در میان برف ها آبی می پوشی، در تولد ها
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima
شرکت می کنی، روی مردار هایمان می رقصی.
فریب می دهی، نیرنگ می کنی، از تن خسته ی ما
استقبال می کنی، اینجا بدون حرکت کمین می کنی،
درون غار ها زمزمه می کنی، هشدار هشدار و ریسمان،
امید و آرزوهای ما را می بافی، در برابر شیطانِ
آسمان ها دست ها را به هم قلاب می کنی، آه باران!
سمی بر فراز سر ما! اسیدی که تمیزی را
می بلعد، ما را مانند کودکان در میانه ی کابوس
بیدار می کند، از بلعندگانی که نامشان را
نمی توانم ببرم فرار کن
مردان آهنینی که بر پیکر ما راه می روند
و گوشت ما را به مردابی از خونابه
بدل می کنند.
Prayer to the Mothers, Diane Di Prima
«اگر تو از وضعِ من ذرّهای اطلاع داشتی به وحشت میافتادی. بعید نیست که من خصلتا فردِ تنپروری نباشم؛ امّا کاری نداشتم که بکنم. در جایی که زندگی میکردم مطرود و محکوم بودم، مغلوبانه برای فرار به جایی دیگر سخت تلاش میکردم، ولی اینها همه از محالات بود، چیزی که وصول به آن، بهجز در چند موردِ استثناییِ بیاهمیت ورای قدرتم بود.
ارزشی که من میتوانستم برای خودم قائل بشوم، بیش از هرچیز وابسته به تو بود، نه به موفقیتِ ظاهریِ فلان یا بهمان کار.
موفقیت تقویتم میکرد ولی فقط برای یک لحظه، و نه بیشتر، در حالی که از طرف دیگر، سنگینیِ وجودِ تو با قوّتی بیشتر متوقّفم میساخت.
یقین داشتم که هرچه بیشتر پیروز گردم، عاقبتم وخیمتر میگردد و دلیلش را در قیافهی بازداراندهی تو میدیدم.»
نامه به پدر، فرانتس کافکا
ارزشی که من میتوانستم برای خودم قائل بشوم، بیش از هرچیز وابسته به تو بود، نه به موفقیتِ ظاهریِ فلان یا بهمان کار.
موفقیت تقویتم میکرد ولی فقط برای یک لحظه، و نه بیشتر، در حالی که از طرف دیگر، سنگینیِ وجودِ تو با قوّتی بیشتر متوقّفم میساخت.
یقین داشتم که هرچه بیشتر پیروز گردم، عاقبتم وخیمتر میگردد و دلیلش را در قیافهی بازداراندهی تو میدیدم.»
نامه به پدر، فرانتس کافکا
Lorn
🧠: It's better for you to control your time and do everything that I set in your schedule and improve in your making discipline, because who knows in the next 3 weeks, will you have a lot of time for acting as now?
I don't have another alternative! they tried to break all of them and eventually got success. what is going to happen now? I dunno what should I harp at the next time.
Forwarded from بی امان قلم
با چهره ای نالان و ناخواه پتوی کنار رفته را بر می گردانم سر جایش. صدای گذر ابر ها و گفتمان گنجشک های نشسته بر روی سیم های برق معلق به فاصله ی دو متر از پنجره ی باز اتاق، گوش هایم را می رنجاند. پرده را با خشنونتی تحلیل رفته یا شاید هم بی تفاوتی ای محض، حائل نور پر رنگ خورشید و تاریکی بی رنگ فضای چهار دیواری قرار می دهم، اما فرقی به حال صدا های کمی قبل ندارد. نمی دانم هر کدام از دانه های زمانی که به حرکاتم چسبیده و جا به جا می شوند، چگونه و چرا سپری می شوند. حتی به یادشان نمی آورم. فقط می دانم مدتی پیش زیر دوش بودم، به زور خود را بیرون کشیده، و اکنون باز هم زیر پتویی سورمه ای رنگ، افتاده ام. چشم هایم هیچ حس نمی کنند. قلبم هیچ نمی کوبد. مغزم نبض نمی زند. تنها نشانه ی زنده بودنم تنفسی منظم و طولانی، شبیه به خفتگان، است.
پشت سرم، توی شهر، توی خیابان های راست، در روشنایی های سرد تیر های چراغ، رویداد اجتماعی شگرفی می مرد؛ این پایان جمعه بود.
من حاجتی به جمله پردازی ندارم. برای آن می نویسم که بعضی اوضاع و احوال را روشن کنم باید از ادبیات بر حذر باشم. باید قلم را رها کنم که به حال خودش بنویسد، بدون آنکه در پی کلمه ها بگردم.
تهوع، سارتر
تهوع، سارتر
من گذشته ام را کجا نگه دارم؟ گذشته را توی جیب نمی شود گذاشت؛ برای مرتب چیدنش خانه ای باید داشت. من مالک چیزی جز تنم نیستم؛ مردی یکه و تنها، با هیچ چیزی جز تنش، نمی تواند یادبود ها را وا ایستاند؛ یادبود ها از میانش می گذرند. نباید شکوه کنم. من فقط خواهان آن بوده ام که آزاد باشم.
تهوع، سارتر
تهوع، سارتر
Forwarded from بی امان قلم
شنبه
همواره به شیوه ای راه می روم که شق و رق تر از آنچه هستم به نظر برسم؛ به گونه ای که اگر آدمی خواست مختصات زمان و مکان بداند، من آخرین کسی باشم که برای پرسش بر می گزیند. بهار را به یاد می آورم که در آخرین دیدارمان پس از مدت ها در حالی که به چهارچوب ایستگاه تکیه زده بود، من را از طرز راه رفتنم شناخت، و سپس با اشتیاق دست راستش را بالا برد و حرکت داد.
موضوع مهمی نیست اما، امروز هم در حین راه رفتن، لحظه ای به چشم آمده و سپس با سرعت باد محو می شدم. هیچ وقت اجازه ی انتخابِ حق تقدم را نمی دهم، چون در اکثر مواقع عجله دارم و روی دانه به دانه ی زمان برنامه ریخته ام. یا می دوَم، و یا می ایستم. حدی وسطی ندارم، و همین باعث شد چیزی حدود چهار یا پنج ثانیه از ایده ها و افکارم جا بمانم. مردی پیر، سوار بر دوچرخه ای قدیمی و آهنی در پیاده رو و مقابلم ظاهر شد. درست در حین عبور از برم، در امتداد گوشم کلمه ای آشنا از میان لب بالایی پوشیده از سبیل خاکستری اش شنیدم. باقی جمله اش در میان مصاحبه ی دختر ایتالیایی- آمریکایی ای که از هدفونم پخش می شد، گم و گور شد. رشته ی مصاحبه را رها کردم و سرعتم را کم. به فاصله ی یک ثانیه نیشخندی گونه ی راستم را به آرامی منقبض کرد و حرکت های بعدی انتخابی ام در ثانیه های باقی مانده ی پیش رو از پستوی ذهنم عبور. می توانستم لگد نه چندان سنگینی نثار چرخ آخرش کنم، اگر با سرعت انجامش می دادم سرِ خر به سوی خیابان پهن و نه چندان خلوت سمت چپم کج می کرد و در بهترین حالت در اثر برخورد با جدول، با فلز جلوی دوچرخه ادغام می شد.
در حالت انتخابی دوم، تنه ای کوتاه کافی بود برای واژگون شدنش و برخورد گردن و سرش با حفاظ شبکه ای سمت راستم.
و حالت سوم؛ کشیدن نفسی عمیق و یادآوری حفظ آرامش و گذر، به خودم است. راهی که همیشه نه اما در اکثر مواقع می پسندمش.
همواره به شیوه ای راه می روم که شق و رق تر از آنچه هستم به نظر برسم؛ به گونه ای که اگر آدمی خواست مختصات زمان و مکان بداند، من آخرین کسی باشم که برای پرسش بر می گزیند. بهار را به یاد می آورم که در آخرین دیدارمان پس از مدت ها در حالی که به چهارچوب ایستگاه تکیه زده بود، من را از طرز راه رفتنم شناخت، و سپس با اشتیاق دست راستش را بالا برد و حرکت داد.
موضوع مهمی نیست اما، امروز هم در حین راه رفتن، لحظه ای به چشم آمده و سپس با سرعت باد محو می شدم. هیچ وقت اجازه ی انتخابِ حق تقدم را نمی دهم، چون در اکثر مواقع عجله دارم و روی دانه به دانه ی زمان برنامه ریخته ام. یا می دوَم، و یا می ایستم. حدی وسطی ندارم، و همین باعث شد چیزی حدود چهار یا پنج ثانیه از ایده ها و افکارم جا بمانم. مردی پیر، سوار بر دوچرخه ای قدیمی و آهنی در پیاده رو و مقابلم ظاهر شد. درست در حین عبور از برم، در امتداد گوشم کلمه ای آشنا از میان لب بالایی پوشیده از سبیل خاکستری اش شنیدم. باقی جمله اش در میان مصاحبه ی دختر ایتالیایی- آمریکایی ای که از هدفونم پخش می شد، گم و گور شد. رشته ی مصاحبه را رها کردم و سرعتم را کم. به فاصله ی یک ثانیه نیشخندی گونه ی راستم را به آرامی منقبض کرد و حرکت های بعدی انتخابی ام در ثانیه های باقی مانده ی پیش رو از پستوی ذهنم عبور. می توانستم لگد نه چندان سنگینی نثار چرخ آخرش کنم، اگر با سرعت انجامش می دادم سرِ خر به سوی خیابان پهن و نه چندان خلوت سمت چپم کج می کرد و در بهترین حالت در اثر برخورد با جدول، با فلز جلوی دوچرخه ادغام می شد.
در حالت انتخابی دوم، تنه ای کوتاه کافی بود برای واژگون شدنش و برخورد گردن و سرش با حفاظ شبکه ای سمت راستم.
و حالت سوم؛ کشیدن نفسی عمیق و یادآوری حفظ آرامش و گذر، به خودم است. راهی که همیشه نه اما در اکثر مواقع می پسندمش.
Forwarded from Recherché
Listen to me," Clytemnestra says. "Gods do not care about us. They have other concerns. That is why you should never live in the shadow of their anger. It is men you must fear. It is men who will be angry with you if you rise too high, if you are loved too much. The stronger you are, the more they will try to take you down.
Costanza Casati, Clytemnestra
Costanza Casati, Clytemnestra