیست
نه جای من پر می شود
و نه از عمق شادی هایت کمتر
فقط
دلخوش می شوم که هنوز
بود و نبودم برایت مهم است .. !
@Deep_Mo ✨ #S
#میلاد_تهرانی
عزیزم جایت خالیست
نه جای من پر می شود
و نه از عمق شادی هایت کمتر
فقط
دلخوش می شوم که هنوز
بود و نبودم برایت مهم است .. !
@Deep_Mo ✨ #S
#میلاد_تهرانی
به من میگفت که او را نمیشناسم.
که من کوچکتر و احمق تر از آن هستم که این چیزها را درک کنم.
نشسته بودم و حرف میزد و دنیای احمقانه و زندگیِ لا به لای کتابهایم را به سخره میگرفت.درباره ی پیچیدگی ها میگفت.درباره ی اینکه باید بزرگ شوم.این را شاید مدتها قبل هم از او شنیده بودم.باید عاقل و بالغ شوم.باید به بعضی حساسیت ها بی تفاوت باشم. باید یاد بگیرم بغض نکنم، یاد بگیرم حساس نباشم.
او با من حرف میزد.
مذبوحانه تلاش میکردم لرزش چانه ام را پنهان کنم.دیگر با من حرف نمیزد.معذرت خواستم.لاک هایم را پاک میکردم و دوباره میزدم.مثل همیشه؛ بلد نبودم.
قضیه را کشانده بود به چیزی که راجع بهش حرف نمیزدیم.ساعت ها حرف زده بود..روزها.. شاید هم نه.
مرور که میکنم شاید یک جمله بود حتی.
حتی تر گفته بود و رفته بود.برای من طول کشیده بود.
نشسته بود و حرف میزد.. نه.انگار دیگر حرف نمیزد. به قول "منِ او"*،چه میگفتم؟ بعد نباتی داده بود دستم و من آن را حل کرده بودم توی چای دارچینیِ تازه دمی که برای آمدنش درست کرده بودم.که شاید این دل درد لعنتی دست از سرم بردارد. فکر کرده بود یک دختر خرفت با دل درد های همیشگی.قسم میخورم اینطور فکر کرده بود.میگفت.هِی میگفت.
نه.حرف نمیزد.قهر بود.
لبخند زدم و تمام حق را به او دادم..راه دیگری هم مگر بود؟ من آدم احمقی بودم که کودکانه فکر میکردم و حتی بلد نبودم خانم درست و حسابی ای باشم که درست لاک بزنم..
@Deep_Mo ✨
* کتابی از رضاامیرخانی.
که من کوچکتر و احمق تر از آن هستم که این چیزها را درک کنم.
نشسته بودم و حرف میزد و دنیای احمقانه و زندگیِ لا به لای کتابهایم را به سخره میگرفت.درباره ی پیچیدگی ها میگفت.درباره ی اینکه باید بزرگ شوم.این را شاید مدتها قبل هم از او شنیده بودم.باید عاقل و بالغ شوم.باید به بعضی حساسیت ها بی تفاوت باشم. باید یاد بگیرم بغض نکنم، یاد بگیرم حساس نباشم.
او با من حرف میزد.
مذبوحانه تلاش میکردم لرزش چانه ام را پنهان کنم.دیگر با من حرف نمیزد.معذرت خواستم.لاک هایم را پاک میکردم و دوباره میزدم.مثل همیشه؛ بلد نبودم.
قضیه را کشانده بود به چیزی که راجع بهش حرف نمیزدیم.ساعت ها حرف زده بود..روزها.. شاید هم نه.
مرور که میکنم شاید یک جمله بود حتی.
حتی تر گفته بود و رفته بود.برای من طول کشیده بود.
نشسته بود و حرف میزد.. نه.انگار دیگر حرف نمیزد. به قول "منِ او"*،چه میگفتم؟ بعد نباتی داده بود دستم و من آن را حل کرده بودم توی چای دارچینیِ تازه دمی که برای آمدنش درست کرده بودم.که شاید این دل درد لعنتی دست از سرم بردارد. فکر کرده بود یک دختر خرفت با دل درد های همیشگی.قسم میخورم اینطور فکر کرده بود.میگفت.هِی میگفت.
نه.حرف نمیزد.قهر بود.
لبخند زدم و تمام حق را به او دادم..راه دیگری هم مگر بود؟ من آدم احمقی بودم که کودکانه فکر میکردم و حتی بلد نبودم خانم درست و حسابی ای باشم که درست لاک بزنم..
@Deep_Mo ✨
* کتابی از رضاامیرخانی.
بزار بره،وقتی انقدر سرد میخنده بزار بره
تنها که بشه بعد میفهمه یه عاشقه
بخاطرش میاره به خاطرش
زدی از همه یه خاطره
دلش تنگ میشه بر میگرده بزار بره...
@Deep_Mo ✨
تنها که بشه بعد میفهمه یه عاشقه
بخاطرش میاره به خاطرش
زدی از همه یه خاطره
دلش تنگ میشه بر میگرده بزار بره...
@Deep_Mo ✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- دوست دارم 🙈❤️
.
.
.
.
بعد از ۵ دیقه:
+ مرسی عزیزم :)
.
.
.
.
بعد از ۵ دیقه:
+ مرسی عزیزم :)