میگن که خیسِ چشات
وقت نمیزاره برات
حالا اینو فهمیدی
اون من بودم که موندم باهات
میگن که دلت پره
داره غصه میخوره
اون ازت خسته شده
کشیده یه خط دورت
میگن که پشیمونه
میره و نمیمونه
تو رو از خودش گلم
نه دیگه، نمیدونه
بازم میگفتی تو به یادم
اما دیره
دله تو میمیره
شاید مهم نبوده واست
حالَم،
دنیام،
حالتو میگیره....
#شهاب_مظفری
وقت نمیزاره برات
حالا اینو فهمیدی
اون من بودم که موندم باهات
میگن که دلت پره
داره غصه میخوره
اون ازت خسته شده
کشیده یه خط دورت
میگن که پشیمونه
میره و نمیمونه
تو رو از خودش گلم
نه دیگه، نمیدونه
بازم میگفتی تو به یادم
اما دیره
دله تو میمیره
شاید مهم نبوده واست
حالَم،
دنیام،
حالتو میگیره....
#شهاب_مظفری
نبودنت چجوری عادت شه برام؟؟ .. 💛
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
پنج سالم بود...آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند...هیچکس از گم شدن حرف نمی زد...شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی...
اما من تجربه اش کردم...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...
چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند...
در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام
دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!
دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...
حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد...
گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...
گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند
حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست که سراغشان را بگیرد...کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.
#حسین_حائریان
اما من تجربه اش کردم...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...
چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند...
در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام
دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!
دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...
حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد...
گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...
گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند
حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست که سراغشان را بگیرد...کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.
#حسین_حائریان
سهم من چیست؟ جز سکوت و سکوت
منِ خود را به دست من دادن
هر شب از دردِ زندگی مردن!
به همین حسّ خوب، تن دادن...
سید مهدی موسوی
منِ خود را به دست من دادن
هر شب از دردِ زندگی مردن!
به همین حسّ خوب، تن دادن...
سید مهدی موسوی
« ...درست لحظه ای که چراغ ها خاموش میشن، معجزه اتفاق می افته. درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه ى توانت ادامه بدی... همه چی درست از همین جا شروع ميشه. »
#اينجا_بدون_من
#اينجا_بدون_من
الان تو دنياي موازي ي بيسكوييتم ك افتادم تو ليوان چايي و ي نفر داره تلاش ميكنه با قاشق نجاتم بده ولي بدتر دارم له ميشم.
”رز گفت : « من بیشتر دوست داشتم تنها باشم. »
سپس رو به پنجره کرد و فکر کرد چه خیابون کوچیک و غم انگیزیه..“
ویرجینیا وولف - سالها
سپس رو به پنجره کرد و فکر کرد چه خیابون کوچیک و غم انگیزیه..“
ویرجینیا وولف - سالها