+what if it doesn't work? what if it doesn't answer? what if we'll want to back in this spot?
-I'm not confident either. but I heard once sth. "if you need alteration, you have to jump. it'll be hard. your parachute won't open first, but it will. late, but will. and if you don't jump, your parachute won't open for good. so you need to jump. we have to jump."
-I'm not confident either. but I heard once sth. "if you need alteration, you have to jump. it'll be hard. your parachute won't open first, but it will. late, but will. and if you don't jump, your parachute won't open for good. so you need to jump. we have to jump."
"میم۳" متوجه سردرگمی ام شده بود. کار سختی نبود، اما از این شدن در عجب بودم. گاهی دیر اما در نهایت می فهمد. بعد از به دست گرفتن کتاب های جدید بسیار مایلم علی رغم حضور کم فاصله ای که در کتابخانه یافتم، باز رجعت کنم. می خواهم کتابدار را ببینم و این بار با عجله و گفتن جملاتی کوتاه اما نرم و لحنی قدردان، در حالی که کتابی را در میان ساعد و تنم نگه داشته ام با عجله از بخش به بیرون نجهم. این بار آرام تر و کش دار تر بین قفسه های خلوت جای خواهم گرفت و اگر پرسید:
به جایِ
از او بپرسم، و همچنان کمی زمان را در واحد های ثانیه کش دهم. آخرین بار "شب های سپید" را بدون بیرون بردن از در، تمام شده، با توازن خاصی روی میز خالی از حضورش جا گذاشتم و بعد در کوچه های بلند و نا آشنا محو شدم. نا آشنا بودن هم همیشه به دلیل هیچ گاه رد نشدن و ندیدن نیست، می تواند گاه به دلیلِ به دقت دیدن باشد، گاه هم تغییرات آب و هوا موثر باشند. از کوچه ها گذشتم و به پای دمنوش نعنا و خیال های زندگینامه نویسی "ری" نشستم. این زن چنان برایم شیرین می نماید که با وجودش در بر چای های همیشه تلخم، در نهایت گلویم نه تلخ و سرد، بلکه شیرین و گرم می ماند؛ در انتها تلفن می زند و حتی همان نهایتا پانزده ثانیه را هم تاب نمی آورد، بدون پاسخ به 'شب به خیر'م نفس های منظمش به قاصدک هایی کم عمر بدل می شوند. فاصله های زمانی را بر هم ریخته ام، اما اهمیتی ندارد. قصد مهار نشدنیِ کش دادن زمان، به وضوح دیده می شود.
'باز هم داستایفسکی؟'
به جایِ
'بله، لطفا!'
از او بپرسم، و همچنان کمی زمان را در واحد های ثانیه کش دهم. آخرین بار "شب های سپید" را بدون بیرون بردن از در، تمام شده، با توازن خاصی روی میز خالی از حضورش جا گذاشتم و بعد در کوچه های بلند و نا آشنا محو شدم. نا آشنا بودن هم همیشه به دلیل هیچ گاه رد نشدن و ندیدن نیست، می تواند گاه به دلیلِ به دقت دیدن باشد، گاه هم تغییرات آب و هوا موثر باشند. از کوچه ها گذشتم و به پای دمنوش نعنا و خیال های زندگینامه نویسی "ری" نشستم. این زن چنان برایم شیرین می نماید که با وجودش در بر چای های همیشه تلخم، در نهایت گلویم نه تلخ و سرد، بلکه شیرین و گرم می ماند؛ در انتها تلفن می زند و حتی همان نهایتا پانزده ثانیه را هم تاب نمی آورد، بدون پاسخ به 'شب به خیر'م نفس های منظمش به قاصدک هایی کم عمر بدل می شوند. فاصله های زمانی را بر هم ریخته ام، اما اهمیتی ندارد. قصد مهار نشدنیِ کش دادن زمان، به وضوح دیده می شود.
هر چیزی که نشانه ی فساد بود همیشه امیدی وحشیانه در وجود او ایجاد می کرد.
۱۹۸۴، ج.اورول
۱۹۸۴، ج.اورول
علاقه دارم روی صندلی های عقب ماشین لم بدم و ساعت ها بی هدف و در راستای بطالت در سطح شهر چرخونده بشم و به نقاط تیره و خاکستری ای که مقابل چشم هام قرار می گیرن خیره بشم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
don't hurry to fall away.
02.12.06
قبل از بلند شدن و رفتن، صبر کن و به دقت ببین که رسیدن به تجربه ی همین لحظه توی برنامه ات وجود نداره و یا قرار نیست که وجود داشته باشه؟ اگر وجود داره: بشین. صبر کن. و تجربه کن.
در حالی که به دست هاش چشم دوخته بود، زمزمه کرد:
+خودت چی؟
-من، چی؟
+چیزی هست که اگر بتونی برگردی به عقب، طور دیگه ای رقمش بزنی؟
-نه.
+از سر ناچاری؟
-نه.
+پس، دلیلت چیه؟
-اگر از همین مسیر ها نمی اومدم، تجربه و ذهن الانم رو نداشتم. پس تمام کار هایی رو که تا به حال انجام دادم، باز هم انجام می دادم.
+ولی در عوض می تونستی تجربیات دیگه ای کسب کنی، شاد تر باشی، بتونی بیشتر لبخ...
-آدم ها نیاز دارند درد بکشند. پس بهتره دلیل خوبی براش داشته باشند. من دلایلم رو دارم، درد هام رو دارم، تجربیاتم رو دارم؛ پس ازش راضی ام. این طور فکر نمی کنی؟
+خودت چی؟
-من، چی؟
+چیزی هست که اگر بتونی برگردی به عقب، طور دیگه ای رقمش بزنی؟
-نه.
+از سر ناچاری؟
-نه.
+پس، دلیلت چیه؟
-اگر از همین مسیر ها نمی اومدم، تجربه و ذهن الانم رو نداشتم. پس تمام کار هایی رو که تا به حال انجام دادم، باز هم انجام می دادم.
+ولی در عوض می تونستی تجربیات دیگه ای کسب کنی، شاد تر باشی، بتونی بیشتر لبخ...
-آدم ها نیاز دارند درد بکشند. پس بهتره دلیل خوبی براش داشته باشند. من دلایلم رو دارم، درد هام رو دارم، تجربیاتم رو دارم؛ پس ازش راضی ام. این طور فکر نمی کنی؟
مردم ترجيح مىدهند دروغی را بپذيرند كه باورهاى قبلىِ آنها را تأييد كند، تا حقيقتى كه امنيت ذهنى را از آنها بگيرد.
>استيونهاوكينگ
>استيونهاوكينگ