« ...درست لحظه ای که چراغ ها خاموش میشن، معجزه اتفاق می افته. درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه ى توانت ادامه بدی... همه چی درست از همین جا شروع ميشه. »
#اينجا_بدون_من
#اينجا_بدون_من
الان تو دنياي موازي ي بيسكوييتم ك افتادم تو ليوان چايي و ي نفر داره تلاش ميكنه با قاشق نجاتم بده ولي بدتر دارم له ميشم.
”رز گفت : « من بیشتر دوست داشتم تنها باشم. »
سپس رو به پنجره کرد و فکر کرد چه خیابون کوچیک و غم انگیزیه..“
ویرجینیا وولف - سالها
سپس رو به پنجره کرد و فکر کرد چه خیابون کوچیک و غم انگیزیه..“
ویرجینیا وولف - سالها
Khonak Shod Delet
Hoorosh Band
گفتی من برم، حلالِ بعدی...
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
_
صدای زنگ تلفن مرا از جا پراند. گوشی را که برداشتم از خجالت سرخ
شدم، چون مونیکا سیلوز را فراموش کرده بودم. او گفت: سلام، تویی هانس ؟ گفتم: بله، خودم هستم. هنوز نمی دانستم که برای چه تلفن زده است. تازه هنگامی که گفت: "اما حتماً دلسرد و مأیوس خواهید شد. دوباره به یاد مازورکا افتادم. دیگر نمی توانستم بگویم که از شنیدن آن صرف نظر می کنم، مجبور بودم که به همراه او تمام این مازورکای وحشتناک را گوش کنم. شنیدم که چگونه مونیکاگوٹی تلفن را روی در پیانو قرارداد و شروع به نواختن کرد، عالی می نواخت، صدای پیانو هم دلنواز و قشنگ بود، اما در حینی که او مینواخت احساس بیچارگی و درماندگی شدیدی به من دست داد طوری که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. در واقع من نمی بایستی اجازه می دادم که این لحظه برایم دوباره تکرار شود: هنگامی که از پیش ماری به خانه بازگشتم و لئو در اتاق
موسیقی، مازورکا را مینواخت.
هاینریش بل | #عقاید_یک_دلقک
صدای زنگ تلفن مرا از جا پراند. گوشی را که برداشتم از خجالت سرخ
شدم، چون مونیکا سیلوز را فراموش کرده بودم. او گفت: سلام، تویی هانس ؟ گفتم: بله، خودم هستم. هنوز نمی دانستم که برای چه تلفن زده است. تازه هنگامی که گفت: "اما حتماً دلسرد و مأیوس خواهید شد. دوباره به یاد مازورکا افتادم. دیگر نمی توانستم بگویم که از شنیدن آن صرف نظر می کنم، مجبور بودم که به همراه او تمام این مازورکای وحشتناک را گوش کنم. شنیدم که چگونه مونیکاگوٹی تلفن را روی در پیانو قرارداد و شروع به نواختن کرد، عالی می نواخت، صدای پیانو هم دلنواز و قشنگ بود، اما در حینی که او مینواخت احساس بیچارگی و درماندگی شدیدی به من دست داد طوری که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. در واقع من نمی بایستی اجازه می دادم که این لحظه برایم دوباره تکرار شود: هنگامی که از پیش ماری به خانه بازگشتم و لئو در اتاق
موسیقی، مازورکا را مینواخت.
هاینریش بل | #عقاید_یک_دلقک
من به هر كسى كه ميبينه تورو با همه جونم حسادت ميكنم...