منتظر چندین مشتِ پُر از دردِ بی حس کننده و محو شدن جاده خاکی های کم نورم. در میان آسمان شکافته و زمین ترک خورده ام همچون دودکشی معیوب سعی در عبور دادن نور مهتابی را دارم که کمر قمر آسمانش همواره در باریک ترین حالت ممکن است. شمع هایم در اثر داغی قطرات شور باریده از مغز متعفنم همچون رودی روان شده و میلم به دیدن خورشید مرده ی آن سوی باختر، نفس به نفس به پوچی می گراید.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
حقیقتا اگر یکنفر پیدا میشد که هزینههای ابتدایی زندگی من رو متقبل میشد، کل زندگیم رو یک کوله میکردم و میرفتم دور دنیا دنبال کشف حقیقت. کاش یک مولتی میلیاردر پیدا میشد که دنبال امثالی مثل من باشه. تو همین کانال فراخوان میدادم، چهارتا مثل خودم رو جمع میکردم و با هم میرفتیم دنبال کشف حقیقت.
کارم شده صبح الطلوع برای خون خوردن از خونه بزنم بیرون، توی لیست بی ثمر انتظار قرار بگیرم، یک نامه ی بی در و پیکر که پایینش آدرس یک لجن زار دیگه خورده رو دریافت کنم، چند کیلومتر راه برم، و بعدش جنازه ام رو بفرستم خونه.
همه جا و در هر حالت مسافرم و همیشه آماده ام یک ساعت بعد توی مسیر یک مقصد جدید باشم. تعلق خاطر نداشتن اینجوریه.
اگر می خوای عالی بشی، باید یک چیز هایی رو قربانی کنی. هر چقدر قربانی های دردناک تری رو انتخاب کنی، قوی تر می شی.