Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
پادشاهی بود که در جنگی شکست خورده و اسیر شده بود. او آنجا، در کنج اردوی فاتح بود. پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده از جلویش می گذرند. گریه نکرد، چیزی نگفت. بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد، او هم به زنجیر کشیده شده بود. پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت. تو می توانی مثال هایی از خودت بسازی. می بینی؛ زمان هایی هست که آدم نباید گریه کند، وگرنه ناپاک می شود. ولی اگر کنده چوبی روی پایش بیفتد، می تواند هر چه دلش بخواهد بکند، آه و ناله سر دهد، بگرید، روی پای دیگرش ورجه وورجه کند. چیز احمقانه آن است که تمام وقت رواقی مشرب باشد؛ برای هیچ و پوچ خودش را خواهد فرسود.

تهوع، سارتر
آن درد نامربوط بود، روا نبود در چنان لحظه ای به آن فکر کنم. کافی نبود که نشان ندهم دارم رنج می کشم؛ لازم بود که رنج نکشم.
-پس عزیزم می بینی که من همه چیز را ول کردم.
+من سعی کرده بودم این کتاب را بنویسم...
حرفم را می برد.
_من در گذشته زندگی می‌کنم. هر چه را که برایم رخ داده است به یاد می آورم و منظم و مرتبش می کنم. از دور، همین طوری، هیچ صدمه ای نمی زند، تقریبا خودم را به دستش ول می کنم. داستان ما همه اش خیلی زیباست. چند تا دست کاری اینجا و آنجا می کنم و یک رشته لحظه های کامل درست می شوند. بعد چشم هایم را می بندم و می کوشم تخیل کنم که هنوز دارم داخلشان زندگی می کنم. من شخصیت های دیگری هم دارم. باید دانست چطور فکر و حواس را متمرکز کرد. می دانی چه خوانده ام؟ ورزش های روحی قدیس لویولا را. خیلی برایم سودمند بوده است. اول از همه شیوه ای برای آراستن دکور هست، و بعد شیوه ای برای آوردن شخصیت ها به روی صحنه. می‌توان موفق به دیدن شد.
+خب، این اصلا مرا خرسند نمی کند.
-به خیالت مرا خرسند می کند؟

تهوع، سارتر
در بنیاد به همه شان بی اعتنا بود؛ تابش های مختصر آفتاب روی سطح دریایی تاریک و سرد.
چه کسی توان این را دارد که مرا نجات دهد؟هیچ‌کس؛ زیرا هیچ‌کس از من مقتدرتر و توانمندتر نیست. اما من. من؛ یگانه دشمن خویشتنم.

فکر جنایت، لیانيد آندری‌یف
من هم می خواستم که باشم. چیز دیگری جز این نمی خواستم؛ این آخرین کلام زندگی ام است. در ته همه ی این کوشش هایی که ناپیوسته می نمودند، من آرزویی واحد را باز می یابم؛ اینکه وجود را از خودم بیرون برانم، لحظه ها را از چربی شان خالی کنم، بچلانمشان خشکشان کنم، خودم را بپالایم، خودم را سخت گردانم، تا سرانجام صوت واضح و دقیق یک نت ساکسیفون را پدید آورم. این حتی می تواند به عنوان افسانه‌ای اخلاقی به کار آید. مرد بیچاره ای بود که وارد دنیایی عوضی شده بود. او مانند دیگر مردم در دنیای باغ های ملی، بیسترو ها، شهر های تجاری وجود داشت و می خواست خودش را قانع کند که در جایی دیگر زندگی می کند، در پشتِ بوم پرده های نقاشی، با دوجهای نقاشی های تینتورتو، با فلورانسی های نیک نهادِ گوتسولی، در پشت صفحه های کتاب ها، با فابر بچه دل دونگو و ژولین سورل، در پشت صفحه های گرامافون، با ناله های طولانی و خشک جاز. و بعد، پس از آنکه حسابی حماقت کرد، فهمید، چشم هایش را گشود، دید که اشتباهی رخ داده است. به راستی او در یک بیسترو بود، مقابل لیوان آبجویی ولرم. آنجا از پا در آمده روی نیمکت ماند، اندیشید: من احمقم. و درست در آن لحظه، در آن سوی وجود، در آن دنیای دیگری که می توان از دور دید، بی آنکه هرگز نزدیکش شود، نغمه ی کوچکی بنای رقصیدن گذاشت، بنای خواندن گذاشت: باید مثل من بود؛ باید به طور موزون رنج کشید.

تهوع، سارتر
قدرت وسیله نیست، هدفه.
- بوی چی بود که هوای چشم هات رو ابری کرد؟
+ نمی دونم. نمی دونم بوی مرگ بود، یا کهنگیِ خاطره. من حتی نمی تونم دلیلش رو تنها به اون بوی خاص اختصاص بدم. نباید تاثیر اون تماما جا گرفتن تنش بین بازو هام و زمزمه هاش نزدیک گوشم رو نادیده گرفت. اما درسته، توانایی تمییز دادن ماهیت اون بو رو ندارم. اگر بخوام از بقیه ی حواسم کمک بگیرم، فقط تصویری نیمه تاریک از دندان ها و لب پایینش به یاد می آرم.
- که به واسطه ی همون ها داشت زمزمه می کرد؟
+ نه. اون زمزمه ها به واسطه خونی که از انتهای قلبش پمپاژ شده بود و بین رگ هاش نبض می زد، به خوردم رفت. شب، پشت شیشه فرو رفت. و من در حالی که صورتم رو توی تاریکی فرو می بردم خودم رو روی شئ ای که پشتم قرار داشت انداختم و راه رفتنش رو باز کردم. از اون بو دور شدم، اما اگه در سالیان بعد دوباره بهم نزدیک بشه، به کندی ذوب شدن پارافين احاطه کننده ی فیتیله، خواهم شناختش.
دردناک ترین قسمت مرگ یک فانی، اینه که پیش بینی شده ست.
>باخیلیدس
Death's game E01
هیچ زخمی درمان نمی شود، مگر با خون خود.
چند گفتار از The heroine's journey رو می خونم و در حالی که شیفته ی ایزدبانو های جدیدی شدم، صفحات رو در جهت نسیم و جاذبه ی زمین رها می کنم و سرم رو بین دست هام می فشارم.
رشد، توانایی به تعویق انداختن لذت است.
>ز. فروید
Forwarded from ناپیرو
You know, one of the worst feelings ever, is being in your own house and feeling like you wanna go home.