"چیزی" بودن تنها به این معنا است که چیز دیگری نیست؛ بدین معنا است که می توان با کیفیاتی تعریفش کرد که از آنِ آن چیز است و غیر از کیفیاتی است که از آنش نیست. چیزی بودن یعنی محدود بودن؛ چیزی بودن تا حدی مترادف با هیچ بودن است.
-Enneads(نه گانه ها)
-Enneads(نه گانه ها)
همین طور که غرق در فکر بود، گفت: اعدام جالبی بود. به نظر من نباید موقع اعدام پای آن ها را ببندند چون خیلی علاقه مندم که تکان خوردن پای اعدامی ها را در زمان جان دادن تماشا کنم ولی نکته ی قابل توجه این است که در پایان اعدام زبانشان که کبود و سیاه شده، بیرون می آید. این جور چیزها خیلی برای من جذاب است.
۱۹۸۴، ج.اورول، ترجمه ی زهره زندیه
۱۹۸۴، ج.اورول، ترجمه ی زهره زندیه
-You have to believe in someone. in a greater good. if you don't believe in this god, Then who do you believe in?
+I believe in myself.
I believe that in any matter of hardship the only person who will always 100% without any doubt be there for me and have my back is me.
I believe in myself.
>Nill
+I believe in myself.
I believe that in any matter of hardship the only person who will always 100% without any doubt be there for me and have my back is me.
I believe in myself.
>Nill
همواره با این تجربه روبه رو می شوم و هر بار هم سعی می کنم که آن را انکار کنم، به رغم وضوح و روشنی اش نمی خواهم آن را باور کنم؛ اینکه اغلب مردم فاقد وجدان فکری هستند؛ بسیاری از اوقات حتی فکر کرده ام که اگر دارای این وجدان باشیم حتی در داخل شلوغ ترین شهرها هم خود را تنها و میان بیابان حس می کنیم. هرکس به شما به چشم بیگانه ای نگاه می کند. ترازوی خود را بکار می اندازد و این یکی شما را بد و آن یکی خوب می نامد؛ هیچ کس از این که به او بگویید وزنه های ترازویش تو خالی است از شرم سرخ نمی شود، هیچ کس نسبت به شما بر آشفته نمی شود، شاید به چیزهایی که شک میکنید، بخندند. می خواهم بگویم که به نظر اغلب افراد، اینکه آنان چیزی را باور داشته باشند و بر اساس آن زندگی و عمل کند بدون اینکه آن را تک و سنگین کرده باشد، بدون آنکه از علل اصلی عمل خود کاملا آگاه باشد و یا حتی زحمت پرس و جو درباره علل آن را به خود داده باشد، چنین مطلب قابل تحقیر نیست. در این خیل عظیم هنوز مستعدترین مردان و اصیل ترین زنان دیده می شوند. نیکوکاری، ظرافت طبع و نبوغ چه اهمیتی دارند اگر صاحب این فضائل در قلب خود سستی این اعتقاد و ضعف داوری را احساس کنند، اگر میل اطمینان کامل، عمیق ترین خواسته و درونی ترین نیازش نباشد! و اگر آن را مایه ی امتیاز انسان های برتر نسبت به دیگران نداند! من در بعضی افراد با تقرئ تنفر نسبت به عقل و خرد دیده ام که از این بابت سپاسگزارم. زیرا این تنفر لااقل عذاب وجدان فکری آنها را برملا ساخته است؟
اما اینکه انسان خود را در میان این آمیختگی چیزها گرفتار ببیند، در میان این تردید شگفت انگیز و این چندگونگی حیات هیچ سؤال و پرسشی نکند، از تمنا و لذت تجسس و تفحص به لرزه نیافتد و حتی از کسی که این کارها را می کند کینه به دل نگیرد و شاید او را فزون از حد ریشخند کند، این آن چیزی است که به نظر من قابل تحقیر است و من قبل از هر چیز به دنبال یافتن این حس تحقیر در وجود هرکس هستم، نمی دانم کدام دیوانگی مرا همیشه متقاعد ساخته که هر کس به عنوان یک انسان از این حس برخوردار است. بی انصافی من هم از همین قماش است.
فردریش نیچه، حکمت شادان، کتاب اول بند ۲.
اما اینکه انسان خود را در میان این آمیختگی چیزها گرفتار ببیند، در میان این تردید شگفت انگیز و این چندگونگی حیات هیچ سؤال و پرسشی نکند، از تمنا و لذت تجسس و تفحص به لرزه نیافتد و حتی از کسی که این کارها را می کند کینه به دل نگیرد و شاید او را فزون از حد ریشخند کند، این آن چیزی است که به نظر من قابل تحقیر است و من قبل از هر چیز به دنبال یافتن این حس تحقیر در وجود هرکس هستم، نمی دانم کدام دیوانگی مرا همیشه متقاعد ساخته که هر کس به عنوان یک انسان از این حس برخوردار است. بی انصافی من هم از همین قماش است.
فردریش نیچه، حکمت شادان، کتاب اول بند ۲.
نمی دانم که بود، از کدام تبار بود، چرا چشم های به رنگ شبِ تیره و نگون بختش را می شناختم و چرا حالا هم، لحظه ای غمِ زیبایش را از یاد نمی برم اما می دانم که با تمام توان، برای نجاتش چنگ تیز کرده و به آسمان و زمین هجمه می آوردم. حرکات صورت و تنش را از بر بودم، به راستی که از کِی و چرا به چنین شدتی می دانستمش؟ خطاب به روحِ رنجورم سخن ها داشت، و نوازش ها، و سوگواری ها. شرمنده ی سوگِ متحمل شده ی روحم در گذشته و آینده ای بود که بخش دومش از جانب خودش بود. می خواست و اصرار داشت که یادش به سوگ تازه ام بدل شود. می خواست به دیگر یاد های گذشته ام بپیوندد و گمان می بُرد این کارش از بهترینِ سبک و سیاق های فداکاری است. جنون وارانه به هر که از راه می رسید، هشدار می دادم که در صورتِ خراشیدگی تنش، توانایی تبدیل شدن به چگونه شیطانی را دارم. می دانستم که تمامش دروغ بود. تمام وعده ها و نفَس ها. تمام سفید بختی ها و زنده ماندن ها. تمام عدالت ها و نمردن ها.
"من رو ببین. به من نگاه کن. من بلدمت. می دونم عاقبت این راه برات مرگه و خودت هم می دونیش. از این مسیر برگرد و ببین من رو که اول جاده ایستاده، و هنوز منتظرتم."
"من خوبم. باورم کن، لطفا!"
"اگه خوب بودی، دست راستت رو نمی بردی پایین."
"حتی من هم این قرارمون رو به خوبی به یاد نداشتم."
تو که بودی؟
"من رو ببین. به من نگاه کن. من بلدمت. می دونم عاقبت این راه برات مرگه و خودت هم می دونیش. از این مسیر برگرد و ببین من رو که اول جاده ایستاده، و هنوز منتظرتم."
"من خوبم. باورم کن، لطفا!"
"اگه خوب بودی، دست راستت رو نمی بردی پایین."
"حتی من هم این قرارمون رو به خوبی به یاد نداشتم."
تو که بودی؟
اگه زمان منتظر ما میایستاد تا ما به بلوغ برسیم، قطعا زندگی با نقصهای کمتری را تجربه میکردیم. نمیدانم زندگی بدون واژهی «افسوس» به چه شکل خواهد بود، شیرینتر است یا مزهی یکنواختی دارد؟
تنهایی پر هیاهو، بهومیل هرابال
تنهایی پر هیاهو، بهومیل هرابال
JJK S02 E18
P.S: I was wanting to build a house along the Malaysia's Beach. just now I have a lot of books that I've not read. I'll read them, page by page. but, I'm tired. I'm really tired. I have worked a lot so far.
P.S: I was wanting to build a house along the Malaysia's Beach. just now I have a lot of books that I've not read. I'll read them, page by page. but, I'm tired. I'm really tired. I have worked a lot so far.