بحث ، دعوا ، قهر ، ناراحتى ، هميشه هست !
ببينيد كى واقعاً با اين چيزا بازم به پاتون ميمونه و متعهد و عاشقه
ببينيد كى حواسش به حال و احوالِ دلِتونه
اين روزا همه ياد گرفتن توى ظاهر نشون بدن بى عيب و نقصن
اما تو خودت باش،
متعهد
مهربون
موندِگار ...
#الى_روشنايى
ببينيد كى واقعاً با اين چيزا بازم به پاتون ميمونه و متعهد و عاشقه
ببينيد كى حواسش به حال و احوالِ دلِتونه
اين روزا همه ياد گرفتن توى ظاهر نشون بدن بى عيب و نقصن
اما تو خودت باش،
متعهد
مهربون
موندِگار ...
#الى_روشنايى
میگفت نباشه یه روز که دوسَم داشته باشی فقط به این خاطر که من دوسِت دارم!
دیوونه بود دیگه، منم هیچ وقت نمی گفتم بهش که تازگیا میفهمم زیاد دوسَم نداری، ولی من هنوزم دوسِت دارم، می میرم برات، یه طرفه، درست مثل توی قصه ها و فیلما...
رفت و من یه عمر نگفتم بهش که ولی کااااش تو بخاطر اینکه دوسِت داشتم دوسَم داشتی، اینجوری هیچوقت دوست داشتنامون تموم نمی شد که یهو به خودم بیام ببینم نیستی، دیگه دوست داشتنت ته نمی کشید که بری و من بمونم و این همه دوست داشتنی که بی صاحاب مونده و تمومم نمیشه لاکردار!
#طاهره_اباذری_هریس
دیوونه بود دیگه، منم هیچ وقت نمی گفتم بهش که تازگیا میفهمم زیاد دوسَم نداری، ولی من هنوزم دوسِت دارم، می میرم برات، یه طرفه، درست مثل توی قصه ها و فیلما...
رفت و من یه عمر نگفتم بهش که ولی کااااش تو بخاطر اینکه دوسِت داشتم دوسَم داشتی، اینجوری هیچوقت دوست داشتنامون تموم نمی شد که یهو به خودم بیام ببینم نیستی، دیگه دوست داشتنت ته نمی کشید که بری و من بمونم و این همه دوست داشتنی که بی صاحاب مونده و تمومم نمیشه لاکردار!
#طاهره_اباذری_هریس
پگاه آهنگرانی : چیشد تصمیم گرفتی راستشو بگی؟؟
صابر ابر: دیروز که تو اون رستوران بینِ راهیه بودیم.
تو یه جوک گفتی.
بعد اون قدر خندیدی که غذا ریخت رو آستینت.
بعد رفتی دستات...
آستینتو بشوری،یه دو سه دیقه طول کشید...
من تو همه ی اون دو سه دیقه، به پالتوت!
به کیفت،
به قاشقت که اون جوری کنارِ بشقابت گذاشته بودی،
به عروسک جا سویچیت!
حتا به هوای نفست که اونجارو پر کرده بود فکر میکردم:)
بعد احساس کردم تو اولین آدمی هستی که انقد بهم نزدیکه...
انقدر راحت زندگی میکنه!
انقدر راحت می خنده!
حرف میزنه ، می خنده:)
برای همین نمی خاستم
دیگه به این دروغ ادامه بدم .....
#نزدیکتر
صابر ابر: دیروز که تو اون رستوران بینِ راهیه بودیم.
تو یه جوک گفتی.
بعد اون قدر خندیدی که غذا ریخت رو آستینت.
بعد رفتی دستات...
آستینتو بشوری،یه دو سه دیقه طول کشید...
من تو همه ی اون دو سه دیقه، به پالتوت!
به کیفت،
به قاشقت که اون جوری کنارِ بشقابت گذاشته بودی،
به عروسک جا سویچیت!
حتا به هوای نفست که اونجارو پر کرده بود فکر میکردم:)
بعد احساس کردم تو اولین آدمی هستی که انقد بهم نزدیکه...
انقدر راحت زندگی میکنه!
انقدر راحت می خنده!
حرف میزنه ، می خنده:)
برای همین نمی خاستم
دیگه به این دروغ ادامه بدم .....
#نزدیکتر
نگاهی داشت که میتوانست یک دولت را سرنگون کند. عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد. یک روز جامدادیاش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم. میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانییی بود، فقط من و خودکارها. وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده. میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد. همیشه آبی ...
#استیو_تولتز
#استیو_تولتز
گفتیم خوب منطقیه دیگه ، یه خانمی با این کمالات ، بافتنی ، لاک قرمز ، خوشگل عینِ ماه ! مام که اونجور باید عاشقششیم دیگه !
اومد قبل اینکه سلام کنه گفتیم : شمایلت چه نیکوست ! خندید گفت : مال شما بهتره ! رفت.
هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود ؟
گفت : دلبر که جان فرسود از او !
گفتیم مگه تو هم بلدی ؟ گفت : اسممه ! رفت.
عین رفتن جان از بدن ، دیدم که جانم میرود !
#چهرازی
اومد قبل اینکه سلام کنه گفتیم : شمایلت چه نیکوست ! خندید گفت : مال شما بهتره ! رفت.
هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود ؟
گفت : دلبر که جان فرسود از او !
گفتیم مگه تو هم بلدی ؟ گفت : اسممه ! رفت.
عین رفتن جان از بدن ، دیدم که جانم میرود !
#چهرازی
من تو رو دوستت داشتم میدونی؟
ولی همیشه آدم وقتی یکی رو دوست داره فقط کارای خوب نمیکنه
آدم وقتی یکی رو دوست داره
یه وقتا هرجور شده دلش میخواد نگهش داره کنارِ خودش،
خوشحال نگهش داره،
اذیتش نکنه
و من برای اذیت نشدنت
برای خوشحال نگه داشتنت
همیشه یه سری کارِ غلط میکردم.
من اون موقع که بهت نمیگفتم،یا الکی میگفتم
به این فکر نمیکردم که تو دروغ دوست نداری،که دوست داری همه چیو کامل بدونی
من فقط به این فکر میکردم که اگه راستشو بگم،
اگه کاملشو بگم
تو ناراحت میشی
تو بغض میکنی
تو نگران میشی و من برای اینکه ناراحت نشی و حتی قدِ یک ساعتم ازم دور نباشی
بهت نمیگفتم
برای اینکه قاطی رنگ چشات قرمزی نبینم
یه چیزی که راست نبود میگفتم...
ببین من تورو دوستت داشتم ،میفهمی؟
ولی بلد نبودم که چه جور هم دوستت داشته باشم
هم نگهت دارم
هم ناراحتت نکنم
هم هیچ چیزو ازت پنهون نکنم.
ببین من بهت نمیگفتم،یا کم میگفتم
ولی کم گفتن و نگفتنم
دلیلِ دوست داشتن بود،
نگفتن و کم گفتنم فقط برای این بود که باشی
که مطمئن شم
حرفی نشنیدی که بهونه ی رفتنت باشه،
دلیلِ دور شدنت باشه...
ببین
من بد نبودم
من فقط دوستت داشتم و برای نگه داشتنت
هرکاری میکردم
هر کاری
حتی غلط...
#فاطمه_جوادی
ولی همیشه آدم وقتی یکی رو دوست داره فقط کارای خوب نمیکنه
آدم وقتی یکی رو دوست داره
یه وقتا هرجور شده دلش میخواد نگهش داره کنارِ خودش،
خوشحال نگهش داره،
اذیتش نکنه
و من برای اذیت نشدنت
برای خوشحال نگه داشتنت
همیشه یه سری کارِ غلط میکردم.
من اون موقع که بهت نمیگفتم،یا الکی میگفتم
به این فکر نمیکردم که تو دروغ دوست نداری،که دوست داری همه چیو کامل بدونی
من فقط به این فکر میکردم که اگه راستشو بگم،
اگه کاملشو بگم
تو ناراحت میشی
تو بغض میکنی
تو نگران میشی و من برای اینکه ناراحت نشی و حتی قدِ یک ساعتم ازم دور نباشی
بهت نمیگفتم
برای اینکه قاطی رنگ چشات قرمزی نبینم
یه چیزی که راست نبود میگفتم...
ببین من تورو دوستت داشتم ،میفهمی؟
ولی بلد نبودم که چه جور هم دوستت داشته باشم
هم نگهت دارم
هم ناراحتت نکنم
هم هیچ چیزو ازت پنهون نکنم.
ببین من بهت نمیگفتم،یا کم میگفتم
ولی کم گفتن و نگفتنم
دلیلِ دوست داشتن بود،
نگفتن و کم گفتنم فقط برای این بود که باشی
که مطمئن شم
حرفی نشنیدی که بهونه ی رفتنت باشه،
دلیلِ دور شدنت باشه...
ببین
من بد نبودم
من فقط دوستت داشتم و برای نگه داشتنت
هرکاری میکردم
هر کاری
حتی غلط...
#فاطمه_جوادی
میدانی شاید بشود اینطور گفت؛
که آدمهایی که رها میشوند و بازهم عاشق میمانند احمق ترین آدمهای روی زمیناند ..!
آنهایی که تا جان ندهند ول کنِ این عشقهای بر باد رفته نیستند ..!
عشق را در قابی میگذارند و بر دیوار آویزان میکنند و دردِ رها شدنشان را مثل نامهای پشتِ قاب پنهان میکنند ..!
این آدمها تنها عشقِشان را میبینند ..
و "تنها" ، عشقشان را میبینند ..!
#پگاه_صنیعی
که آدمهایی که رها میشوند و بازهم عاشق میمانند احمق ترین آدمهای روی زمیناند ..!
آنهایی که تا جان ندهند ول کنِ این عشقهای بر باد رفته نیستند ..!
عشق را در قابی میگذارند و بر دیوار آویزان میکنند و دردِ رها شدنشان را مثل نامهای پشتِ قاب پنهان میکنند ..!
این آدمها تنها عشقِشان را میبینند ..
و "تنها" ، عشقشان را میبینند ..!
#پگاه_صنیعی
زنهايى كه چشمى به راهشان نيست
زنهايى كه زيباييشان در اندام و لوندىِ رفتارشان نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند، ساده حرف مي زنند و ساده مي بخشند
اينها زنهايى هستند كه احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند، خيالِ بازگشت به خودىِ خود از حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و وارثان عشقهاى آسمانى اند…
زنهايى كه زيباييشان در اندام و لوندىِ رفتارشان نيست
زنهايى كه نه رقابت مي كنند و نه حسادت، و آرام از كنارت ميگذرند
نه جلب توجه مي كنند و نه توجهت را مي خواهند
زنهايى كه ساده مي پوشند، ساده حرف مي زنند و ساده مي بخشند
اينها زنهايى هستند كه احساساتشان ريشه در آسمان دارد
كه عشق برايشان كافى نيست و اگر روزى تو را به دنياى خود راه دهند، خيالِ بازگشت به خودىِ خود از حافظه ات پاک مي شود
اينها خدايانِ عشقهاى زمينى و وارثان عشقهاى آسمانى اند…
آدم
کسی که دوست داره رو ناراحت نمیکنه
دق نمیده
کاری رو نمیکنه که خم بیاد به ابرویِ آرومِ جونش....
آدم
کسی که دوست داره رو، که واقعی دوس داره رو
میذاره الویتِ زندگی و تک تکِ تصمیماتش
واسه خوشحالیش دست به هر کاری میزنه...
آدم کسی که دوست داره رو عذاب نمیده
حتی شده میـره، میذاره طرفش بره
تا حتی شده از دور
لبخندشُ ببینه....
آدم واسه حالِ خوب کسی که دوستش داره
هرکاری میکنه
حتی مُـردن....!
#فاطمه_صابری_نیا
کسی که دوست داره رو ناراحت نمیکنه
دق نمیده
کاری رو نمیکنه که خم بیاد به ابرویِ آرومِ جونش....
آدم
کسی که دوست داره رو، که واقعی دوس داره رو
میذاره الویتِ زندگی و تک تکِ تصمیماتش
واسه خوشحالیش دست به هر کاری میزنه...
آدم کسی که دوست داره رو عذاب نمیده
حتی شده میـره، میذاره طرفش بره
تا حتی شده از دور
لبخندشُ ببینه....
آدم واسه حالِ خوب کسی که دوستش داره
هرکاری میکنه
حتی مُـردن....!
#فاطمه_صابری_نیا
یه روز صبح با صدای من از خواب پا میشی و بهت زده میپری از جات و هی چشماتو میمالی و پلک میزنی و خیلی سوالی زل میزنی بهم که تویی؟ اینجایی؟ یعنی همش یه کابوس بود که میدیدم رفتی و هی هرچی گریه میکنم و بهت میگم برگرد اعتنا نمیکنی؟
بهت میخندم و میگم چایی دارچینیمون رو میز داره سرد میشه بیا بریم چاییمونو بخوریم بعد میگم برات.
چاییِ داغِ غلیظِ دارچینو میگیری تو دستات و بو میکنی و میگی راست راستی از عطرش معلومه تو دم کردیش! بعد باز پلک میزنی میگی یعنی خواب نیستم؟ خودتی؟
باز میخندم و باز زل میزنی نگام میکنی و میگی نخند دیوونه! با توام میگم کجا بودی؟ کِی اومدی؟ چرا دیشب که تو خواب تب و لرز کرده بودم و کلِ تنم خیسِ عرقِ یخ بود هرچی اسمتو صدا زدم نبودی بگی عزیزم من کنارتم همینجام آروم باش؟
دستاتو میگیرم میگم خواب بود آرومِ جونم! من مگه جز تو کسیو دارم که برم؟ من مگه جز نفسات هوایی دارم که باهاش زنده بمونم؟ من مگه جز عطر تنت آرام بخشی دارم برا کلافگیام؟ من مگه جز رنگِ چشات، رویایی دارم که تو رو ول کنم برم پیِاش؟
دستامو میبری جلو صورتت و بو میکشی دلتنگیِ سردشونو بوسه میکاری روشون و با بغض میگی نبودی اطلسیای بالکن خشک شدن رفت. سرمو میندازم پایین میگم باز براشون آواز میخونم باز سبز میشن.
بهت میگم جز در خونهی دلت هیچ دری تو دنیا نیست که همیشه به روم باز باشه! جز تو هیچکی تو دنیا نیست منو همونجور که هستم بخواد ... حالا زمستونه! سرده! بیام کنج بغلت لونه کنم یه وقت نچام؟
بغلم میکنی و من میپرسم زندهن رویاهامون هنوز؟ میرسیم به آرزوهامون بازم؟ دنیا میاد دخترمون که اسمش به فامیلیِ تو فقط میاد؟ میریم همه اون جاهایی رو که نقشه کشیده بودیم باهم بریم؟ میسازیم اون خونهی رویاهامونو باهم؟ مینویسیم اون قصههای دونفرهمونو باهم؟
گوشمو سفت میچسبونم به سینهت تا قلبت آرهی همهی سوالامو بهم بگه!
میشنوی خودت صدای قلبتو؟
میشنوی آره گفتنشو؟
زمستونه ... سرده! گرمِ آغوشِ هم بشیم باز؟
#مانگ_میرزایی
بهت میخندم و میگم چایی دارچینیمون رو میز داره سرد میشه بیا بریم چاییمونو بخوریم بعد میگم برات.
چاییِ داغِ غلیظِ دارچینو میگیری تو دستات و بو میکنی و میگی راست راستی از عطرش معلومه تو دم کردیش! بعد باز پلک میزنی میگی یعنی خواب نیستم؟ خودتی؟
باز میخندم و باز زل میزنی نگام میکنی و میگی نخند دیوونه! با توام میگم کجا بودی؟ کِی اومدی؟ چرا دیشب که تو خواب تب و لرز کرده بودم و کلِ تنم خیسِ عرقِ یخ بود هرچی اسمتو صدا زدم نبودی بگی عزیزم من کنارتم همینجام آروم باش؟
دستاتو میگیرم میگم خواب بود آرومِ جونم! من مگه جز تو کسیو دارم که برم؟ من مگه جز نفسات هوایی دارم که باهاش زنده بمونم؟ من مگه جز عطر تنت آرام بخشی دارم برا کلافگیام؟ من مگه جز رنگِ چشات، رویایی دارم که تو رو ول کنم برم پیِاش؟
دستامو میبری جلو صورتت و بو میکشی دلتنگیِ سردشونو بوسه میکاری روشون و با بغض میگی نبودی اطلسیای بالکن خشک شدن رفت. سرمو میندازم پایین میگم باز براشون آواز میخونم باز سبز میشن.
بهت میگم جز در خونهی دلت هیچ دری تو دنیا نیست که همیشه به روم باز باشه! جز تو هیچکی تو دنیا نیست منو همونجور که هستم بخواد ... حالا زمستونه! سرده! بیام کنج بغلت لونه کنم یه وقت نچام؟
بغلم میکنی و من میپرسم زندهن رویاهامون هنوز؟ میرسیم به آرزوهامون بازم؟ دنیا میاد دخترمون که اسمش به فامیلیِ تو فقط میاد؟ میریم همه اون جاهایی رو که نقشه کشیده بودیم باهم بریم؟ میسازیم اون خونهی رویاهامونو باهم؟ مینویسیم اون قصههای دونفرهمونو باهم؟
گوشمو سفت میچسبونم به سینهت تا قلبت آرهی همهی سوالامو بهم بگه!
میشنوی خودت صدای قلبتو؟
میشنوی آره گفتنشو؟
زمستونه ... سرده! گرمِ آغوشِ هم بشیم باز؟
#مانگ_میرزایی
امیرعلی ، پسر برادرم، دیگه تقریبا سه سالشه. دیگه تصمیم گرفتم وقتی با تفنگ پلاستیکیش بهم شلیک میکنه نَمیرم. فکر میکنم به اندازه ی کافی بزرگ شده و حالا دیگه وقتشه کم کم یاد بگیره تو زندگی واقعی همه رو نمیتونه بکُشه، همه رو نمیتونه به دست بیاره، از پس خیلیا نمیتونه بر بیاد، همه ی آدما اونقدری دوسش ندارن که براش بمیرن.
محمدرضا جعفری
محمدرضا جعفری
دکتر میدونی نهنگا خیلی بدبختن ؟
هرچیگریه کنن دل دلبرشون براشون نمیسوزه،
فک میکنه آب دریاس رو صورتشون
اینه که یه هو نهنگه دلش میپوکه
میاد میشینه تو ساحل و میمیره ...
نخند ، من میدونم ، من خودم یه نهنگ مُردم :)
#چهرازی
هرچیگریه کنن دل دلبرشون براشون نمیسوزه،
فک میکنه آب دریاس رو صورتشون
اینه که یه هو نهنگه دلش میپوکه
میاد میشینه تو ساحل و میمیره ...
نخند ، من میدونم ، من خودم یه نهنگ مُردم :)
#چهرازی
باگ دوست داشتن فقط اونجا که،هرچی بیشتر دوستش داشته باشی بداخلاق تر میشه
عاشق شدن باگ زندگيه ، جورى كه با هيچ آپديتى درست نميشه...
Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
بعضي ادما ارزشش رو دارن كه ديوونشون باشي!
خب؟
خب؟
ترسِ از دست دادنش مثل ترس بچه ای میمونه که میترسه دوستش هم بازی بهتری پیدا کنه...
به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!
#تهمینه_میلانی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!
#تهمینه_میلانی
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی و من
اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها تورا دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی و
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم؟
چرا زمان را خط باطل می زنی و
هر حرکتی را به سکون وا می داری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم!
چرا از میان تمامی زنان
کلید شهر طلایي را به تو می دهم؟
شهری که دروازه هایش
بر هر ماجراجویی بسته است
و هیچ زنی
پرچمی سفید را بر برج هایش ندیده!
به سربازان دستور می دهم
با مارش به استقبالت بیایند
و مقابل چشم تمام ساکنان
در میان آوای ناقوس ها با تو عهد می بندم!
شاه زاده ی تمام زندگی من!
#نزار_قباني
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی و من
اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها تورا دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی و
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم؟
چرا زمان را خط باطل می زنی و
هر حرکتی را به سکون وا می داری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم!
چرا از میان تمامی زنان
کلید شهر طلایي را به تو می دهم؟
شهری که دروازه هایش
بر هر ماجراجویی بسته است
و هیچ زنی
پرچمی سفید را بر برج هایش ندیده!
به سربازان دستور می دهم
با مارش به استقبالت بیایند
و مقابل چشم تمام ساکنان
در میان آوای ناقوس ها با تو عهد می بندم!
شاه زاده ی تمام زندگی من!
#نزار_قباني