Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
- بوی چی بود که هوای چشم هات رو ابری کرد؟
+ نمی دونم. نمی دونم بوی مرگ بود، یا کهنگیِ خاطره. من حتی نمی تونم دلیلش رو تنها به اون بوی خاص اختصاص بدم. نباید تاثیر اون تماما جا گرفتن تنش بین بازو هام و زمزمه هاش نزدیک گوشم رو نادیده گرفت. اما درسته، توانایی تمییز دادن ماهیت اون بو رو ندارم. اگر بخوام از بقیه ی حواسم کمک بگیرم، فقط تصویری نیمه تاریک از دندان ها و لب پایینش به یاد می آرم.
- که به واسطه ی همون ها داشت زمزمه می کرد؟
+ نه. اون زمزمه ها به واسطه خونی که از انتهای قلبش پمپاژ شده بود و بین رگ هاش نبض می زد، به خوردم رفت. شب، پشت شیشه فرو رفت. و من در حالی که صورتم رو توی تاریکی فرو می بردم خودم رو روی شئ ای که پشتم قرار داشت انداختم و راه رفتنش رو باز کردم. از اون بو دور شدم، اما اگه در سالیان بعد دوباره بهم نزدیک بشه، به کندی ذوب شدن پارافين احاطه کننده ی فیتیله، خواهم شناختش.
دردناک ترین قسمت مرگ یک فانی، اینه که پیش بینی شده ست.
>باخیلیدس
Death's game E01
هیچ زخمی درمان نمی شود، مگر با خون خود.
چند گفتار از The heroine's journey رو می خونم و در حالی که شیفته ی ایزدبانو های جدیدی شدم، صفحات رو در جهت نسیم و جاذبه ی زمین رها می کنم و سرم رو بین دست هام می فشارم.
رشد، توانایی به تعویق انداختن لذت است.
>ز. فروید
Forwarded from ناپیرو
You know, one of the worst feelings ever, is being in your own house and feeling like you wanna go home.
نمی دانم که می دانم یا نه، اما اگر نمی دانم یا نمی خواهم بدانم، به خود حق می دهم؛ صحنه هایی به شفافیت حقیقت دارند. ابعادی طبیعی، واکنش های انتخابی ای وسیع. اما می دانم که چیزی برای گفتن دارند. به تنها چیزی که نمی اندیشیدم، رنجی بود که دست هایش را با فشار بر دیواره ی گلویم حرکت می داد. در عین حالی که برای جرعه ای نفس به گلویم چنگ می زدم و به دنبال پنجره ای می گشتم، می دانستم که برایم اهمیتی ندارد اگر به هیچ کدامشان نرسم. شاید علت بی صدا و در خفا جان دادنِ گرمی اشک هایی که روان بودند هم همین بود. با لگدی به ضرب سر بر آوردم، و تنها همین قدر به یاد دارم که گونه ی چپم تا بالای لبم خیس از باریکه ای اشک است. عجب تشنجی. بی هوش شدم.
...-
+از ریختن بتن توی دهن و انگشت هام چه سود؟ باید بتونم دو کلمه از خودم بنویسم یا نه؟
...-
+نه یادم نرفته. حواسم به اونجا هم هست. سعی می کنم البته.
...-
+اگه از هیچ جا جرقه نخوره، هیچ زغالی هم دارای درونی گداخته نمی شه. بذار اول این جرقه رو بچسبم تا رطوبت هوا برنگشته.
...-
+مراقبم. مراقبم.


پ.ن: "-" با یک تای ابروی بالا سر تا پام رو برانداز کرد، مکث کرد و رفت.
در خود، میلی عظیم از فریاد حس می‌کنم.
ریشه ای عمیق دارد
این عطش باز کردن پوششی
که روی زخم قرار گرفته است
همانی که با بالا رفتن جزر و مد شقایق سرخ دریایی
رد خون را روی تن ما باقی می گذارد
این اولین یکشنبه ی پس از
اولین ماه کامل در بهار؛
ما را به گذشته ها می بَرد
به نقطه ی آغاز حیات
و در نقطه ی عطف زمان
در رستگاری عشق
تصویری از ماه را به ما نشان می دهد.


>Julia Connor, On the Moon of the Hare
محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می گوید یا می اندیشد که اگر مجبور می شد در بلندی یا بر فراز صخره ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش به روی آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاه ها، اقیانوس و سیاهی ابدی، تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می داد زنده بماند تا اینکه فوراً بمیرد! فقط زیستن، زیستن و زیستن-هر طور که باشد، اما زنده ماندن و زیستن! عجب حقیقتی! خداوندا! چه حقیقتی! چه پست است انسان! پس از لحظه ای افزود، اما آن کسی هم که او را به این سبب پست می خواند، خودش هم پست است.

جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص۲۳۹
-ودکا دستور می فرمایید؟
+چای بده، روزنامه های کهنه ی پنج روز اخیر را هم بیاور، پول ودکایت را می دهم.
گاهی اوقات انقدر فاصله ای که بین خودم و جامعه ی بشری حس می کنم طولانی و عمیقه که واقعا بوی انسانی رو فراموش می کنم. در اکثر این مواقع می رم سراغ گذشته و در حین نبش قبرش و جمع شدن صورتم به خاطر بوی متعفنش، سعی می کنم به یاد بیارم که مگه چی تغییر کرده. چی عمیقا در من تغییر کرده که حتی گاهی فراموشش می کنم. تهوع آور، ضعیف کننده، و به احتمال خیلی بالا احمقانه ست. من هیچ وقت ارتباطی عمیق رو حس نکردم با اون جامعه. تنها فرقی هم که الان می تونم بهش اشاره کنم انزوای انتخابی بیشتره. حتی در تمام موقعیت هایی که تصمیمم بر مبنای انزوا نبوده، انتخاب دیگه ای هم نبوده. حتی همین گذشته رو هم از روی اجبار دارم؛ همین ارتباط ضعیف رو.
انگار جداً میشه کار هایی رو انجام داد که درسته دقیقاً توی اون لحظه دلیلش رو به طور شفافی نمی دونی، اما یک جایی از ذهنت می دونه؛ به خاطر همین اون تصمیم رو گرفته.
Lorn
در رابطه با امروز: ۱. با پوشش دادن یکی از جلسه های(البته تنها جلسه، من نمی دونم این سازمان با دادنِ حس عذاب به من چه چیزی عایدش می شه حقیقتا.) میس شده، خیلی خسته ام و در حالی که دارم بند و بساطِ در کردنش وکش و قوس رو جمع و جور می کنم، به این فکر می کنم که…
در رابطه با اخیر:

۱. سویچ شدن و ادامه دادن با روی خشن و یا نرم، به مرور زمان برام ساده شده. خیلی ساده. باهاش یک یه قل دو قل بازی مون نشه؟

۲. "میم۲" می گفت زمان، دشمن انسانه. اما دلیلی برای نزدیک شدنِ مرگِ خودت و بعضی مسائل مربوط به خودت، بودن؛ چیزی نیست که مانع این باشه که دلیلی برای ادامه ی حیاتت هم محسوب بشه.

۳. ازم پرسید زندگی ای که می خوای خیلی چالشی و سخته، زنده در اومدن ازش راحت نیست، مغزت رو باید برای متمرکز موندن و سوختِ ادامه دادن burn out کنی؛ با این شرایط باز هم انتخابش می کنی؟
نمی دونست انتخاب دیگه ای ندارم/نمی خوام داشته باشم.

۴. هنوز هم آدم هایی رو می بینم که برای یک سانت بلند تر بودن شنل جادویی شون چونه می زنند.

۵. رسیدن به آرامش رو وقتی می تونی تجربه کنی که قابلیتِ وسط توفان-چایی خوردن رو در خودت آنلاک کنی.