از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم !
هی نگاش کردیم ، نشستیم رو به روش ، هی از دور پاییدیم ، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم ، رفتُ اومد کردیم !...
#چهرازی
هی نگاش کردیم ، نشستیم رو به روش ، هی از دور پاییدیم ، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم ، رفتُ اومد کردیم !...
#چهرازی
بدونين كم پيش مياد آدم يكيو پيدا كنه كه خالصانه عاشقش باشه،اگه اين آدمُ دارين از دستش ندين،شايد الان با دخترايى كه تو زندگيتونن خيلى بهتون خوش بگذره اما همتون خوب ميدونين اينا هميشگى نيسن،اينا زود گذرن،چند سال ديگه كه واقعاً نياز داشتين يكى از ته دل دوستون داشته باشه شمارو فقط و فقط واسه خودتون بخواد نه چيزِ ديگه...اون موقع به حرفم ميرسين،چند سال ديگه ميگردين دنبال اون عشق خالصى كه بى رحمانه نخواستينش،چند سال ديگه يه شبى مثه امشب دلتون ميخواد برگردين به عقب...
از رابطه ایی ک انتظارکشیدن توش زیاده،بترسین !کسی ک شما رو منتظر میذاره،نه تنها واس بدس اوردنتون تلاش نمیکنه،واس نگه داشتنتون هم تلاشی نمیکنه :)))
خودت که واژهها رو میشناسی. تو میشی فاحشه. بچهات هم میشه حرومزاده. ولی هیچ واژهای برای مردی که میره و دیگه برنمیگرده وجود نداره...
پیکی بلایندرز
پیکی بلایندرز
شب که شد :
نگاه گیرای تو ایمانه مرا خواهد
نگاه گیرای تو ایمانه مرا خواهد
تعهد یا تاهل؟
بیشتر متعهدم!
چون در زندگی ام کسی را دارم که نیست
و بارها خواهش کرده نخواهمش...
اما پایبندم به چیزی که یادآوری میکند برایش هیچ ارزشی قائل نیست،
و هیچ تعهدی به تعهدم ندارد.
و این از شگفتی های عاشق بودن است.
اینکه بخواهی و نخواهد،
بدانی که ممکن نیست؛
اما هر روز امیدوارتر، پایبندتر بشوی...
#حامد_رجب_پور
❤️
بیشتر متعهدم!
چون در زندگی ام کسی را دارم که نیست
و بارها خواهش کرده نخواهمش...
اما پایبندم به چیزی که یادآوری میکند برایش هیچ ارزشی قائل نیست،
و هیچ تعهدی به تعهدم ندارد.
و این از شگفتی های عاشق بودن است.
اینکه بخواهی و نخواهد،
بدانی که ممکن نیست؛
اما هر روز امیدوارتر، پایبندتر بشوی...
#حامد_رجب_پور
❤️
باشه مال من نيستي
اما اين دليل نميشه که دوستت نداشته باشم،حسودي نکنم،دلم تنگ نشه...
اما اين دليل نميشه که دوستت نداشته باشم،حسودي نکنم،دلم تنگ نشه...
درد دارد کـه هـرچـه بـنـویـسـی ،
نـتـوانی کـه شـرح ِ غــم بـدهـی !
درد دارد به طـفــل ِ احـسـاسـت
شـب به شـب، قبـل ِخواب، سَـم بـدهـی...
#علیرضا_آذر
نـتـوانی کـه شـرح ِ غــم بـدهـی !
درد دارد به طـفــل ِ احـسـاسـت
شـب به شـب، قبـل ِخواب، سَـم بـدهـی...
#علیرضا_آذر
من آدولف هیتلر هستم!
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.
خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم.
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم.
خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی هیچ فرقی نداره، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!
قهوه سرد آقای نویسنده/ #روزبه_معین
اینکه دوستم داشته باشی
مثل این است
که عابری در پیاده رو
ناگهان در آغوشم بگیرد!
همین قدر بعید
همین قدر ممکن...
#مهدیار_دلکش
مثل این است
که عابری در پیاده رو
ناگهان در آغوشم بگیرد!
همین قدر بعید
همین قدر ممکن...
#مهدیار_دلکش
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد.
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود.
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم.
خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند...
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت...
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد، دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه...
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت...
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شُک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود...
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم...
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد.
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود.
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم.
خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند...
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت...
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد، دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه...
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت...
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شُک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود...
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم...
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
ولی بنظرم تا تو زندگی کسی نبودین از دور قضاوت نکنین، باورتون نمیشه آدما چه چیزای وحشتناکی رو میتونن تحمل کنن و بازم ظاهر عادیشونو نگه دارن.