-دیگه باید برم پروازم ساعت پنج عصره
درست ساعت پنج عصر
قراره سقوط کنیم!
تورو جون متروک ترین سیاره به جعبه ی سیاه دست نزن
نمیدونم تو اون لحظه های پایانی قراره چی بهت بگم
درست ساعت پنج عصر
قراره سقوط کنیم!
تورو جون متروک ترین سیاره به جعبه ی سیاه دست نزن
نمیدونم تو اون لحظه های پایانی قراره چی بهت بگم
مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند...
از آینده میترسند،
از کسی که بهتر از آنها باشد،
از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
برای همین دور میشوند، سرد میشود
سخت میشوند
و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...
زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...
میجنگند؛
با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...
از جان و دل مایه میگذارند
و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،
به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...
بعد محکوم میشوند به ساده بودن،
به زود باور بودن،
به تحمیل کردنِ خودشان...
هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد
نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
#فاطمه_جوادی
از آینده میترسند،
از کسی که بهتر از آنها باشد،
از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
برای همین دور میشوند، سرد میشود
سخت میشوند
و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی...
زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...
میجنگند؛
با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...
از جان و دل مایه میگذارند
و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،
به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...
بعد محکوم میشوند به ساده بودن،
به زود باور بودن،
به تحمیل کردنِ خودشان...
هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد
نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
#فاطمه_جوادی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Photo
Winnie harlow 😍👍
لبت را به من می دهی ؟
نپرس برای چه وقتی خودت می دانی
می دانم اعتماد کردن برایت سخت است
اما اگر هرگز نخواهم ببوسمت
چقدر به من اعتماد می کنی
به مردی که تو را ببیند
و ارزوی بوسیدنت او را یاغی نکند
به مردی که اخر یک روز بی اجازه تو
نبوسدت تا لذت دیوانه کردن یک مرد را
حس کنی
و در حالی که او را با اخمی دلنشین کنار می زنی
در دلت با لبخند مشتاق دیوانگی بعدی او باشی ....
نپرس برای چه وقتی خودت می دانی
می دانم اعتماد کردن برایت سخت است
اما اگر هرگز نخواهم ببوسمت
چقدر به من اعتماد می کنی
به مردی که تو را ببیند
و ارزوی بوسیدنت او را یاغی نکند
به مردی که اخر یک روز بی اجازه تو
نبوسدت تا لذت دیوانه کردن یک مرد را
حس کنی
و در حالی که او را با اخمی دلنشین کنار می زنی
در دلت با لبخند مشتاق دیوانگی بعدی او باشی ....
- چرا انقد خودتو اذیت میکنی این نشد یکی دیگه..دو روز نشده فراموشش میکنی این همه آدم بابا !
+ اون فرق داشت واسم..
اولینم بود
اولین کسی بود که حس کردم واقعا دوسش دارم
ازتهِ تهِ دلم..
اولین کسی بود که بهش گفتم "دوست دارم"
اولین کسی بود که وقتی دستشو گرفتم قلبم تپش گرفت
اولین کسی بود که واسش گریه کردم
کسی که فکره نبودنش آرامشو از شبم گرفت..
اون اولین کسی بود که میتونستم شبا از خوابم بگذرمو چتایِ کلِ روزمونو بخونم و وسطِ خواب و بیداری لبخند بزنم..
میدونی اولینا فرق دارن..
اولینا میتونن دوست داشتنای ته نشین شدهیِ دلتو زنده کنن
شاید آدمای دیگه جاشونو بگیرن و آتیشِ غمِ نبودشون بعدِ دو روز تو دلت خاموش بشه
اما اولینا هیچوقت از زندگیت بیرون نمیرن
هیچوقت فراموش نمیشن!
تا همیشه مثل یه قابِ عکس قدیمی گوشه و کناره دلت خودنمایی میکنن..
- ...[سکوت]
#پگاه_صنیعی
+ اون فرق داشت واسم..
اولینم بود
اولین کسی بود که حس کردم واقعا دوسش دارم
ازتهِ تهِ دلم..
اولین کسی بود که بهش گفتم "دوست دارم"
اولین کسی بود که وقتی دستشو گرفتم قلبم تپش گرفت
اولین کسی بود که واسش گریه کردم
کسی که فکره نبودنش آرامشو از شبم گرفت..
اون اولین کسی بود که میتونستم شبا از خوابم بگذرمو چتایِ کلِ روزمونو بخونم و وسطِ خواب و بیداری لبخند بزنم..
میدونی اولینا فرق دارن..
اولینا میتونن دوست داشتنای ته نشین شدهیِ دلتو زنده کنن
شاید آدمای دیگه جاشونو بگیرن و آتیشِ غمِ نبودشون بعدِ دو روز تو دلت خاموش بشه
اما اولینا هیچوقت از زندگیت بیرون نمیرن
هیچوقت فراموش نمیشن!
تا همیشه مثل یه قابِ عکس قدیمی گوشه و کناره دلت خودنمایی میکنن..
- ...[سکوت]
#پگاه_صنیعی
مَن اِنعِكاسِ تو بودم..!
رفتارام دقيقاً عينِ تو شده بود..!
هَمونقدر لجباز..
هَمونقدر ديوونه..
واقعاً عَوض شده بودم..!
هَمه، مَنو، از رو تو ميشناختن..!
مثلِ تو حرف ميزدم.. با هَمه غريبى ميكردم.. عينِ تو لج ميكردم..
وَلى، مثلِ تو عاشق نبودم..!
مَن بيشتر عاشِقِت بودم..!
بيشتر دوسِت داشتم..!
اَصلاً عشقِت، خيلى ميچسبيد..!
ديدى تو فصلِ سرما و زمستون، چقدر خوردنِ يه بَستنى يا يَخ در بِهِشت، چقد ميچسبه!؟
چقدر حال ميده؟
عشقِ تو هم همينطور بود..!
هَمون بستنيه هستش كه خيلى ميچسبه، تو برام همون بستنيه بودى..!
ولى تو مورد هاى ديگه، مثل تو بودما..!
اِنگار يه سيب رو دو نيم كنى..!
هَمونقدر دور و عاشق..!
هَمونقدر نزديك و لجباز..!
💛💛💛💛💛
#طاها_رحيميان
رفتارام دقيقاً عينِ تو شده بود..!
هَمونقدر لجباز..
هَمونقدر ديوونه..
واقعاً عَوض شده بودم..!
هَمه، مَنو، از رو تو ميشناختن..!
مثلِ تو حرف ميزدم.. با هَمه غريبى ميكردم.. عينِ تو لج ميكردم..
وَلى، مثلِ تو عاشق نبودم..!
مَن بيشتر عاشِقِت بودم..!
بيشتر دوسِت داشتم..!
اَصلاً عشقِت، خيلى ميچسبيد..!
ديدى تو فصلِ سرما و زمستون، چقدر خوردنِ يه بَستنى يا يَخ در بِهِشت، چقد ميچسبه!؟
چقدر حال ميده؟
عشقِ تو هم همينطور بود..!
هَمون بستنيه هستش كه خيلى ميچسبه، تو برام همون بستنيه بودى..!
ولى تو مورد هاى ديگه، مثل تو بودما..!
اِنگار يه سيب رو دو نيم كنى..!
هَمونقدر دور و عاشق..!
هَمونقدر نزديك و لجباز..!
💛💛💛💛💛
#طاها_رحيميان
گاه می اندیشم،
خبرِ مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
ان زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تورا کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که، مهم نیست زیاد.!
خبرِ مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
ان زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تورا کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که، مهم نیست زیاد.!
آيا كسي مي توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتي دارد، و آدم را به چه ابديتي نزديك مي كند؟ آدم پر مي شود. جوري كه نخواهد به چيزي ديگر فكر كند. نخواهد دلش براي آدم ديگري بلرزد، و هيچ گاه دچار ترديد نشود. "
#عباس_معروفی
#عباس_معروفی
من از تو حرف ميزنم .. شب عاشقانه ميشود ، تورا ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود ..
Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
زِ همه دست کشیدم
که تو باشی همه ام ...
خب؟
که تو باشی همه ام ...
خب؟
گفته بود «میشود»، «میتوانی»، «این هم میگذرد»، و من به طول این مسیر فکر کرده بودم. به چگونگیاش. بله، میگذرد؛ اما گذشتن از یک جادهی سر سبز که در آن نسیم خنکی میوزد کجا و گذشتن از روی یک دریاچه که سطحش یخ بسته و هر لحظه احتمال شکستن یخهایش میرود کجا؟
گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها میرسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام میگیرد کجا؟
میدانستم میگذرد. همین که داشتم رنج میبردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.
گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم میتوانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچهی یخ قرار گرفته، نه میتواند بایستد، نه میتواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ میشکند. تنهایی هم میتواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری میشکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟
هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.
#آنا_جمشیدی
گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها میرسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام میگیرد کجا؟
میدانستم میگذرد. همین که داشتم رنج میبردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.
گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم میتوانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچهی یخ قرار گرفته، نه میتواند بایستد، نه میتواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ میشکند. تنهایی هم میتواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری میشکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟
هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.
#آنا_جمشیدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM