But you know what? my fear, it doesn't get to decide. it doesn't get to define me. I'm not giving it the power.
Write your story as it needs to be written. Write it honestly, and tell it as best you can. I’m not sure that there are any other rules. Not ones that matter.
-Neil Gaiman
-Neil Gaiman
This earth is my sister; I love her daily grace, her silent daring, and how loved I am. How we admire this strength in each other, all that we have lost, all that we have suffered, all that we know: We are stunned by this beauty, and I do not forget: what she is to me, what I am to her.
-Susan Griffin
-Susan Griffin
اصولأ اشخاصی که دارای فکر تازه باشند، حتی آنان که استعداد کمی برای گفتن چیز ها نو دارند، بی نهایت کم به دنیا می آیند، یعنی به طور شگفت آوری کم هستند. فقط یک چیز روشن است، که ترتیب به وجود آمدن مردم یعنی همه ی این گروه و گروه های فرعی یقیناً به طور صحیح و دقیق باید تخت یکی از قوانین طبیعت درآید. این قانون البته هنوز ناشناخته است. اما من معتقدم که وجود دارد و بعد ها معلوم خواهد شد. توده ی بزرگ مرد، یعنی "ماده" تنها به آن جهت در دنیا وجود دارد تا سرانجام با کوششی و بنا بر اصلی که هنوز اسرار آمیز است، از راه امتزاج انواع و نژادها بر خود فشار آورده و بالاخره... خوب، لااقل از هر هزار نفر یک نفر آدم کم و بیش مستقل وجود دارد. و اما کسانی که شخصیت و استقلال فکری وسیع دارند، شاید از هر ده هزار نفر(این را تقریبا از روی مدارک و دلیل می گویم)یک نفر باشد. و اگر باز هم شخصیت بارزتری در نظر بگیرید، از هر صد هزار نفر یکی چنان است. مردم نابغه از میلیون ها، و نابغه های بزرگ و گل سر سبد بشریت، شاید از بین چندین هزار میلیون در روی زمین یوی به وجود آید. خلاص آنکه من در آن دستگاهی که این ها به وجود می آیند، سر نکرده ام. اما بی شک قانون معینی هست و باید باشد. در این مورد پیشامدی در کار نیست.
جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی
جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی
-پس نگرانی برای چیست؟ دزد را بجویید...
+خوب، اگر جستیم چه؟
-به سزایش می رسد.
+شما چقدر منطقی هستید. اما درباره ی وجدان او چه؟
-آخر، شما به وجدان او چه کار دارید؟
+هیچ، فقط از لحاظ انسان دوستی.
-آن کسی که وجدان دارد اگر به اشتباه خود پی برد، رنج می کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.
+خوب، اما آنهایی که واقعا نابغه هستند، یعنی آنهایی که اجازه ی کشتن دارند، قاعدتاً باید هیچ رنج نبرند. حتی به خاطر خونی که ریخته شده؟
-لفظ "باید" برای چیست؟ در این مورد نه امری و نه نهیی موجود است، اگر دلش به حال قربانی می سوزد بگذارید رنج برد... رنج و درد لازمه ی قوه ی دراکه ی پهناور و قلب عمیق است.
و بعد ناگهان متفکرانه، به طوری که حتی با لحن سخنش مغایرت داشت، گفت:
-مردم واقعاً بزرگ، به نظر من باید در دنیا غم را بزرگ احساس کنند.
جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی
+خوب، اگر جستیم چه؟
-به سزایش می رسد.
+شما چقدر منطقی هستید. اما درباره ی وجدان او چه؟
-آخر، شما به وجدان او چه کار دارید؟
+هیچ، فقط از لحاظ انسان دوستی.
-آن کسی که وجدان دارد اگر به اشتباه خود پی برد، رنج می کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.
+خوب، اما آنهایی که واقعا نابغه هستند، یعنی آنهایی که اجازه ی کشتن دارند، قاعدتاً باید هیچ رنج نبرند. حتی به خاطر خونی که ریخته شده؟
-لفظ "باید" برای چیست؟ در این مورد نه امری و نه نهیی موجود است، اگر دلش به حال قربانی می سوزد بگذارید رنج برد... رنج و درد لازمه ی قوه ی دراکه ی پهناور و قلب عمیق است.
و بعد ناگهان متفکرانه، به طوری که حتی با لحن سخنش مغایرت داشت، گفت:
-مردم واقعاً بزرگ، به نظر من باید در دنیا غم را بزرگ احساس کنند.
جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی
با به یاد آوردن بند مسئولیتی که برای نوشتن، در بیستُ چهار ساعت گذشته، روی شانه انداخته بودم، کتاب قطور را کنار گذاشتم و عینکم را در آوردم. باید بگویم که "ری را به بارانِ کوتاه چندی پیش، ترجیح دادم". وگرنه نمی توانم کلمات بعدی را بدون ربط به این موضوع به کار ببرم. چشمانم به زور چیست که همچنان باز است، نا آگاهم. اما شاید بیدار شود کسی/من و من مشاهده شود بین شلوغیِ کلماتی ربط و بی ربط و مثل همیشه در مسیری سریع السیر، خفته. حال که فکر می کنم، حتی اگر خواب هم نیستم و چیزی را برای نگاشتن به چنگ می گیرم، در میان دویدن است: به محض دیدن پیرمردِ لاغر و قد بلندی که در کناری از ترافیک ایستاده و پوشیدنِ آن کت مشکیِ بلند، تمام این ویژگی هایش را بارز تر می کند، فکر می کنم که تا چه حد علاقه دارم تصویرش را رسم کنم. در میان امواجی از مکان ها و حس هایی آشنا، بی آنکه به خوبی موج سواری را به یاد آورم، سعی در شناور ماندن بر سطح آب را دارم. در زمان های مناسب، کمی این طرف تر و آن طرف تر، می پرم، لبخندم را کنترل نمی کنم، با دقت بیشتری نگاه می کنم، و دوربینم را بیشتر حرکت می دهم. بی آنکه اجازه دهم ثانیه ای از دویدن خسته شوم، بی وقفه می دوم. در اثنای بازار بی انتهای پاچنار و همایون، و در کنار گاری ها و گربه های وسط بازار خنک و سرپوش، حد فاصل حافظ تا انقلاب، و انقلاب تا جمهوری را، از کنار دست فروش هایی که خیابان ها را به کمک لبو های سرخ و داغی که گوشه به گوشه ی خیابان ها می بینی، گرم تر می کنند، در حاشیه های شهری که هنوز هم چنان زندگی ای در جریان است که حتی گمان هم نمی بری؛ بی انتها و روشن، آشنا و غریبه، سرد و غمگین، مضطرب، با استخوان هایی یخ زده؛ دم و بازدم، نگاهی به عقب، جلو، و باز هم دویدن. بی آنکه سنسوری از درد بتوان یافت؛ تنها دم، بازدم، دویدن.
الساعه باران بنا گذاشته به باریدن. برای تزئین تاریکیِ اتاق با سرخیِ آسمان، پرده را باید به کناری زد.
الساعه باران بنا گذاشته به باریدن. برای تزئین تاریکیِ اتاق با سرخیِ آسمان، پرده را باید به کناری زد.