با به یاد آوردن بند مسئولیتی که برای نوشتن، در بیستُ چهار ساعت گذشته، روی شانه انداخته بودم، کتاب قطور را کنار گذاشتم و عینکم را در آوردم. باید بگویم که "ری را به بارانِ کوتاه چندی پیش، ترجیح دادم". وگرنه نمی توانم کلمات بعدی را بدون ربط به این موضوع به کار ببرم. چشمانم به زور چیست که همچنان باز است، نا آگاهم. اما شاید بیدار شود کسی/من و من مشاهده شود بین شلوغیِ کلماتی ربط و بی ربط و مثل همیشه در مسیری سریع السیر، خفته. حال که فکر می کنم، حتی اگر خواب هم نیستم و چیزی را برای نگاشتن به چنگ می گیرم، در میان دویدن است: به محض دیدن پیرمردِ لاغر و قد بلندی که در کناری از ترافیک ایستاده و پوشیدنِ آن کت مشکیِ بلند، تمام این ویژگی هایش را بارز تر می کند، فکر می کنم که تا چه حد علاقه دارم تصویرش را رسم کنم. در میان امواجی از مکان ها و حس هایی آشنا، بی آنکه به خوبی موج سواری را به یاد آورم، سعی در شناور ماندن بر سطح آب را دارم. در زمان های مناسب، کمی این طرف تر و آن طرف تر، می پرم، لبخندم را کنترل نمی کنم، با دقت بیشتری نگاه می کنم، و دوربینم را بیشتر حرکت می دهم. بی آنکه اجازه دهم ثانیه ای از دویدن خسته شوم، بی وقفه می دوم. در اثنای بازار بی انتهای پاچنار و همایون، و در کنار گاری ها و گربه های وسط بازار خنک و سرپوش، حد فاصل حافظ تا انقلاب، و انقلاب تا جمهوری را، از کنار دست فروش هایی که خیابان ها را به کمک لبو های سرخ و داغی که گوشه به گوشه ی خیابان ها می بینی، گرم تر می کنند، در حاشیه های شهری که هنوز هم چنان زندگی ای در جریان است که حتی گمان هم نمی بری؛ بی انتها و روشن، آشنا و غریبه، سرد و غمگین، مضطرب، با استخوان هایی یخ زده؛ دم و بازدم، نگاهی به عقب، جلو، و باز هم دویدن. بی آنکه سنسوری از درد بتوان یافت؛ تنها دم، بازدم، دویدن.
الساعه باران بنا گذاشته به باریدن. برای تزئین تاریکیِ اتاق با سرخیِ آسمان، پرده را باید به کناری زد.
الساعه باران بنا گذاشته به باریدن. برای تزئین تاریکیِ اتاق با سرخیِ آسمان، پرده را باید به کناری زد.
در حالی که قطرات غلیظ خونم با فاصله های زمانی منظمی به روی سفیدی برف ها می چکید، زمزمه می کردم، نمی ذارم دوباره این موقعیت تکرار بشه. نمی ذارم.
-شما را چه می شود؟ چه می کنید، در مقابل من!...
راسکلنیکف فوراً برخاست و در حالی که به سوی پنجره می رفت با لحن خاصی گفت:
-من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم... چگونه چنین بی آبرویی و پستی در وجود تو با چنان احساسات مخالف و مقدسی به اتفاق جای دارند؟ آخر بسیار عادلانه تر می بود، هزاران بار بهتر و عاقلانه تر می بود اگر با سر خود را در آب می افکندی و یکباره به همه چیز خاتمه می دادی!
جنایت و مکافات، داستایفسکی
می تونی از زخمت مراقبت کنی؟(لااقل تا وقتی که دهانه ی زخمت بسته شه؟)اگه نمی تونی، بسپارش به من.