Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
در دو چَشمِ من نشین
ای آن که از من، منتری♥️
خب؟
ای آن که از من، منتری♥️
خب؟
گفتم هفت حرف دارد ، نفهمیدی...
انگشت اشاره ام را روی انگشت شصتم گذاشتم و گفتم ببین !
باز هم نفهمیدی...
خندیدی و گفتی : در جیب جا می شود؟
گفتم : بله ؛
دلم آنقدر تنگ توست که درجیب هم جا می شود...
این بار فریاد زدم ، دلتنگتم!
باز هم نفهمیدی...
#رقیه_هاشمی
انگشت اشاره ام را روی انگشت شصتم گذاشتم و گفتم ببین !
باز هم نفهمیدی...
خندیدی و گفتی : در جیب جا می شود؟
گفتم : بله ؛
دلم آنقدر تنگ توست که درجیب هم جا می شود...
این بار فریاد زدم ، دلتنگتم!
باز هم نفهمیدی...
#رقیه_هاشمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من کسایی رو که خیلی دوست داشته باشم و بهشون اهمیت بدم، براشون آهنگ میفرستم ...
یکی باید باشد ...
یکی که از وجودش خوابِ شب ها به آدم بچسبد ...
یکی که تخصصش ، بخیر کردنِ شب هایِ آدم باشد ...
اگر دارید از این یکی ها ،
کمی آرام تر در آغوشش مچاله شوید ...
کمی آرام تر سر روی بازوهایش بگذارید ...
کمی آرام تر ذوق کنید و ...
بوسه هایِ شب بخیرتان را بی صدا رد و بَدَل کنید ...
به حسرت کشیدن ، اعتقادِ چندانی ندارم اما ؛
خیلی ها هستند که شب هایشان با هیچ قرص و دارویی از گلویشان پایین نمی رود ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
یکی که از وجودش خوابِ شب ها به آدم بچسبد ...
یکی که تخصصش ، بخیر کردنِ شب هایِ آدم باشد ...
اگر دارید از این یکی ها ،
کمی آرام تر در آغوشش مچاله شوید ...
کمی آرام تر سر روی بازوهایش بگذارید ...
کمی آرام تر ذوق کنید و ...
بوسه هایِ شب بخیرتان را بی صدا رد و بَدَل کنید ...
به حسرت کشیدن ، اعتقادِ چندانی ندارم اما ؛
خیلی ها هستند که شب هایشان با هیچ قرص و دارویی از گلویشان پایین نمی رود ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
پرنده،
هی پرندهی بیپروا
در پی آن فوج گمشده بر مِه
آشیان مساز !
من ساختم،
باد آمد و همهی رویا ها را با خود برد..
#سیدعلی_صالحی
هی پرندهی بیپروا
در پی آن فوج گمشده بر مِه
آشیان مساز !
من ساختم،
باد آمد و همهی رویا ها را با خود برد..
#سیدعلی_صالحی
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر ازین دریا؟
به جان تو که جان بی تو شکنجه اس و بلا بر ما..
تویی دریا منم ماهی..
به جان تو که جان بی تو شکنجه اس و بلا بر ما..
تویی دریا منم ماهی..
بهیک تکه یِ مخفیِ خودم
که میرسم . . .
خودم را
دخترکی،خسته . . آرام . . وپریشآن میبینم
که زمین وزمان را کناری رها کرده
و زانوانش را بغل کرده ودر
گوشه ترین کنجِ دنیایش کِز کرده است
و دلش برایِ امنِ آغوشی تنگ است!
که میرسم . . .
خودم را
دخترکی،خسته . . آرام . . وپریشآن میبینم
که زمین وزمان را کناری رها کرده
و زانوانش را بغل کرده ودر
گوشه ترین کنجِ دنیایش کِز کرده است
و دلش برایِ امنِ آغوشی تنگ است!
بعد از تو روزی هزار بار خودم و بقیه را قانع میکنم که رفتنت "دلیل داشت ، منطق داشت! "
به همه میگویم دلش جای دیگر بود که رفت من هم اگر جایش بودم میرفتم! ولی خودم که میدانم من پای برو نداشتم ..
خودم که میدانم اگر دلم جای دیگری بود یک قدم هم سمتت برنمیداشتم ..
همه میگویند مگر نمیدانست دلش اینجا نیست پس چرا آمد تو را وابسته کرد ..
دلت را بی تاب کرد ..
و رفت؟!
چیزی ندارم جوابشان را بدهم یعنی ترجیح میدم به جوابِ اینطور سوالها فکر نکنم ..
چون آخرش میرسم به آنجایی که تو نامرد بودی و من را دوست نداشتی و ..
وای اصلا ولش کن!
آخر تلخیِ این حقیقتها مغزم را چروک میکند ..
میگویم کاش بعد از من به او که میخواهد برسد دلم نمیآید ناراحت ببینمش دلم میخواهد " عاشق " ببینمش!
همه میگویند چه خوبی تو ..
چه عشقی داری تو ..
باز هم هیچ نمیگویم
این بار جواب دارم بدهم! میتوانم بگویم دوستش دارم ..
قلبم برایش میتپد خب!
آرزویی بهتر از عشق ندیدم که برایش بکنم ؛
با اینکه خودم از این دردِ شیرین خیری ندیدم ..
اما میدانم تو اگر عاشق شوی غوغا میکنی ..
میدانم تو اگر عاشق شوی معنیِ عشق را عوض میکنی ..
ولی راستش بغض گلویم را میگیرد نمیتوانم حرف بزنم
آخر این روزها بغضها حسابی اذیتم میکنند ..
بغض نبودنت
بغضِ بوسه زدنهایت بر پیشانی کسی غیر از من!
بغض لذت گرفتن دستهایت که از دست دادم ..
لعنتی بغضهایم نمیگذارد درست قانعشان کنم که " رفتنت دلیل داشت،منطق داشت"
نمیگذارد ..
💛💛💛💛💛
#پگاه_صنیعی
به همه میگویم دلش جای دیگر بود که رفت من هم اگر جایش بودم میرفتم! ولی خودم که میدانم من پای برو نداشتم ..
خودم که میدانم اگر دلم جای دیگری بود یک قدم هم سمتت برنمیداشتم ..
همه میگویند مگر نمیدانست دلش اینجا نیست پس چرا آمد تو را وابسته کرد ..
دلت را بی تاب کرد ..
و رفت؟!
چیزی ندارم جوابشان را بدهم یعنی ترجیح میدم به جوابِ اینطور سوالها فکر نکنم ..
چون آخرش میرسم به آنجایی که تو نامرد بودی و من را دوست نداشتی و ..
وای اصلا ولش کن!
آخر تلخیِ این حقیقتها مغزم را چروک میکند ..
میگویم کاش بعد از من به او که میخواهد برسد دلم نمیآید ناراحت ببینمش دلم میخواهد " عاشق " ببینمش!
همه میگویند چه خوبی تو ..
چه عشقی داری تو ..
باز هم هیچ نمیگویم
این بار جواب دارم بدهم! میتوانم بگویم دوستش دارم ..
قلبم برایش میتپد خب!
آرزویی بهتر از عشق ندیدم که برایش بکنم ؛
با اینکه خودم از این دردِ شیرین خیری ندیدم ..
اما میدانم تو اگر عاشق شوی غوغا میکنی ..
میدانم تو اگر عاشق شوی معنیِ عشق را عوض میکنی ..
ولی راستش بغض گلویم را میگیرد نمیتوانم حرف بزنم
آخر این روزها بغضها حسابی اذیتم میکنند ..
بغض نبودنت
بغضِ بوسه زدنهایت بر پیشانی کسی غیر از من!
بغض لذت گرفتن دستهایت که از دست دادم ..
لعنتی بغضهایم نمیگذارد درست قانعشان کنم که " رفتنت دلیل داشت،منطق داشت"
نمیگذارد ..
💛💛💛💛💛
#پگاه_صنیعی
هرچقدر ساده تر بهتر ،
اینکه بخواهی شبیهِ تمامِ آن زنانی شوی که حتی لبخند هایشان ساختگیست و سعی میکنند طوری با دقت لبخند بزنند که مبادا زیباییشان زیرِ سوال برود را دوست ندارم، همین لبخندهایِ ساده و از سرِ شوقِ تو قلبِ من را میلرزاند. باور کن میلرزاند...
اینکه ذوقَت را از دیدنِ گُلهایِ وحشی پنهان نمیکنی، با دیدنِ پروانههایِ کوچکِ بنفش چشمانت برق میزنند، و وقتی باران میبارد میتوانی ریز ریز برای خودَت آواز بخوانی، و عاشقِ چای لیوانی هستی، اینکه میتوان با تو ساعتها به آسمانِ شب خیره شد و از داستانِ عاشقانهی ستارهها گفت و مطمئن بود تو انسان را دیوانه نمیخوانی
و آنقدر حس و حالِ بودنَت خوب است که خانه با وجودِ تو چیزی از بهشت کم ندارد...
همهی اینها آرامش بخش ترین اتفاقاتِ دنیا هستند، باور کن اینکه بتوانی کنارِ کسی که دوستش داری بی هیچ تردید "خودَت باشی" بیمانند ترین حسِ دنیاست،
میدانی که چه میگویم ؟!
#مهسا_رضائی
اینکه بخواهی شبیهِ تمامِ آن زنانی شوی که حتی لبخند هایشان ساختگیست و سعی میکنند طوری با دقت لبخند بزنند که مبادا زیباییشان زیرِ سوال برود را دوست ندارم، همین لبخندهایِ ساده و از سرِ شوقِ تو قلبِ من را میلرزاند. باور کن میلرزاند...
اینکه ذوقَت را از دیدنِ گُلهایِ وحشی پنهان نمیکنی، با دیدنِ پروانههایِ کوچکِ بنفش چشمانت برق میزنند، و وقتی باران میبارد میتوانی ریز ریز برای خودَت آواز بخوانی، و عاشقِ چای لیوانی هستی، اینکه میتوان با تو ساعتها به آسمانِ شب خیره شد و از داستانِ عاشقانهی ستارهها گفت و مطمئن بود تو انسان را دیوانه نمیخوانی
و آنقدر حس و حالِ بودنَت خوب است که خانه با وجودِ تو چیزی از بهشت کم ندارد...
همهی اینها آرامش بخش ترین اتفاقاتِ دنیا هستند، باور کن اینکه بتوانی کنارِ کسی که دوستش داری بی هیچ تردید "خودَت باشی" بیمانند ترین حسِ دنیاست،
میدانی که چه میگویم ؟!
#مهسا_رضائی
و دیکته میشود
هر شب
در من
“ نبودنت “ ... !
• حمیدرضا عبداللهی
هر شب
در من
“ نبودنت “ ... !
• حمیدرضا عبداللهی
تو رو آرزو نکردم
این ینی نهایت درد
خیلی چیزا هس تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد !
این ینی نهایت درد
خیلی چیزا هس تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد !
جاگهد: وقتی مردم کارای خوب برام انجام میدن ذهنم بهم میریزه! شاید بهش عادت ندارم.شاید میترسم...از صدمه دیدن!
#Riverdale
#Riverdale
روزهای زیادی به تو فکر کردم
شبهای زیادی رویایت را بافتم
هزاربار نگرانت شدم و صدبار از عاشقی کردنت قند توی دلم آب شد
تو نباتِ چایِ تلخِ روزگارم بودی
تو وسطِ زمستانِ یخ زدهی زندگی گرمم کردی یک روز و
من با تو چیزهایی از زندگی فهمیدم
که قبل از تو نمیدانستم
تو آمدی و کمی زندگی و لبخند به یادگار برایم جا گذاشتی و رفتی
مردانه رفتی
چرای رفتنت رازِ بینِ من و توست
نه تو مقصرِ اشکهای منی
نه غمِ چشمهای تو گردنِ من است
این بازی دوتا بازنده داشت
دو سر سوز بود
نمیدانم بگویم خدا نخواست برای هم باشیم؟ بگویم دستِ تقدیر؟
نمیدانم اما این را میدانم که از تو که یک روز معنای تمامِ واژههای خوبِ من بودی، هیچگاه به بدی یاد نخواهم کرد
هنوز به تمامِ حرفهایت که بوی قهوه میداد فکر میکنم و مست میشوم از اینکه یک روز کسی را درکنار خودم داشتم که با بودنش از هیچ چیز نمیترسیدم و پناه و مرهمم بود و وسط گریه مرا میخنداند و چهرهاش شکلِ آرامش بود
هرگز برای اینکه حسرتِ نداشتنت را لاپوشانی کنم از تو به بدی یاد نخواهم کرد و امیدوارم از من برای تو حرفهای شیرین و خاطرههای رنگی به یادگار مانده باشد
من و تو یک روز انتخاب هم بودیم
اما خدا ما را برای هم انتخاب نکرد
حسرتِ تمامِ آنچه میخواستیم بسازیم و زودتر از ساخته شدن ویران شد با من است اما
یادت باشد که هرکجای جهان باشی یک نفر برایت آرزوی خوشبختی میکند
هنوز نگرانت میشود و دلش نمیآید غمِ روزگارت را ببیند
دیگر نمیشود دست هم را بگیریم و حال هم را خوب کنیم
اما حالا که چشممان هنوز به روزگارِ هم است بیا لبخند بزنیم
بیا هرکدام از مسیر خودمان به سمت حال خوب و آرامش حرکت کنیم
شاید همه چیز درست شد
شاید بیقراریمان تمام شد
شاید با دیدن لبخند هم از فاصلههای دور دست کشیدیم از حسرتِ آنچه که نشد باهم بسازیم را خوردن
#مانگ_میرزایی
شبهای زیادی رویایت را بافتم
هزاربار نگرانت شدم و صدبار از عاشقی کردنت قند توی دلم آب شد
تو نباتِ چایِ تلخِ روزگارم بودی
تو وسطِ زمستانِ یخ زدهی زندگی گرمم کردی یک روز و
من با تو چیزهایی از زندگی فهمیدم
که قبل از تو نمیدانستم
تو آمدی و کمی زندگی و لبخند به یادگار برایم جا گذاشتی و رفتی
مردانه رفتی
چرای رفتنت رازِ بینِ من و توست
نه تو مقصرِ اشکهای منی
نه غمِ چشمهای تو گردنِ من است
این بازی دوتا بازنده داشت
دو سر سوز بود
نمیدانم بگویم خدا نخواست برای هم باشیم؟ بگویم دستِ تقدیر؟
نمیدانم اما این را میدانم که از تو که یک روز معنای تمامِ واژههای خوبِ من بودی، هیچگاه به بدی یاد نخواهم کرد
هنوز به تمامِ حرفهایت که بوی قهوه میداد فکر میکنم و مست میشوم از اینکه یک روز کسی را درکنار خودم داشتم که با بودنش از هیچ چیز نمیترسیدم و پناه و مرهمم بود و وسط گریه مرا میخنداند و چهرهاش شکلِ آرامش بود
هرگز برای اینکه حسرتِ نداشتنت را لاپوشانی کنم از تو به بدی یاد نخواهم کرد و امیدوارم از من برای تو حرفهای شیرین و خاطرههای رنگی به یادگار مانده باشد
من و تو یک روز انتخاب هم بودیم
اما خدا ما را برای هم انتخاب نکرد
حسرتِ تمامِ آنچه میخواستیم بسازیم و زودتر از ساخته شدن ویران شد با من است اما
یادت باشد که هرکجای جهان باشی یک نفر برایت آرزوی خوشبختی میکند
هنوز نگرانت میشود و دلش نمیآید غمِ روزگارت را ببیند
دیگر نمیشود دست هم را بگیریم و حال هم را خوب کنیم
اما حالا که چشممان هنوز به روزگارِ هم است بیا لبخند بزنیم
بیا هرکدام از مسیر خودمان به سمت حال خوب و آرامش حرکت کنیم
شاید همه چیز درست شد
شاید بیقراریمان تمام شد
شاید با دیدن لبخند هم از فاصلههای دور دست کشیدیم از حسرتِ آنچه که نشد باهم بسازیم را خوردن
#مانگ_میرزایی
نصف بیشتر حرف نزدنا و سوال نکردنا،
به خاطر ترس از جوابیه که میخوای بشنوی ...
به خاطر ترس از جوابیه که میخوای بشنوی ...