تنها ماندن، کاملا تنها ماندن و حتی نداشتن چیزی که افسوس آن را بخوری، دلتنگ کننده نیست-هیچ چیز، کلا هیچ چیز... زیرا تمام چیزی را که از دست دادم ام در واقع چیزی نبوده است، هیچ چیزی به جز رؤیاهایم!
شب های روشن، داستایفسکی
شب های روشن، داستایفسکی
این روز ها فرصت های معقولی دارم برای تنها بودن. این معقول بودن برایم اهمیت بسزایی هم دارد. باید کافی و به اندازه باشد. سعی می کنم از جسمم کار بیشتری بکشم تا بیشتر خسته شوم و آن حس بطالت کم رنگ تر شود، یا از آن عذاب رهاتر شوم. شاید هم هیچ نمی شود. بیهوده در فرار هستم. فکر می کنم دیگر این طور نمی شود، باید برای بیکار نبودن در تعطیلات هم فکری کنم. لعنت بر تعطیلات. بر هر چیزی که با آن دست و پنجه نرم می کنم. بر مسیر های از پیش تعیین شده ی جسمانی و روانی ای که درشان قرار گرفته ام. بر تمام عواملی که فشار های وارده بر نقطه به نقطه ی وجودم را فزونی می بخشد. من فرصت های معقول را دارم برای تنهایی، اما اشتیاقی برایشان ندارم. به آن ها هم لعنتی دو چندان می گویم. همین که خشم و ابهام و اضطراب در انتهای روز سر تاپای وجودم را نلرزاند شکر گویان شنا خواهم کرد. اما می لرزاند. چه نادانی ای. می لرزاند. به چه ریشتری هم. در اواسط روز به همه چیز علاقه مندم. مایلم سر هر رشته ی مصیبت باری را بگیرم و تا انتها بیخ ریشش را خراش دهم. به شب که می رسم خستگی و اضطراب دچارم می کنند. لعنت فرستان به همان موارد مذکور پیش می روم به سوی بطالت. نه به سویش. از همان می آیم. از بطالت به بطالت. تمامشان مضخرف و یکی است، نیست؟
در بسیاری موارد بوی سوختگی و خامی ام دلم را می زند. چنان دلزده کننده است که به زودی فراموشش می کنم. شاید هم خوش خیالم که به انتظاری غیر از این نشسته ام. آستانه ی تحملم به صفر می گراید و در صدم ثانیه تنم را گر گرفته می یابم. چند دقیقه ی بعد هم یخ زده. همچون آتشی که سو سو زنان زیر بارش برفی مسکوت، بیدار است. ساندویچی را به زور در حلقم می چپانم. یک. دو. سه. هیچ مزه ای در لقمه ها نیست. به جایش بوی اشک هایم در گلویم ماندگار است. چهره ام در آینه چنان غریب و تیره و گود افتاده می نماید که یکه خورده بدون قورت دادن پشت سر هم پلک می زنم. با تو دیگر چه کرده ام. تو را چگونه شکنجه ای احمال شده که ثانیه های پس از زمین گیر شدنت را نفس می کشی. این سوال هایم از آن غریبه ی بغض آلود است.
در بسیاری موارد بوی سوختگی و خامی ام دلم را می زند. چنان دلزده کننده است که به زودی فراموشش می کنم. شاید هم خوش خیالم که به انتظاری غیر از این نشسته ام. آستانه ی تحملم به صفر می گراید و در صدم ثانیه تنم را گر گرفته می یابم. چند دقیقه ی بعد هم یخ زده. همچون آتشی که سو سو زنان زیر بارش برفی مسکوت، بیدار است. ساندویچی را به زور در حلقم می چپانم. یک. دو. سه. هیچ مزه ای در لقمه ها نیست. به جایش بوی اشک هایم در گلویم ماندگار است. چهره ام در آینه چنان غریب و تیره و گود افتاده می نماید که یکه خورده بدون قورت دادن پشت سر هم پلک می زنم. با تو دیگر چه کرده ام. تو را چگونه شکنجه ای احمال شده که ثانیه های پس از زمین گیر شدنت را نفس می کشی. این سوال هایم از آن غریبه ی بغض آلود است.
+what if it doesn't work? what if it doesn't answer? what if we'll want to back in this spot?
-I'm not confident either. but I heard once sth. "if you need alteration, you have to jump. it'll be hard. your parachute won't open first, but it will. late, but will. and if you don't jump, your parachute won't open for good. so you need to jump. we have to jump."
-I'm not confident either. but I heard once sth. "if you need alteration, you have to jump. it'll be hard. your parachute won't open first, but it will. late, but will. and if you don't jump, your parachute won't open for good. so you need to jump. we have to jump."
"میم۳" متوجه سردرگمی ام شده بود. کار سختی نبود، اما از این شدن در عجب بودم. گاهی دیر اما در نهایت می فهمد. بعد از به دست گرفتن کتاب های جدید بسیار مایلم علی رغم حضور کم فاصله ای که در کتابخانه یافتم، باز رجعت کنم. می خواهم کتابدار را ببینم و این بار با عجله و گفتن جملاتی کوتاه اما نرم و لحنی قدردان، در حالی که کتابی را در میان ساعد و تنم نگه داشته ام با عجله از بخش به بیرون نجهم. این بار آرام تر و کش دار تر بین قفسه های خلوت جای خواهم گرفت و اگر پرسید:
به جایِ
از او بپرسم، و همچنان کمی زمان را در واحد های ثانیه کش دهم. آخرین بار "شب های سپید" را بدون بیرون بردن از در، تمام شده، با توازن خاصی روی میز خالی از حضورش جا گذاشتم و بعد در کوچه های بلند و نا آشنا محو شدم. نا آشنا بودن هم همیشه به دلیل هیچ گاه رد نشدن و ندیدن نیست، می تواند گاه به دلیلِ به دقت دیدن باشد، گاه هم تغییرات آب و هوا موثر باشند. از کوچه ها گذشتم و به پای دمنوش نعنا و خیال های زندگینامه نویسی "ری" نشستم. این زن چنان برایم شیرین می نماید که با وجودش در بر چای های همیشه تلخم، در نهایت گلویم نه تلخ و سرد، بلکه شیرین و گرم می ماند؛ در انتها تلفن می زند و حتی همان نهایتا پانزده ثانیه را هم تاب نمی آورد، بدون پاسخ به 'شب به خیر'م نفس های منظمش به قاصدک هایی کم عمر بدل می شوند. فاصله های زمانی را بر هم ریخته ام، اما اهمیتی ندارد. قصد مهار نشدنیِ کش دادن زمان، به وضوح دیده می شود.
'باز هم داستایفسکی؟'
به جایِ
'بله، لطفا!'
از او بپرسم، و همچنان کمی زمان را در واحد های ثانیه کش دهم. آخرین بار "شب های سپید" را بدون بیرون بردن از در، تمام شده، با توازن خاصی روی میز خالی از حضورش جا گذاشتم و بعد در کوچه های بلند و نا آشنا محو شدم. نا آشنا بودن هم همیشه به دلیل هیچ گاه رد نشدن و ندیدن نیست، می تواند گاه به دلیلِ به دقت دیدن باشد، گاه هم تغییرات آب و هوا موثر باشند. از کوچه ها گذشتم و به پای دمنوش نعنا و خیال های زندگینامه نویسی "ری" نشستم. این زن چنان برایم شیرین می نماید که با وجودش در بر چای های همیشه تلخم، در نهایت گلویم نه تلخ و سرد، بلکه شیرین و گرم می ماند؛ در انتها تلفن می زند و حتی همان نهایتا پانزده ثانیه را هم تاب نمی آورد، بدون پاسخ به 'شب به خیر'م نفس های منظمش به قاصدک هایی کم عمر بدل می شوند. فاصله های زمانی را بر هم ریخته ام، اما اهمیتی ندارد. قصد مهار نشدنیِ کش دادن زمان، به وضوح دیده می شود.
هر چیزی که نشانه ی فساد بود همیشه امیدی وحشیانه در وجود او ایجاد می کرد.
۱۹۸۴، ج.اورول
۱۹۸۴، ج.اورول
علاقه دارم روی صندلی های عقب ماشین لم بدم و ساعت ها بی هدف و در راستای بطالت در سطح شهر چرخونده بشم و به نقاط تیره و خاکستری ای که مقابل چشم هام قرار می گیرن خیره بشم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
don't hurry to fall away.
02.12.06
قبل از بلند شدن و رفتن، صبر کن و به دقت ببین که رسیدن به تجربه ی همین لحظه توی برنامه ات وجود نداره و یا قرار نیست که وجود داشته باشه؟ اگر وجود داره: بشین. صبر کن. و تجربه کن.