Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
کاری نکنید وجودیت آرامش، ملزمِ نبود شما باشه.
Forwarded from گلبو
گوتز: چه كسی‌ به حساب می‌آيد؟

هاينريش: هيچكس! آدميزاد هيچ است. خودت را به تعجب نزن! اين را هميشه می‌دانستی. همان وقت كه طاس ها را می‌ریختی‌ می‌دانستی، و گرنه چرا تقلب كردی؟ تو تقلب كردی. تو صدايت را درشت كردی تا روی سكوت خدا را بپوشانی. دستورهايی را كه ادعا می‌كردی به تو می‌رسد، خودت برای خودت می‌فرستادی!
گوتز:(به فكر فرو رفته) آره، خودم بودم!
هاينريش:(با تعجب) خوب! آره! خودت بودی؟!
گوتز:(سر بلند می‌كند) فقط من بودم. حق با توست. فقط خودم بودم. من برای يک اشاره استغاثه می‌كردم ،‌گدايی می‌كردم، به آسمان پيام می‌فرستادم، اما جوابی نمی‌آمد. آسمان حتی از نام من بی‌خبر است. من هر لحظه از خودم می‌پرسيدم كه آيا در چشم خدا چيستم؟ حالاجوابش را می‌دانم!
هيچ چيز. خدا مرا نمی‌بيند.
خدا صدای مرا نمی‌شنود.
خدا مرا نمی‌شناسد.
اين خلاء را كه بالای سرماست ميبينی؟! اين خداست! اين حفره را توی زمين ميبينی؟ اين هم خداست. سكوت خداست. نيستی خداست . خدا تنهايی انسان است. فقط من وجود دارم: من به تنهايی تصميم به بدی گرفتم. من به تنهايی خوبی را اختراع كردم. من بودم كه تقلب كردم. من بودم كه معجزه كردم. منم كه امروز خودم را متهم می‌كنم و تنها منم كه می‌توانم خودم را تبرئه كنم.
من. انسان. اگر خدا هست انسان عدم است و اگر انسان هست .....كجا می‌دوی؟
شیطان و خدا، اثر ژان پل سارتر
اقرار می کنم دو هزارتای آخر به امید ملاقات با بارون بود.
منتظر چندین مشتِ پُر از دردِ بی حس کننده و محو شدن جاده خاکی های کم نورم. در میان آسمان شکافته و زمین ترک خورده ام همچون دودکشی معیوب سعی در عبور دادن نور مهتابی را دارم که کمر قمر آسمانش همواره در باریک ترین حالت ممکن است. شمع هایم در اثر داغی قطرات شور باریده از مغز متعفنم همچون رودی روان شده و میلم به دیدن خورشید مرده ی آن سوی باختر، نفس به نفس به پوچی می گراید.
حقیقتا اگر یک‌نفر پیدا می‌شد که هزینه‌های ابتدایی زندگی من رو متقبل می‌شد، کل زندگیم رو یک کوله می‌کردم و می‌رفتم دور دنیا دنبال کشف حقیقت. کاش یک‌ مولتی میلیاردر پیدا می‌شد که دنبال امثالی مثل من باشه. تو همین کانال فراخوان می‌دادم، چهارتا مثل خودم رو جمع می‌کردم و با هم می‌رفتیم دنبال کشف حقیقت.
کوله ی من همیشه آماده ست.
اون روزی که پاهام نتونه دوازده کیلومتر در روز راه بره رو نخواهم ترینم.
شبیه ام به جنگ زده ی آواره ای که با غلاف شکسته ی شمشیرش محاصره شده.
کارم شده صبح الطلوع برای خون خوردن از خونه بزنم بیرون، توی لیست بی ثمر انتظار قرار بگیرم، یک نامه ی بی در و پیکر که پایینش آدرس یک لجن زار دیگه خورده رو دریافت کنم، چند کیلومتر راه برم، و بعدش جنازه ام رو بفرستم خونه.
همه جا و در هر حالت مسافرم و همیشه آماده ام یک ساعت بعد توی مسیر یک مقصد جدید باشم. تعلق خاطر نداشتن اینجوریه.
اگر می خوای عالی بشی، باید یک چیز هایی رو قربانی کنی. هر چقدر قربانی های دردناک تری رو انتخاب کنی، قوی تر می شی.
۲۹ مهرماه ۱۴۰۲- تهران