۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
شب که شد :
نگاه گیرای تو ایمانه مرا خواهد
تعهد یا تاهل؟
بیشتر متعهدم!
چون در زندگی ام کسی را دارم که نیست
و بارها خواهش کرده نخواهمش...
اما پایبندم به چیزی که یادآوری میکند برایش هیچ ارزشی قائل نیست،
و هیچ تعهدی به تعهدم ندارد.
و این از شگفتی های عاشق بودن است.
اینکه بخواهی و نخواهد،
بدانی که ممکن نیست؛
اما هر روز امیدوارتر، پایبندتر بشوی...
#حامد_رجب_پور
❤️
و آدمى
چه قدر مي تواند چشم بپوشد از چشم دوختن !

#شيرين_صادقى
ضعف ما آواز نبود، کوک غلط ساز بود
ای که گفتی جان بِده
تا باشدَت آرام جان!
جان به غمهایش سپردم؛
نیست آرامم هنوز...

#حافظ
باشه مال من نيستي
اما اين دليل نميشه که دوستت نداشته باشم،حسودي نکنم،دلم تنگ نشه...
درد دارد کـه هـرچـه بـنـویـسـی ،
نـتـوانی کـه شـرح ِ غــم بـدهـی !
درد دارد به طـفــل ِ احـسـاس‍ـت
شـب به شـب، قبـل ِخواب، سَـم بـدهـی...

#علیرضا_آذر
من آدولف هیتلر هستم!
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.
خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!

قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین
اینکه دوستم داشته باشی
مثل این است
که عابری در پیاده رو
ناگهان در آغوشم بگیرد!
همین قدر بعید
همین قدر ممکن...

#مهدیار_دلکش
حرفه ای ترین قاب بسته روی لبهای منن گوشای تو...
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد.

کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود.
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم.
خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!

غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند...
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت...
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!

چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:

سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد، دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.

یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه...
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت...
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شُک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود...
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم...

پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
ولی بنظرم تا تو زندگی کسی نبودین از دور قضاوت نکنین، باورتون نمیشه آدما چه چیزای وحشتناکی رو میتونن تحمل کنن و بازم ظاهر عادیشونو نگه دارن.
دلم چی میخواد ؟
نمیدونم‌...
مثلا با پاییز از راه برس و تموم دلتنگیا و غصه هامونو بفرست با شهریور برن پی کارشون!
اصلا بیا بدون اینکه حرفی بزنی دست منو بگیر... هیچی نپرس...
من حاضرم تا ته دنیا باهات قدم بزنم
مثلا انقدر محکم دستامو بگیری که حس کنم تک تک انگشتام حتی دارن درگیر دوست داشتنت میشن!
مثل قدیم از روی جدولا راه برم و توهم مراقبم باشی که نیفتم.
از روی زمین یه تیکه برگ خشک شده بردارم و بگیرمش جلوی صورتم و تو از این کارای من قهقهه بزنی و یهو بگی که چقدر دلتنگ بچه بازیام بودی...
بهت بگم میدونی؟ تو که نبودی کسی نبود برای این بچه بازیام دلش بریزه
تو که نبودی خیلی بزرگ شده بودم...
تو شبای خنک مهر ماه بریم پارک فردوس و از دستفروش کنار خیابون لبوی روزنامه پیچ بخریم و با ولع شروع کنیم به خوردن!
تو هم مدام تکرار کنی که اصلا کل لذتش به کثیف بودنشه!
یا مثلا بریم بشینیم وسط پیاده رو و دو نفری جرئت حقیقت بازی کنیم؛ فقط من و تو!
بطریو بچرخونی و بپرسی جرئت یا حقیقت خانم؟
منم بگم جرئت آقا!
بی مقدمه و بدون اینکه حتی فکر کنی بگی منو ببوس!
خندم بگیره از این حرفت و تو در حالی که از پشت عینکت، با چشمای گرد شده نگاهم میکنی بهم بگی نخند دلبر! کسی که خربزه میخوره باید پای لرزشم بشینه عشق جان!
منم زیر لب بهت بگم دیوونه!
بعد چشمامو ببندم و سریع روی لپتو ببوسم و بعد با خجالت سرمو بندازم پایین
تو دستامو بگیری و بگی خانم جان عشقی که توش دیوونگی نباشه عشق نیست! عادته...
پس مطمئن باش من و تو عاشقیم!
ببین؛
من به اندازه ی کافی برای برگشتنت خیال بافی کردم...
حالا نوبت توئه که برگردی و تموم رویاهامو به واقعیت تبدیل کنی...
روزای عاشقونه و خوبی پیش روی ماست
فقط کافیه تو هم باشی...
اصلا تو برگرد
من قول میدم تو دل پاییز
با برگشتنت
بهار بشه...!

#نگارقاسمی
پاییز...
خاطره های اشنایی
کوچه های انتظار
فصل دلبری از یار
دلشوره های طولانی در کوتاهیِ روز
روزهایِ کنار یار
فصل دلدادگی
پیدا کردن گرمایی برا سرمای زمستان
عجب برهم زدنی ایست این پاییز
هنوز نیامده رخنه کرده در جان...

#پوریا_تاجپور
‍ تابحال ، از عسل ِ چشم کسی مَست شدی ؟!!!!
تا بحال ، عاشق ِ دیـوانـه ی سرمست شدی ؟

من همان عاشق ِ دیوانه ی سرمست ِ توأم!!!!!!!
تـو بـه اندازه ی من پای کسی هـرز شدی؟!!!!!!!!

وقتی از خلسه ی آغوش ِ تـو بر می گردم!
تـو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی؟؟!!

من که از دوری تـو تـار ِ دلم می لـرزد!!
تو هم اندازه ی من این همه دلتنگ شدی ؟؟

هوس ِ خواستنت ، مثل ِعسل شیرین است!!
تو بگو ، عاشق ِ این قلب ِ پُر از درد شدی ؟؟!!
تمام دنيا را
سياه و سفيد دوست دارم
به جز تو
كه رنگی ترين اتفاق منی ...
آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند!
اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد!
اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند!
ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم!
اولین بار از هر چیزی سخت است.
من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود.
ساکت بودیم تا اینکه سر خوراکی حرف را باز کردم
گفت رژیم دارم و سیب زمینی سرخ کرده و چیپس و پفک نمیخورم ، تنها گزینه اش آب معدنی بود من هم از قصد یک آب معدنی بزرگ گرفتم آن هم بدون لیوان تا از بطریه دهنیه هم آب بخوریم!
هی از هم فاصله میگرفتیم تا اینکه چراغ های سینما خاموش شد و آرام دستانش را گذاشت روی دستانم.
انگار که زیر دوش آب گرم رفته باشی! آرام شدم اما قلب لامصبم تند تند میزد!
بی رحم دلهره ام را فهمیده بود و همزمان که با دستان لطیف اش دستان خسته ام را نوازش میداد نگاهم کرد!
همین نگاه کافی بود تا هزار شعر مست در سرم تلوتلو بخورند اما سکوت کنم و دم نزنم تا از این آرامش چیزی هدر نرود!
گفت با دقت نگاه کن که میخواهم فیلم را برایم تحلیل کنی!
نمیدانست از وقتی که دیدمش دارم چشمهایش را تحلیل میکنم و دانسته هایم راجع به سینما که هیچ اسمم یادم نمی آید!
زل زده بود به پرده و من هم مثل آدم ندیده ها زل زده بودم به صورتش وآنقدر سماجت کردم که دست و پایش را گم کرد و لبخند شیرینی زد تا در دلم قربان صدقه ی زنخدونش بروم!
بطری آب را سر کشید و من هم که منتظر این لحظه بودم بطری را از دستش گرفتم و نفهمیدم رژلبش را نوشیدم یا آب را!
هر چه بود شراب شیراز را زیر سوال برد و مست و لایعقلم کرد.
فیلم تمام شدو ازبهترین سینمای عمرم زدیم بیرون!
حالا نوبت باران بود و خیابان!
دستانش را سفت گرفته بودم وهر از چند گاهی میفشردم تا بفهمد هوای دلش را دارم!
صدای باران با صدای قدم هایش آهنگ عجیبی ساخته بود.
سرما را بهانه کردتا درآغوش بگیرمش، راستش شرم داشتم از تنش اما روانی ام کرده بود بوی پیراهنش!
با چشمانی بسته وسط خیابانی خیس و خلوت بغلش کردم
روی پنجه آمدولب هایش را ب صورتم نزدیک کرد
به یکباره صدایی بند افکارم را جر داد!
مامور سینما بود
گفت بلند شو آقا،فیلم خیلی وقته تموم شده!
ای مامور نامرد
تازه داشتم گرمای نفس هایش را حس میکردم!
حالا باید چگونه پا در خیابانی میگذاشتم که تا چند لحظه ی پیش هُرم تنش را حس میکردم؟!
اما خب چاره ای نبود و من هم مانند همه ی آن آدم های عجیبی که سانس آخر را انتخاب میکنند از سینما زدم بیرون.
تازه....
باران هم می بارید!

"چیزهایی هست که نمی دانی" #علی_سلطانی
اوج عاشقانه ها
جمله ایست که میگويد؛
میخواهم بروم !
و این یعنی دلش میخواهد؛
آنقدر عاشقی کنی
و برایش شعر بگویی
که قانع شود بماند ..
کسی که قصدش رفتن باشد،
بی خبر میرود ...

مانگ میرزایی
اگر قصد رفتن دارید ،
به بدترین شکل ممکن دلش رابشکنید و بروید...
شاید برنجد،
درد بکشد،
گریه کند،
اما دیگر دلتنگتان نمیشود...
باور کنید دلتنگی
ازهر درد بی درمانِ دیگری بدتر است!

لیلا فرهمند
تنگنا؛
پسری است مثل من كه
جز نوشتن بلد نیست شکل دیگری دوست داشتنت را در بوق و کرنای کند!
تنگنا؛
منم که بی تو تمام روزهای زندگی ام بوی جمعه میدهد...
تنگنا؛
دفتر نوشته های من است که اسمت را،
سرمشق تمام خط هایش نوشته ام.
تنگنا؛
منم که دلم مرگ میخواهد و میترسم
بعد از مرگِ من، تنها بشوی...

#حامد_رجب_پور