عادت بدی داشت
تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...
نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم.
آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید .نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است
تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...
نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم.
آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید .نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است
به وسعتت
جهانمو
شکنجه زار میکنم
ببین من از هجوم تو
کجا فرار میکنم ؟
من از نگاه کردنت
پرستشو شناختم
#خدا_رو_سجده_میکنم
#از_این_بُتی_که_ساختم
به من بهانه ای بده
که کم شه باورم به تو
به من که هر شب از خودم
پناه میبرم به تو 💛
جهانمو
شکنجه زار میکنم
ببین من از هجوم تو
کجا فرار میکنم ؟
من از نگاه کردنت
پرستشو شناختم
#خدا_رو_سجده_میکنم
#از_این_بُتی_که_ساختم
به من بهانه ای بده
که کم شه باورم به تو
به من که هر شب از خودم
پناه میبرم به تو 💛
کاش ماهیتم تغییر می کرد.
مثلا، به جای لباس کارت بودم و هر روز بغلت می کردم. یا جای صفحه ی مانیتورِ رو به روت که تا سرِ ظُهر به من زل می زدی و بعد، از سرِ خستگی ماگِ چای رو نزدیک لبات می بردی و ای کاش جای اون بودم که تو رو می بوسید، یا جای چای که تو بطنِ تو غلط می خوردم.
اگه عینکت بودم چی میشد؟بازم فراموشم می کردی و دنبالم می گشتی در حالی که روی بینی مردونه ات بودم؟ اگه هنذفریت بودم و مث اون تو گوشات زمزمه می کردم چه خوب میشد مگه نه؟ ای کاش به جای جیب های کاپشنت بودم که دستاتو گرم می کرد و خودش سرد می شد. وقتی میخندیدی،کاش جای لبخندت بودم. کاش همسایه ی دیوار به دیوارتون بودم و هر روز نذر می کردم تا بهت برسم و هر روز آشِ نذری برات می آوردم و هر روز بهت می رسیدم. کاش سیگارت بودم مَرد. کاش به قدرِ اون آرومت می کردم و همیشه تو جیب پیرهنت بودم. شبایی که آهنگ مورد علاقه ات تو اتاقت پخش میشه و لب پنجره وامیستی و به خیابون زل می زنی،کاش همون ترانه بودم. کاش من همه بودم.
کاش "من"، "تُ" بودم ...
مائده زمان
مثلا، به جای لباس کارت بودم و هر روز بغلت می کردم. یا جای صفحه ی مانیتورِ رو به روت که تا سرِ ظُهر به من زل می زدی و بعد، از سرِ خستگی ماگِ چای رو نزدیک لبات می بردی و ای کاش جای اون بودم که تو رو می بوسید، یا جای چای که تو بطنِ تو غلط می خوردم.
اگه عینکت بودم چی میشد؟بازم فراموشم می کردی و دنبالم می گشتی در حالی که روی بینی مردونه ات بودم؟ اگه هنذفریت بودم و مث اون تو گوشات زمزمه می کردم چه خوب میشد مگه نه؟ ای کاش به جای جیب های کاپشنت بودم که دستاتو گرم می کرد و خودش سرد می شد. وقتی میخندیدی،کاش جای لبخندت بودم. کاش همسایه ی دیوار به دیوارتون بودم و هر روز نذر می کردم تا بهت برسم و هر روز آشِ نذری برات می آوردم و هر روز بهت می رسیدم. کاش سیگارت بودم مَرد. کاش به قدرِ اون آرومت می کردم و همیشه تو جیب پیرهنت بودم. شبایی که آهنگ مورد علاقه ات تو اتاقت پخش میشه و لب پنجره وامیستی و به خیابون زل می زنی،کاش همون ترانه بودم. کاش من همه بودم.
کاش "من"، "تُ" بودم ...
مائده زمان
کاش تکثیر می شدم
به چند عاشق
یا چند شاعر
یا که چند دیوانه!
من "تنها"
برای دوست داشتنت
کافی نیستم...!
به چند عاشق
یا چند شاعر
یا که چند دیوانه!
من "تنها"
برای دوست داشتنت
کافی نیستم...!
به دشمنانت
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ
ﺗﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ
ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﻢﻧﺪﻩ
ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺷﻮﻧﺪ!
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺎنت
جای ﻋﻤﯿﻖِ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ
ﺩﻗﯿﻖ میدﺍﻧﻨﺪ!
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ
ﺗﺎ ﺑﺎﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺖ
ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﻢﻧﺪﻩ
ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺷﻮﻧﺪ!
ﺯﯾﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺎنت
جای ﻋﻤﯿﻖِ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ
ﺩﻗﯿﻖ میدﺍﻧﻨﺪ!
شب ، موهای توست!
ریخته بر بازوان ماه
تاریک ؛
طولانی...
طولانی...
[ صفا وهابی ]
ریخته بر بازوان ماه
تاریک ؛
طولانی...
طولانی...
[ صفا وهابی ]
دل من اهل تو بود
دل تو اهل کجا . . . ؟
[ لیلا پور تقی ]
دل تو اهل کجا . . . ؟
[ لیلا پور تقی ]
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Alireza Arianfar Ft. Sara Yousefi – To Mesle To
من همیشه بهت میگفتم کشته مردت نیستم
عاشقتم
ولی حالا بهت میگم
دارم از نبودت جون میکَنَم
نمیخوای ایندفه دستِ رد به سینم نزنیُ درخواستمو قبول کنی ؟
قَبِلتو؟
نه ، میدونم دیگه فایده ای نداره
دیگه دیگه
خیلی دیر شده
خیلی وقته منو تو اون سیاه چالِ دلِ دل سنگت چال کردی
#ت_مثل_تو💛
عاشقتم
ولی حالا بهت میگم
دارم از نبودت جون میکَنَم
نمیخوای ایندفه دستِ رد به سینم نزنیُ درخواستمو قبول کنی ؟
قَبِلتو؟
نه ، میدونم دیگه فایده ای نداره
دیگه دیگه
خیلی دیر شده
خیلی وقته منو تو اون سیاه چالِ دلِ دل سنگت چال کردی
#ت_مثل_تو💛
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
آدمها تنها یک بار عاشق میشوند...
بعد از آن به دنبالِ نفرِ قبلی هستند در بعدی ها...
زل میزنند توی چشم هایتان و فکر میکنند برق چشمان این کجا و آن کجا...
به خنده ات می اندازند و در ذهنشان تصویری جان میگیرد و زیرِ لب میگویند:
لعنتی هیچ کس مثلِ تو نمیخندد...
دست هایت را میگیرند و ولیعصر را بالا و پایین میکنند
و دائم در حال اندازه کردن هستند
که نه دست های فلانی برای دست های من ساخته شده بود نه این دست های وصله ی ناجور...
در یک شبِ نزدیک به انتهای پاییز
در یک کوچه خلوت
لب هایت را میبوسند و به طعم لبان دیگری و ضربان قلبشان هنگام بوسیدنِ آن اولی فکر میکنند...
آدم ها یک بار عمیقا عاشق میشوند،
عشق چیزی نیست که دوباره به وجود بیاید...
دست کسی را فکر میکنید حستان به او عشق است را محکم بگیرید
زمان که بگذرد،
از دستش که بدهید
تنها چاره کارتان
بغل کردن زانوهایتان روی تختِ خوابِ یک نفر است
و حسرت برای ساده باختنِ کسی که عشق بوده...
بعد از آن به دنبالِ نفرِ قبلی هستند در بعدی ها...
زل میزنند توی چشم هایتان و فکر میکنند برق چشمان این کجا و آن کجا...
به خنده ات می اندازند و در ذهنشان تصویری جان میگیرد و زیرِ لب میگویند:
لعنتی هیچ کس مثلِ تو نمیخندد...
دست هایت را میگیرند و ولیعصر را بالا و پایین میکنند
و دائم در حال اندازه کردن هستند
که نه دست های فلانی برای دست های من ساخته شده بود نه این دست های وصله ی ناجور...
در یک شبِ نزدیک به انتهای پاییز
در یک کوچه خلوت
لب هایت را میبوسند و به طعم لبان دیگری و ضربان قلبشان هنگام بوسیدنِ آن اولی فکر میکنند...
آدم ها یک بار عمیقا عاشق میشوند،
عشق چیزی نیست که دوباره به وجود بیاید...
دست کسی را فکر میکنید حستان به او عشق است را محکم بگیرید
زمان که بگذرد،
از دستش که بدهید
تنها چاره کارتان
بغل کردن زانوهایتان روی تختِ خوابِ یک نفر است
و حسرت برای ساده باختنِ کسی که عشق بوده...
میگن عاشقا بارونو دوست دارن
ولی من یه چیزیو هیچوقت نگفتم
چه بارون بباره چه بارون نباره
با هر اتفاقی به یادت میفتم ...
ولی من یه چیزیو هیچوقت نگفتم
چه بارون بباره چه بارون نباره
با هر اتفاقی به یادت میفتم ...
- وقتی در چشمانش زل زده بودم سعی کردم خط های دور مردمکش را بخوانم،انگار نوشته بود خدا هم با آن خدایی اش وقتی او را لمیده آفرید بر کل جهانش ارضا شد.