من هم می خواستم که باشم. چیز دیگری جز این نمی خواستم؛ این آخرین کلام زندگی ام است. در ته همه ی این کوشش هایی که ناپیوسته می نمودند، من آرزویی واحد را باز می یابم؛ اینکه وجود را از خودم بیرون برانم، لحظه ها را از چربی شان خالی کنم، بچلانمشان خشکشان کنم، خودم را بپالایم، خودم را سخت گردانم، تا سرانجام صوت واضح و دقیق یک نت ساکسیفون را پدید آورم. این حتی می تواند به عنوان افسانهای اخلاقی به کار آید. مرد بیچاره ای بود که وارد دنیایی عوضی شده بود. او مانند دیگر مردم در دنیای باغ های ملی، بیسترو ها، شهر های تجاری وجود داشت و می خواست خودش را قانع کند که در جایی دیگر زندگی می کند، در پشتِ بوم پرده های نقاشی، با دوجهای نقاشی های تینتورتو، با فلورانسی های نیک نهادِ گوتسولی، در پشت صفحه های کتاب ها، با فابر بچه دل دونگو و ژولین سورل، در پشت صفحه های گرامافون، با ناله های طولانی و خشک جاز. و بعد، پس از آنکه حسابی حماقت کرد، فهمید، چشم هایش را گشود، دید که اشتباهی رخ داده است. به راستی او در یک بیسترو بود، مقابل لیوان آبجویی ولرم. آنجا از پا در آمده روی نیمکت ماند، اندیشید: من احمقم. و درست در آن لحظه، در آن سوی وجود، در آن دنیای دیگری که می توان از دور دید، بی آنکه هرگز نزدیکش شود، نغمه ی کوچکی بنای رقصیدن گذاشت، بنای خواندن گذاشت: باید مثل من بود؛ باید به طور موزون رنج کشید.
تهوع، سارتر
تهوع، سارتر
- بوی چی بود که هوای چشم هات رو ابری کرد؟
+ نمی دونم. نمی دونم بوی مرگ بود، یا کهنگیِ خاطره. من حتی نمی تونم دلیلش رو تنها به اون بوی خاص اختصاص بدم. نباید تاثیر اون تماما جا گرفتن تنش بین بازو هام و زمزمه هاش نزدیک گوشم رو نادیده گرفت. اما درسته، توانایی تمییز دادن ماهیت اون بو رو ندارم. اگر بخوام از بقیه ی حواسم کمک بگیرم، فقط تصویری نیمه تاریک از دندان ها و لب پایینش به یاد می آرم.
- که به واسطه ی همون ها داشت زمزمه می کرد؟
+ نه. اون زمزمه ها به واسطه خونی که از انتهای قلبش پمپاژ شده بود و بین رگ هاش نبض می زد، به خوردم رفت. شب، پشت شیشه فرو رفت. و من در حالی که صورتم رو توی تاریکی فرو می بردم خودم رو روی شئ ای که پشتم قرار داشت انداختم و راه رفتنش رو باز کردم. از اون بو دور شدم، اما اگه در سالیان بعد دوباره بهم نزدیک بشه، به کندی ذوب شدن پارافين احاطه کننده ی فیتیله، خواهم شناختش.
+ نمی دونم. نمی دونم بوی مرگ بود، یا کهنگیِ خاطره. من حتی نمی تونم دلیلش رو تنها به اون بوی خاص اختصاص بدم. نباید تاثیر اون تماما جا گرفتن تنش بین بازو هام و زمزمه هاش نزدیک گوشم رو نادیده گرفت. اما درسته، توانایی تمییز دادن ماهیت اون بو رو ندارم. اگر بخوام از بقیه ی حواسم کمک بگیرم، فقط تصویری نیمه تاریک از دندان ها و لب پایینش به یاد می آرم.
- که به واسطه ی همون ها داشت زمزمه می کرد؟
+ نه. اون زمزمه ها به واسطه خونی که از انتهای قلبش پمپاژ شده بود و بین رگ هاش نبض می زد، به خوردم رفت. شب، پشت شیشه فرو رفت. و من در حالی که صورتم رو توی تاریکی فرو می بردم خودم رو روی شئ ای که پشتم قرار داشت انداختم و راه رفتنش رو باز کردم. از اون بو دور شدم، اما اگه در سالیان بعد دوباره بهم نزدیک بشه، به کندی ذوب شدن پارافين احاطه کننده ی فیتیله، خواهم شناختش.
چند گفتار از The heroine's journey رو می خونم و در حالی که شیفته ی ایزدبانو های جدیدی شدم، صفحات رو در جهت نسیم و جاذبه ی زمین رها می کنم و سرم رو بین دست هام می فشارم.
نمی دانم که می دانم یا نه، اما اگر نمی دانم یا نمی خواهم بدانم، به خود حق می دهم؛ صحنه هایی به شفافیت حقیقت دارند. ابعادی طبیعی، واکنش های انتخابی ای وسیع. اما می دانم که چیزی برای گفتن دارند. به تنها چیزی که نمی اندیشیدم، رنجی بود که دست هایش را با فشار بر دیواره ی گلویم حرکت می داد. در عین حالی که برای جرعه ای نفس به گلویم چنگ می زدم و به دنبال پنجره ای می گشتم، می دانستم که برایم اهمیتی ندارد اگر به هیچ کدامشان نرسم. شاید علت بی صدا و در خفا جان دادنِ گرمی اشک هایی که روان بودند هم همین بود. با لگدی به ضرب سر بر آوردم، و تنها همین قدر به یاد دارم که گونه ی چپم تا بالای لبم خیس از باریکه ای اشک است. عجب تشنجی. بی هوش شدم.
...-
+از ریختن بتن توی دهن و انگشت هام چه سود؟ باید بتونم دو کلمه از خودم بنویسم یا نه؟
...-
+نه یادم نرفته. حواسم به اونجا هم هست. سعی می کنم البته.
...-
+اگه از هیچ جا جرقه نخوره، هیچ زغالی هم دارای درونی گداخته نمی شه. بذار اول این جرقه رو بچسبم تا رطوبت هوا برنگشته.
...-
+مراقبم. مراقبم.
پ.ن: "
+از ریختن بتن توی دهن و انگشت هام چه سود؟ باید بتونم دو کلمه از خودم بنویسم یا نه؟
...-
+نه یادم نرفته. حواسم به اونجا هم هست. سعی می کنم البته.
...-
+اگه از هیچ جا جرقه نخوره، هیچ زغالی هم دارای درونی گداخته نمی شه. بذار اول این جرقه رو بچسبم تا رطوبت هوا برنگشته.
...-
+مراقبم. مراقبم.
پ.ن: "
-" با یک تای ابروی بالا سر تا پام رو برانداز کرد، مکث کرد و رفت.ریشه ای عمیق دارد
این عطش باز کردن پوششی
که روی زخم قرار گرفته است
همانی که با بالا رفتن جزر و مد شقایق سرخ دریایی
رد خون را روی تن ما باقی می گذارد
این اولین یکشنبه ی پس از
اولین ماه کامل در بهار؛
ما را به گذشته ها می بَرد
به نقطه ی آغاز حیات
و در نقطه ی عطف زمان
در رستگاری عشق
تصویری از ماه را به ما نشان می دهد.
>Julia Connor, On the Moon of the Hare
این عطش باز کردن پوششی
که روی زخم قرار گرفته است
همانی که با بالا رفتن جزر و مد شقایق سرخ دریایی
رد خون را روی تن ما باقی می گذارد
این اولین یکشنبه ی پس از
اولین ماه کامل در بهار؛
ما را به گذشته ها می بَرد
به نقطه ی آغاز حیات
و در نقطه ی عطف زمان
در رستگاری عشق
تصویری از ماه را به ما نشان می دهد.
>Julia Connor, On the Moon of the Hare
محکوم به مرگی یک ساعت پیش از مرگ می گوید یا می اندیشد که اگر مجبور می شد در بلندی یا بر فراز صخره ای زندگی کند که آنقدر باریک باشد که فقط دو پایش به روی آن جا بگیرد و در اطرافش پرتگاه ها، اقیانوس و سیاهی ابدی، تنهایی ابدی و توفان ابدی باشد و به این وضع ناگزیر باشد در آن یک ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، برای ابد بایستد؛ باز هم ترجیح می داد زنده بماند تا اینکه فوراً بمیرد! فقط زیستن، زیستن و زیستن-هر طور که باشد، اما زنده ماندن و زیستن! عجب حقیقتی! خداوندا! چه حقیقتی! چه پست است انسان! پس از لحظه ای افزود، اما آن کسی هم که او را به این سبب پست می خواند، خودش هم پست است.
جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص۲۳۹
جنایت و مکافات، فئودور داستایفسکی، ترجمه ی مهری آهی، ص۲۳۹