Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
-پس نگرانی برای چیست؟ دزد را بجویید...
+خوب، اگر جستیم چه؟
-به سزایش می رسد.
+شما چقدر منطقی هستید. اما درباره ی وجدان او چه؟
-آخر، شما به وجدان او چه کار دارید؟
+هیچ، فقط از لحاظ انسان دوستی.
-آن کسی که وجدان دارد اگر به اشتباه خود پی برد، رنج می کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است.
+خوب، اما آنهایی که واقعا نابغه هستند، یعنی آنهایی که اجازه ی کشتن دارند، قاعدتاً باید هیچ رنج نبرند. حتی به خاطر خونی که ریخته شده؟
-لفظ "باید" برای چیست؟ در این مورد نه امری و نه نهیی موجود است، اگر دلش به حال قربانی می سوزد بگذارید رنج برد... رنج و درد لازمه ی قوه ی دراکه ی پهناور و قلب عمیق است.
و بعد ناگهان متفکرانه، به طوری که حتی با لحن سخنش مغایرت داشت، گفت:
-مردم واقعاً بزرگ، به نظر من باید در دنیا غم را بزرگ احساس کنند.

جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی
Tehran 02.11.09
02.12.11
Good photos can deliver the smell of memories.
با به یاد آوردن بند مسئولیتی که برای نوشتن، در بیستُ چهار ساعت گذشته، روی شانه انداخته بودم، کتاب قطور را کنار گذاشتم و عینکم را در آوردم. باید بگویم که "ری را به بارانِ کوتاه چندی پیش، ترجیح دادم". وگرنه نمی توانم کلمات بعدی را بدون ربط به این موضوع به کار ببرم. چشمانم به زور چیست که همچنان باز است، نا آگاهم. اما شاید بیدار شود کسی/من و من مشاهده شود بین شلوغیِ کلماتی ربط و بی ربط و مثل همیشه در مسیری سریع السیر، خفته. حال که فکر می کنم، حتی اگر خواب هم نیستم و چیزی را برای نگاشتن به چنگ می گیرم، در میان دویدن است: به محض دیدن پیرمردِ لاغر و قد بلندی که در کناری از ترافیک ایستاده و پوشیدنِ آن کت مشکیِ بلند، تمام این ویژگی هایش را بارز تر می کند، فکر می کنم که تا چه حد علاقه دارم تصویرش را رسم کنم. در میان امواجی از مکان ها و حس هایی آشنا، بی آنکه به خوبی موج سواری را به یاد آورم، سعی در شناور ماندن بر سطح آب را دارم. در زمان های مناسب، کمی این طرف تر و آن طرف تر، می پرم، لبخندم را کنترل نمی کنم، با دقت بیشتری نگاه می کنم، و دوربینم را بیشتر حرکت می دهم. بی آنکه اجازه دهم ثانیه ای از دویدن خسته شوم، بی وقفه می دوم. در اثنای بازار بی انتهای پاچنار و همایون، و در کنار گاری ها و گربه های وسط بازار خنک و سرپوش، حد فاصل حافظ تا انقلاب، و انقلاب تا جمهوری را، از کنار دست فروش هایی که خیابان ها را به کمک لبو های سرخ و داغی که گوشه به گوشه ی خیابان ها می بینی، گرم تر می کنند، در حاشیه های شهری که هنوز هم چنان زندگی ای در جریان است که حتی گمان هم نمی بری؛ بی انتها و روشن، آشنا و غریبه، سرد و غمگین، مضطرب، با استخوان هایی یخ زده؛ دم و بازدم، نگاهی به عقب، جلو، و باز هم دویدن. بی آنکه سنسوری از درد بتوان یافت؛ تنها دم، بازدم، دویدن.
الساعه باران بنا گذاشته به باریدن. برای تزئین تاریکیِ اتاق با سرخیِ آسمان، پرده را باید به کناری زد.
+مشکلت چیه؟
-چیزی نیست. از زنده بودن خوشم نمی آد.
24.02.02
Forwarded from Mary's
I cannot make you understand. I cannot make anyone understand what is happening inside me. I cannot even explain it to myself.

Franz Kafka
در حالی که قطرات غلیظ خونم با فاصله های زمانی منظمی به روی سفیدی برف ها می چکید، زمزمه می کردم، نمی ذارم دوباره این موقعیت تکرار بشه. نمی ذارم.