امیرعلی ، پسر برادرم، دیگه تقریبا سه سالشه. دیگه تصمیم گرفتم وقتی با تفنگ پلاستیکیش بهم شلیک میکنه نَمیرم. فکر میکنم به اندازه ی کافی بزرگ شده و حالا دیگه وقتشه کم کم یاد بگیره تو زندگی واقعی همه رو نمیتونه بکُشه، همه رو نمیتونه به دست بیاره، از پس خیلیا نمیتونه بر بیاد، همه ی آدما اونقدری دوسش ندارن که براش بمیرن.
محمدرضا جعفری
محمدرضا جعفری
دکتر میدونی نهنگا خیلی بدبختن ؟
هرچیگریه کنن دل دلبرشون براشون نمیسوزه،
فک میکنه آب دریاس رو صورتشون
اینه که یه هو نهنگه دلش میپوکه
میاد میشینه تو ساحل و میمیره ...
نخند ، من میدونم ، من خودم یه نهنگ مُردم :)
#چهرازی
هرچیگریه کنن دل دلبرشون براشون نمیسوزه،
فک میکنه آب دریاس رو صورتشون
اینه که یه هو نهنگه دلش میپوکه
میاد میشینه تو ساحل و میمیره ...
نخند ، من میدونم ، من خودم یه نهنگ مُردم :)
#چهرازی
باگ دوست داشتن فقط اونجا که،هرچی بیشتر دوستش داشته باشی بداخلاق تر میشه
عاشق شدن باگ زندگيه ، جورى كه با هيچ آپديتى درست نميشه...
Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
بعضي ادما ارزشش رو دارن كه ديوونشون باشي!
خب؟
خب؟
ترسِ از دست دادنش مثل ترس بچه ای میمونه که میترسه دوستش هم بازی بهتری پیدا کنه...
به مَردی دل ببند که از علاقش به خودت مطمئنی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!
#تهمینه_میلانی
قانونِ رابطه ها این است:
مَرد باید عاشق تر باشد مَرد است که باید برای داشتنت تلاش کند مَرد است که باید پُر باشد از نیاز به تو مَرد است که باید بجنگد...
تو چرا نشسته ای کنجِ اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! چند سالت است مگر؟!
اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کِشِش نداری، این فاجعه است، فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنجِ اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتنِ مَردی که حواسش هم به تو نیست..!
#تهمینه_میلانی
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی و من
اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها تورا دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی و
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم؟
چرا زمان را خط باطل می زنی و
هر حرکتی را به سکون وا می داری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم!
چرا از میان تمامی زنان
کلید شهر طلایي را به تو می دهم؟
شهری که دروازه هایش
بر هر ماجراجویی بسته است
و هیچ زنی
پرچمی سفید را بر برج هایش ندیده!
به سربازان دستور می دهم
با مارش به استقبالت بیایند
و مقابل چشم تمام ساکنان
در میان آوای ناقوس ها با تو عهد می بندم!
شاه زاده ی تمام زندگی من!
#نزار_قباني
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی و من
اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها تورا دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی و
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم؟
چرا زمان را خط باطل می زنی و
هر حرکتی را به سکون وا می داری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمی کنم!
چرا از میان تمامی زنان
کلید شهر طلایي را به تو می دهم؟
شهری که دروازه هایش
بر هر ماجراجویی بسته است
و هیچ زنی
پرچمی سفید را بر برج هایش ندیده!
به سربازان دستور می دهم
با مارش به استقبالت بیایند
و مقابل چشم تمام ساکنان
در میان آوای ناقوس ها با تو عهد می بندم!
شاه زاده ی تمام زندگی من!
#نزار_قباني
تلخترین نوع از دست دادن، مربوط به کسانیست که هیچوقت بدستشان نیاورده بودیم،
هیچ وقت نداشتیمشان، هیچ وقت هیچ خاطره ای از آنها بیاد نداریم
اما تا دلتان بخواهد بارها روبه رویمان تجسمشان کرده و از اتفاقات روزمره سخن گفتهایم، با هم بحث کردهایم و گاهی میان همین آرزوی محال، به آغوششان پناه بردهایم...
کسانی که هیچگاه وقتشان را برایمان خالی نکردهاند اما تمام زندگیمان پر از آنهاست.
آنانی که میدانیم دوستمان ندارند اما ما را جایی میان مشغله هایشان کنار گذاشتهاند تا غروب جمعهای، عصر دلگیری یا در یک هوای ابریِ نابهنگام کسی را داشته باشند که وقتشان را پر کند ...
تنهاییمان را کتمان میکنیم بی آنکه خاطرمان باشد زمان، برای هیچکس از حرکت باز نمیایستد...
ما یک روز پشت همین فیلم هایی که برای خودمان بازی میکنیم غافلگیرانه پیر میشویم...
#زهرا_مهدوی
هیچ وقت نداشتیمشان، هیچ وقت هیچ خاطره ای از آنها بیاد نداریم
اما تا دلتان بخواهد بارها روبه رویمان تجسمشان کرده و از اتفاقات روزمره سخن گفتهایم، با هم بحث کردهایم و گاهی میان همین آرزوی محال، به آغوششان پناه بردهایم...
کسانی که هیچگاه وقتشان را برایمان خالی نکردهاند اما تمام زندگیمان پر از آنهاست.
آنانی که میدانیم دوستمان ندارند اما ما را جایی میان مشغله هایشان کنار گذاشتهاند تا غروب جمعهای، عصر دلگیری یا در یک هوای ابریِ نابهنگام کسی را داشته باشند که وقتشان را پر کند ...
تنهاییمان را کتمان میکنیم بی آنکه خاطرمان باشد زمان، برای هیچکس از حرکت باز نمیایستد...
ما یک روز پشت همین فیلم هایی که برای خودمان بازی میکنیم غافلگیرانه پیر میشویم...
#زهرا_مهدوی
آرام آرام کنارم راه می آمد، می دانستم خوشش نمی آید کمکش کنم، وگرنه...
آه بلندی کشیدم و ادامه ی جمله ام را حتی در ذهنم هم خفه کردم!
مجبور بودم سرعت قدم هایم را با ریتم حرکت او تنظیم کنم، گاهی سریع و روان، گاهی هم به خاطر سنگ ریزه یا چاله و مانعی آرام و دشوار.
عجیب بود که دوستش داشتم هنوز، با همه ی بداخلاقی هایش، با تمام سختی هایی که زندگی کردن کنارش داشت، عجیب بود که این گونه بی منطق هنوز می مُردم برایش!
چشمم به پتوی مسافرتی کوچک روی پاهایش بود و فکرم به اینکه سردش نشده باشد یک وقت، سرش را که بالا آورد چشم هایش غافلگیرم کرد و دست نگاهم رو شد، فکر کردم باید توضیح بدهم:
" داشتم...داشتم به سایه ی مژه هات که افتاده رو صورتت نگاه می کردم، همین!"
نخندید، چیزی نگفت، از نگاهش هم چیزی نمی شد خواند، بهانه گیر شده بود این روزها، بیشتر از همیشه اش.
نفسم را یکجا دادم بیرون و نگاه از نگاهش گرفتم و خیره شدم به زن و مردی که دست در دست هم و خندان داشتند از روبه رو می آمدند، رد نگاهم را گرفت و رسید به صحنه ای که مجذوبش شده بودم، صدایم را صاف کردم
"خب راستشو بخوای داشتم فکر می کردم، فکر میکردم کاش می شد...یعنی خیلی خوب می شد اگه..."
نگذاشت ادامه بدهم، پرید وسط حرفم و خیلی خونسرد گفت:
"کاش می شد، خیلی خوب می شد، چرا رک حرفتو نمی زنی؟! راحت باش، بگو بدت نمیومد با یکی باشی که بتونه پا به پات راه بیاد و بدوئه که اینجوری با حسرت خیره نشی به راه رفتن عادی مردم، بگو کاش می شد یکی باشه که بیرون اومدن باهاش ننگت نباشه، هرکی ندونه من خوب میدونم از نگاهای مردم چقدر متنفری، حالا هم که چیزی نشده، کسیم جلوتو نگرفته، می تونی بری، راهت همیشه بازه، یا نه، چرا تو بری، من میرم!"
آن قدر ضربه ی حرف هایش سنگین بود و جوری سرجایم خشکم زده بود که نتوانستم یا نخواستم جلوی رفتنش را بگیرم، به سرعت دست هایش را گذاشت روی چرخ های ویلچرش و در یک چشم به هم زدن دور شد از مقابل چشم هایم، من فقط میخواستم پیشنهاد یک مسافرت را بدهم که حال و هوایمان عوض بشود، همین!
باید گریه میکردم، زار میزدم، اما الان نه وقتش بود و نه جایش، اشتباه از من بود اگر همچین فکری زده بود به سرش، خطا از من بود اگر چنین خوره ای افتاده بود به جانش، الان وقت جا زدن نبود، خودم را جمع و جور کردم و راه افتادم دنبالش، با دو خودم را رساندم بهش، داشت سعیش را می کرد تا چرخش را از چاله ای که گرفتارش شده بود نجات بدهد.
از پشت سرش ویلچر را هل دادم و از چاله درش آوردم، لازم نبود برگردد تا ببیند ناجیش چه کسی بوده، عطرم هویتم را یقینا لو داده بود، غرید:
"من به کمک تو هیچ احتیاجی ندارم!"
می خواست دوباره راه بیفتد و برود، می خواست دوباره تنهایم بگذارد بین غریبه ها، از جا پریدم و مقابلش روی زمین زانو زدم، صورتش را برگرداند که نگاهش بهم نیفتد، به خدا که عاشق همین غرورش بودم!
" باشه! نگاهم نکن، اما من حرفمو میزنم، نمی دونم چیکار کردم که با خودت فکر کردی افکارم می تونه تا این حد هرزه و پست باشه که به کس دیگه ای به جای تو فکر کنم و خودم اون قدر لا...! "
دستش که روی صورتم فرود آمد اشکم چکید، طاقت نیاورده بود به خودم فحش بدهم!
با همان صدای خش دار از گریه گفتم:
"آره! من بدم نمی اومد یکی کنارم باشه که پا به پام راه بیاد و باهام بدوئه بجای اینکه بشینه رو اون ویلچر کوفتی، بدم نمیومد یه آدم سالم به قول تو کنارم باشه که با حسرت نگاهِ مردم نکنم، اما به شرطی که اون آدم بازم تو بودی، نه هیچ کس دیگه!
لال باشی، کور باشی، کر باشی، پای راه رفتن نداشته باشی، دست نوازش کردن نداشته باشی، هر نقصی هم که داشته باشی و داشته باشم..."
با انگشت اشاره کردم به قلبش
"اینجا سالمه، سرزمین منه، وطن منه، هرجایی غیر از توی قلب تو اگه باشم، تخت پادشاهیم که بهم بدن فقیرم، غریبم، هیچی ندارم انگار."
اشکهایم را پاک کردم از صورتم
"توی هر شرایطی که باشی و باشم فرقی نمیکنه، تو اون آدمی هستی که دلمو بردی و دلم رفت برات، هزار نفرم که بیان و برن فرقی نمیکنه، توئی که می مونی برام، منم که موندگارم به پات.
آره من متنفرم از نگاهای کنجکاو و پر از ترحم مردم، اما هربار باهم اومدیم بیرون سرم بلند بوده و سینه م سپر بخاطر تو و عشقت و اینکه منم اون آدم خوشبختی که دارمت و همیشه هم بخاطرش مغرور بودم به خودم تا همین لحظه ای که حتی دلخورم ازت!
اما اگه واقعا اینارو نمی فهمی و نفهمیدی تا حالا، حق با توعه، رفتنم بهتره! "
بدون این که نگاهش کنم و منتظر عکس العملش باشم از جا برخواستم و عقب گرد کردم که این بار من بروم، یک قدم بیشتر برنداشته بودم که دستم گرم شد میان دستش، ایستادم اما برنگشتم
" تو که نمیخوای یه آدم علیلو وسط کوچه خیابون ول کنی! خسته شدم، یکم...یکم کمکم کنی بد نیست! "
میان گریه خندیدم، آخ که خواستنی بود، حتی این دیوانه بازی هایش!
#طاهره_اباذری_هریس
آه بلندی کشیدم و ادامه ی جمله ام را حتی در ذهنم هم خفه کردم!
مجبور بودم سرعت قدم هایم را با ریتم حرکت او تنظیم کنم، گاهی سریع و روان، گاهی هم به خاطر سنگ ریزه یا چاله و مانعی آرام و دشوار.
عجیب بود که دوستش داشتم هنوز، با همه ی بداخلاقی هایش، با تمام سختی هایی که زندگی کردن کنارش داشت، عجیب بود که این گونه بی منطق هنوز می مُردم برایش!
چشمم به پتوی مسافرتی کوچک روی پاهایش بود و فکرم به اینکه سردش نشده باشد یک وقت، سرش را که بالا آورد چشم هایش غافلگیرم کرد و دست نگاهم رو شد، فکر کردم باید توضیح بدهم:
" داشتم...داشتم به سایه ی مژه هات که افتاده رو صورتت نگاه می کردم، همین!"
نخندید، چیزی نگفت، از نگاهش هم چیزی نمی شد خواند، بهانه گیر شده بود این روزها، بیشتر از همیشه اش.
نفسم را یکجا دادم بیرون و نگاه از نگاهش گرفتم و خیره شدم به زن و مردی که دست در دست هم و خندان داشتند از روبه رو می آمدند، رد نگاهم را گرفت و رسید به صحنه ای که مجذوبش شده بودم، صدایم را صاف کردم
"خب راستشو بخوای داشتم فکر می کردم، فکر میکردم کاش می شد...یعنی خیلی خوب می شد اگه..."
نگذاشت ادامه بدهم، پرید وسط حرفم و خیلی خونسرد گفت:
"کاش می شد، خیلی خوب می شد، چرا رک حرفتو نمی زنی؟! راحت باش، بگو بدت نمیومد با یکی باشی که بتونه پا به پات راه بیاد و بدوئه که اینجوری با حسرت خیره نشی به راه رفتن عادی مردم، بگو کاش می شد یکی باشه که بیرون اومدن باهاش ننگت نباشه، هرکی ندونه من خوب میدونم از نگاهای مردم چقدر متنفری، حالا هم که چیزی نشده، کسیم جلوتو نگرفته، می تونی بری، راهت همیشه بازه، یا نه، چرا تو بری، من میرم!"
آن قدر ضربه ی حرف هایش سنگین بود و جوری سرجایم خشکم زده بود که نتوانستم یا نخواستم جلوی رفتنش را بگیرم، به سرعت دست هایش را گذاشت روی چرخ های ویلچرش و در یک چشم به هم زدن دور شد از مقابل چشم هایم، من فقط میخواستم پیشنهاد یک مسافرت را بدهم که حال و هوایمان عوض بشود، همین!
باید گریه میکردم، زار میزدم، اما الان نه وقتش بود و نه جایش، اشتباه از من بود اگر همچین فکری زده بود به سرش، خطا از من بود اگر چنین خوره ای افتاده بود به جانش، الان وقت جا زدن نبود، خودم را جمع و جور کردم و راه افتادم دنبالش، با دو خودم را رساندم بهش، داشت سعیش را می کرد تا چرخش را از چاله ای که گرفتارش شده بود نجات بدهد.
از پشت سرش ویلچر را هل دادم و از چاله درش آوردم، لازم نبود برگردد تا ببیند ناجیش چه کسی بوده، عطرم هویتم را یقینا لو داده بود، غرید:
"من به کمک تو هیچ احتیاجی ندارم!"
می خواست دوباره راه بیفتد و برود، می خواست دوباره تنهایم بگذارد بین غریبه ها، از جا پریدم و مقابلش روی زمین زانو زدم، صورتش را برگرداند که نگاهش بهم نیفتد، به خدا که عاشق همین غرورش بودم!
" باشه! نگاهم نکن، اما من حرفمو میزنم، نمی دونم چیکار کردم که با خودت فکر کردی افکارم می تونه تا این حد هرزه و پست باشه که به کس دیگه ای به جای تو فکر کنم و خودم اون قدر لا...! "
دستش که روی صورتم فرود آمد اشکم چکید، طاقت نیاورده بود به خودم فحش بدهم!
با همان صدای خش دار از گریه گفتم:
"آره! من بدم نمی اومد یکی کنارم باشه که پا به پام راه بیاد و باهام بدوئه بجای اینکه بشینه رو اون ویلچر کوفتی، بدم نمیومد یه آدم سالم به قول تو کنارم باشه که با حسرت نگاهِ مردم نکنم، اما به شرطی که اون آدم بازم تو بودی، نه هیچ کس دیگه!
لال باشی، کور باشی، کر باشی، پای راه رفتن نداشته باشی، دست نوازش کردن نداشته باشی، هر نقصی هم که داشته باشی و داشته باشم..."
با انگشت اشاره کردم به قلبش
"اینجا سالمه، سرزمین منه، وطن منه، هرجایی غیر از توی قلب تو اگه باشم، تخت پادشاهیم که بهم بدن فقیرم، غریبم، هیچی ندارم انگار."
اشکهایم را پاک کردم از صورتم
"توی هر شرایطی که باشی و باشم فرقی نمیکنه، تو اون آدمی هستی که دلمو بردی و دلم رفت برات، هزار نفرم که بیان و برن فرقی نمیکنه، توئی که می مونی برام، منم که موندگارم به پات.
آره من متنفرم از نگاهای کنجکاو و پر از ترحم مردم، اما هربار باهم اومدیم بیرون سرم بلند بوده و سینه م سپر بخاطر تو و عشقت و اینکه منم اون آدم خوشبختی که دارمت و همیشه هم بخاطرش مغرور بودم به خودم تا همین لحظه ای که حتی دلخورم ازت!
اما اگه واقعا اینارو نمی فهمی و نفهمیدی تا حالا، حق با توعه، رفتنم بهتره! "
بدون این که نگاهش کنم و منتظر عکس العملش باشم از جا برخواستم و عقب گرد کردم که این بار من بروم، یک قدم بیشتر برنداشته بودم که دستم گرم شد میان دستش، ایستادم اما برنگشتم
" تو که نمیخوای یه آدم علیلو وسط کوچه خیابون ول کنی! خسته شدم، یکم...یکم کمکم کنی بد نیست! "
میان گریه خندیدم، آخ که خواستنی بود، حتی این دیوانه بازی هایش!
#طاهره_اباذری_هریس
اگر دریابیم
فقط پنج دقیقه
برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم
فرصت داریم"
تمام باجه های تلفن
از افرادی پر می شد
که می خواستند به دیگران بگویند
آنها را دوست دارند!
#کریستوفر_مورلی
فقط پنج دقیقه
برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم
فرصت داریم"
تمام باجه های تلفن
از افرادی پر می شد
که می خواستند به دیگران بگویند
آنها را دوست دارند!
#کریستوفر_مورلی
روياىِ تورا
هميشه بايد در سر داشت
و گوش به زنگ بود
شايد زنگ آمدنت
ناگهانى به صدا در بيايد...
مبادا جا بمانم
از کاروان عشقت...
#سروش_كلهر
هميشه بايد در سر داشت
و گوش به زنگ بود
شايد زنگ آمدنت
ناگهانى به صدا در بيايد...
مبادا جا بمانم
از کاروان عشقت...
#سروش_كلهر
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
مثلِ لحظه یِ اوجِ آهنگایِ کلینت منسل ، مثلِ تصورِ بودن وسط کنسرت اوپرا مِدلیِ پاریس ، مثلِ تکنوازیِ دیوید گَرِت تو اُوراِکلاسیو ریکورداش ، مثلِ گیتار زدن استینگ تو شِیپ آو یو ، مثلِ دیوونه بازیایِ رایان گاسلینگ و ریچل مک آدامز تو نوت بوک ... همینقد یهویی…
مثلهِ دیوونه بازیایِ رایان گاسلینگ و ریچل مک آدامز تو نوت بوک :)
میدونی مرد ؟
از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره؛
فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته
و وقتی نشستم
رو به روش دستمو چجور بذارم
زیر چونم و باکدوم زاویه بخندم
که بیشتر دلش بلرزه!
قشنگ بودن خوبه ها؛
ولی تهِ تهش اونی میمونه
که داغون و خسته و لهتم دیده.
عرق ریزون تابستون با ارایش ریخته
و موهای فرخورده
و صورت خیس
و کلافه باهاش دوئیدی،
باهاش خندیدی،
باهاش غر زدی
به هرچی گرما و آفتاب کوفتیه
و برف ریزون زمستون
با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شالگردن که ازش
فقد دوتا چشم مونده دلت گرم شده کنارش.
میدونی مرد؟
آدم مگه چی ازین دنیا میخواد
جز اینکه یه نفر داغون و له و خستشو هم بخواد؟
که داغون و له و خستم
که باشه بتونه باهاش بخنده
و مهم نباشه
اگه ریملش ریخته
یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده
و با معشوقه های باپرستیژ توی کتابا زمین تا آسمون فرق داره!
آدم ته تهش تنهاییشو با اونی تقسیم میکنه
که خیالش راحته
کنارش هرجوری هم که باشه،
"خودشه"..
وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بازیِ "کی از همه قشنگتره؛
من من من من"
راه انداختن.
حالا تو با آرومترین صدایی که از خودت سراغ داری بپرس
"کی از همه ی دنیا بیشتر منو میخواد؟" به شرفم
قسم
اگه بلندتر از همه داد نزدم:
من
از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره؛
فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته
و وقتی نشستم
رو به روش دستمو چجور بذارم
زیر چونم و باکدوم زاویه بخندم
که بیشتر دلش بلرزه!
قشنگ بودن خوبه ها؛
ولی تهِ تهش اونی میمونه
که داغون و خسته و لهتم دیده.
عرق ریزون تابستون با ارایش ریخته
و موهای فرخورده
و صورت خیس
و کلافه باهاش دوئیدی،
باهاش خندیدی،
باهاش غر زدی
به هرچی گرما و آفتاب کوفتیه
و برف ریزون زمستون
با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شالگردن که ازش
فقد دوتا چشم مونده دلت گرم شده کنارش.
میدونی مرد؟
آدم مگه چی ازین دنیا میخواد
جز اینکه یه نفر داغون و له و خستشو هم بخواد؟
که داغون و له و خستم
که باشه بتونه باهاش بخنده
و مهم نباشه
اگه ریملش ریخته
یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده
و با معشوقه های باپرستیژ توی کتابا زمین تا آسمون فرق داره!
آدم ته تهش تنهاییشو با اونی تقسیم میکنه
که خیالش راحته
کنارش هرجوری هم که باشه،
"خودشه"..
وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بازیِ "کی از همه قشنگتره؛
من من من من"
راه انداختن.
حالا تو با آرومترین صدایی که از خودت سراغ داری بپرس
"کی از همه ی دنیا بیشتر منو میخواد؟" به شرفم
قسم
اگه بلندتر از همه داد نزدم:
من
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
GIF
آدما مثلِ باطری میمونن
احساساتشونم میشه اون شارژی که باطریه داره
در طول روز از احساستشون استفاده میکنن ، خب طبیعیم هست که شب که میشه لازم به شارژ دوباره دارن
شارژشونم بستگی داره به اون آدمی که عملا حکم شارژ رو داره واسشون و دلشون به دلش کانکته
خب اگه اون ادمه باشه که این چرخه کامله و همه چی اوکیه
ولی اگه نباشه ، دلتنگیت که همون لو باطریه ، هعی میاد هعی اخطار میده بهت ، که این دلتنگیه کشندس، باید زودتر خودتو به شارژرت برسونی ، اینقد میاد ، اینقد میاد ، تا اینکه بالاخره تموم میشی...
#محیکس
پ.ن: آخرش این دلتنگیه هممونو به کشتن میده ^.^
احساساتشونم میشه اون شارژی که باطریه داره
در طول روز از احساستشون استفاده میکنن ، خب طبیعیم هست که شب که میشه لازم به شارژ دوباره دارن
شارژشونم بستگی داره به اون آدمی که عملا حکم شارژ رو داره واسشون و دلشون به دلش کانکته
خب اگه اون ادمه باشه که این چرخه کامله و همه چی اوکیه
ولی اگه نباشه ، دلتنگیت که همون لو باطریه ، هعی میاد هعی اخطار میده بهت ، که این دلتنگیه کشندس، باید زودتر خودتو به شارژرت برسونی ، اینقد میاد ، اینقد میاد ، تا اینکه بالاخره تموم میشی...
#محیکس
پ.ن: آخرش این دلتنگیه هممونو به کشتن میده ^.^